الثلاثاء، 26 نوفمبر، 2013

فضحتنی یا هوی

أكتوبر, 2007


فضحتنی یا هوی





شمع را تا کی به راه باد باید زیستن

----------- دلم گرفته
ایکاش همانگونه که به روح بدوی ام به تن نیز بودم

بی آدابی روح بدوی و بی آلایشم طاقت تمدن فرا مدرنیته شما را ندارد

به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمی بندد
چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالی




26 أكتوبر, 2007


قاضي همدان

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سؤالی از وضعیت همجنسگرایان در ایران پاسخ داد، "در کشور ما مثل کشور شما همجنسباز وجود ندارد. چنین چیزی در کشور ما وجود خارجی ندارد
شهر همدان یکی از شهر های مشهور آمریکاست که سعدی در باره آن می گوید
قاضي همدان را، حکايت کنند که با نعلبند پسري سر خوش بود، و نعل دلش در آتش. روزگاري در طلبش متلهف بود و پويان، و
مترصد و جويان، و بر حسب واقعه گويان:
در چشم من آمد آن سهي سرو بلند
بربود دلم زدست و درپاي فکند
اين ديده شوخ مي‌کشد دل به کمند
خواهي که به کس دل ندهي ديده‌ ببند
شنيدم که درگذري پيش قاضي آمد؛ برخي ازين معامله بسمعش رسيده و زايدالوصف رنجيده دشنام بي‌تحاشي داد و سقط گفت، و سنگ برداشت و هيچ از بي‌حرمتي نگذاشت. قاضي يکي را گفت از علماي معتبر که هم عنان او بود
آن شاهدي و خشم گرفتن بينش
وان عقده بر ابروي ترش شيرينش
در بلاد عرب گويند: ضرب الحبيب زبيب
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خويش نان خوردن
همانا کز وقاحت او بوي سماحت همي آيد
انگور نو آورده ترش طعم بود
روزي دو سه صبر کن که شيرين گردد
اين بگفت و به مسند قضا باز آمد. تني چند از بزرگان عدول، در مجلس حکم او بودندي . زمين خدمت ببوسيدند، که به اجازت سخني بگوييم؛ اگر چه ترک ادبست، و بزرگان گفته‌اند:
نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
الا بحکم آنکه، سوابقِ انعام خداوندي ملازم روزگار بندگانست، مصلحتي که بينند و اعلام نکنند نوعي از خيانت باشد. طريق صواب آنست که با اين پسر، گرد طمع نگردي و فرش وَلَع در نوردي. که منصب قضا پايگاهي منيع است تا به گناهي شنيع ملوّث نگرداني؛ و حريف اينست که ديدي و حديث اينکه شنيدي
يکي کرده بي آبرويي بسي
جه غم دارد از آبروي کسي
بسا نام نيکوي پنجاه سال
که يک نام زشتش کند پايمال
قاضي را نصيحت ياران يکدل پسند آمد، و بر حُسن راي قوم، آفرين خواند و گفت: نظر عزيزان در مصلحت حال من، عين صوابست و مساله بي‌جواب؛ وليکن:
ملامت کن مرا چندان که خواهي
که نتوان شستن از زنگي سياهي
از ياد تو غافل نتوان کرد بهيچ
مسر کوفته مارم نتوانم که نپيچم
اين بگفت و کسان را به تفحص حال وي برانگيخت، و نعمت بي‌کران بريخت. و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست؛ وانکه بردينار دسترس ندارد، در همه دنيا کس ندارد.
هر که زر ديد سر فرو آورد
ور ترازوي آهنين دوشست
في‌الجمله، شبي خلوتي ميسر شد و در آن شب شحنه را خبر شد. قاضي همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتي و بترنم گفتي:
امشب مگر به وقت نمي‌خواند اين خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
يک دم که دوست فتنه خفته است زينهار
بيدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوي ز مسجد آدينه بانگ صبح
يا از در سراي اتابک غريو کوس
لب بر لبي چو چشم خروس ابلهي بود
برداشتن، بگفتن بيهوده خروس
قاضي در اين حالت که يکي از متعلقان درآمد و گفت: چه نشستي، خيز و تا پاي داري گريز، که حسودان بر تو دقّي گرفته‌اند؛ بل که حقي گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبيري فرونشانيم؛ مبادا که فردا چو بالا گيرد عالمي فرا گيرد. قاضي متبسم درو نظر کرد و گفت:
پنجه در صيد برده ضيغم را
چه تفاوت کند که سگ لايد
روي در روي دوست کن بگذارتا عدو پشت دست مي‌خايد
ملک را هم در آنشب آگهي دادند، که در ملک تو چنين منکري حادث شده است چه فرمايي؟ ملک گفتا: من او را از فضلاي عصر مي‌دانم و يگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وي خوضي کرده‌اند، اين سخن در سمع قبول من نيايد، مگر آنگه که معاينه گردد. که حکما گفته‌اند:
بتندي سبک دست بردن بتيغ
بدندان برد پشت دست دريغ
شنيدم که سحرگاهي با تني چند خاصان، ببالين قاضي فراز آمد. شمع را ديد ايستاده و شاهد نشسته و مي‌ ريخته و قدح شکسته و قاضي در خواب مستي، بي‌خبر از مُلک هستي. بلطف اندک اندک بيدار کردش که خيز آفتاب برآمد. قاضي دريافت که حال چيست. گفتا: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قِبل مشرق. گفت: الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حديث که لايغلق علي العباد حتي تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب اليک.
اين دو چيزم برگناه انگيختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کني مستوجبم
ور ببخشي عفو بهتر کانتقام
ملک گفتا، توبه درين حالت که بر هلاک اطلاع يافتي سودي نکند. فلم يک ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا.
چه سود از دزدي آنگه توبه کردن
که نتواني کمند انداخت برکاخ
بلند از ميوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست برشاخ
ترا با وجود چنين منکري که ظاهر شد، سبيل خلاص صورت نبندد. اين بگفت و موکلان در وي آويختند. گفتا: که مرا در خدمت سلطان يکي سخن باقيست. ملک بشنيد و گفت: اين چيست؟ گفت:
بآستين ملالي که بر من افشاني
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محالست ازين گنه که مراست
بدان کرم که تو داري اميدواري هست
ملک گفت: اين لطيفه بديع آوردي و اين نکته غريب گفتي، وليکن محال عقلست و خلاف شرع، که ترا فضل و بلاغت، امروز از چنگ عقوبت من رهايي دهد. مصلحت آن بينم که ترا از قلعه بزير اندازم تا ديگران نصيحت پذيرند و عبرت گيرند. گفت: اي خداوند جهان، پرورده نعمت اين خاندانم و اين گناه نه تنها من کرده‌ام ديگري را بينداز، تا من عبرت گيرم. ملک را خنده گرفت و به عفو از خطاي او درگذشت، و متعندان را که اشارت بکشتن او همي کردند گفت:
هر که حمال عيب خويشتنيد
طعنه بر عيب ديگران مزنيد

12 أكتوبر, 2007


نمونه نثر صائب

شاه عباس ثانی در سال 1055 هجری بعد از کشتن میرزا تقی اعتماد السلطنه و نصب سلطان العلماء بجای وی بلافاصله منع استعمال و ارتکاب اعمال نامشروع کرد و شرح ذیل را مولانا صائب در ینباب نوشته است
غرض از تحریر این پریشان رقم آنکه در اواخر ماه رمضان از جانب نواب سکندر شان سلیمان مکان فرمان قضا جریان مشتمل بر منع شراب و آزار میخوارگان رسید . رندان باده نوش که آماده این معنی شده بودند که به اشاره ابروی هلال عید بدست سبو بیعت تازه کنند و با سبزان ته گلگون شیشه دست در گردن کرده چهره زعفرانی ارغوانی سازند از استماع این خبر وحشت اثر دست از دامن دختر رز شستند هلال عید که ناخنی بر دل ارباب طرب می زد در نظرها به عینه حکم ناخنه بهم رسانید جوانان خم و حوران شیشه و پیاله که از مستی در جوش و ازنشاط در خروش بودندهمگی شکسته خاطر شدند و از اشک عقیق رنگ چهره تاک را لعل گون ساختند پیاله از دست رفته و صراحی از پای در آمده و تاک را از واهمه خون در رگها خشک گشته و از خوشه گریه در گلو گره گردیده . مستوره بنت العنب را که چون نور دیده جای در پرده زجاجی بود جهت اجرای حکم آبروی حرمتش در کوچه و بازار به خاک مذلت ریختند شمع که مجلس افروز رندان بود از مشاهده این حالت دود از نهادش برآمد و جهان روشن در چشمش تاریک شد حباب کاسه سرنگون که چشم از روی پیاله بر نمی داشت و چون عیش از خانه زادان ساغر بود کشتی عمرش دریایی گشت و نای که در همدمی ارباب طرب انگشت نما بود بنداز بندش جدا ساختند کمانچه که ثابت قدم بزم عشرت بود خاک در کاسه سرش کردند و به تیرش زدند دایره که حلقه بندگی نغمه در گوش کشیده بود و از شادی این معنی در پوست نمی گنجید به ضرب طپانچه از دایره اهل نشاط بیرونش کردند چنک را که همیشه جای در کنار زهره جبینان بود به جهت ضبط قانون موی کشان از پرده بیرون کشیدند و پرده ناموسش به چنگ بی اعتباری دریدند طنبور را گوش مالی دادند که دیگر هوس نغمه پردازی نکند ،و رباب را چنان نواختند که بعد از این با حریفان ناسازی نکند ، اگر بوی برند که عود بر عشاق نوای مخالف خوانده در زمانش چون عود قماری می سوزانند و اگر بشنوند که موسیقار با کسی همنفس گشته سرب در گلویش می ریزند امید که منشور رخصت ار دیوان رحمت پادشاهی صادر گردد و آب رفته می به جوی شیشه شکسته باز آید و مستوره بنت العنب که در پرده خفا محجوب مانده شهرروا شود و چشم پیاله به دیدار قرة العین خویش روشن گردد / یارب دعای خسته دلان مستجاب کن /
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
صائب در نظر بزرگان زمان خود ، احمد گلچین معانی ، دوره مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد شماره سوم سال پنجم ص 456

05 أكتوبر, 2007


اربعه عشر ألف جلدة لشابين في قضيةاللواط

دو جوان سعودی به علت همجنسگرایی هر یک به هفت هزار ضربه شلاق محکوم شدند
نفذت ادارة سجون منطقة الباحة ليلة الثلاثاء 1428/9/20هـ حكماً بجلد شابين 7000 جلدة لكل واحد منهما، وذلك على دفعات. وكان قاضي محكمة الباحة اصدر حكماً بجلدهما 7000 جلدة وذلك لارتكابهما فعل اللواط. تواجد عدد كبير من الدوريات الامنية اثناء تنفيذ الحكم في ساحة العدل كما نفذ حكم آخر بجلد مواطن 470 جلدة على دفعات، وذلك لتعاطيه المخدرات ومقاومته رجال الامن. بعد تنفيذ الاحكام اعيد الاشخاص الى السجن لاكمال باقي محكومياتهم.
عبدالخالق الغامدي (الباحة

السبت، 25 أغسطس، 2012


الجمعة، 13 يوليو، 2012

تا به پای دار امد از پی ام شیون کنان
 هیچ جا در حق ما زنجیر کوتاهی نکرد
هذي الطريقه في القصاص تسمى الـســـحـب بمعنى الضرب من الجنب إلى الجنب
وأما الـجـــزع هي الضربه المباشر من فوق الرقبه.....
على حسب المقتول إذا كان خايف يضرب بالسحب وإذا كان هادئ ورقبته واضحه يضرب بالجزع....
وشكرا

السبت، 23 يونيو، 2012

موسیقی عراقی و همجنسگرایی

وفمبر, 2007


موسیقی عراقی و همجنسگرایی

اغانی همجنسگرا در موسیقی عراقی به صورت سنتی تا زمان ما ادامه داشت سعدالحلی معروفترین خواننده عراقی در این باب به شمار می رفت اما دیگر خوانندگان عراق نیز در این موضوع آثاری دارند که از نگاه اجتماعی و فرهنگی قابل بررسی ست یابن الحموله
یعنی ای ‌پسر اصیل از اغانی قدیمی مشهور ناظم الغزالی خواننده معروف عراقی ست که شهرت تام دارد

ما شفت مثلک بالعالم ابد
عل الموتی تمشی شویه یا ولد

12 نوفمبر, 2007


یک آیه از قرآن

ان کان للرحمن ولد فانا اول العبدين (الزخرف آیه 81) صدق الحکیم

اگر خداوند پسري داشت من اولين بندگان بودم

سعدي شاعر همجنسگرا

از باب پنجم گلستان به خوبي مشهود است که در جامعه اي که سعدي در آن ميزيسته است تا چه اندازه همجنسگرايي نمايان بوده است ـ از عالم و زاهد و دانشمند و سلطان و معلم و قاضي و تا افراد طبقات ديگر همه و همه همجنسگرا هستند ـ و تنها عاشق زن گرا در تمام اين حکايات مجنون است
سعدي در حکايت ليلي و مجنون جمال ليلي را بسخره مي گيرد و مي گويد جمال ليلي فقط از دريچه «چشم مجنون» زيباست و گرنه شخصي «سيه فام و لاغر اندام و حقير است»
در مقابل معشوقان مرد در گلستان «نادر الحسن» و «شاهد پسر» در «غايت اعتدال و نهايت جمالند» خوش طبع و شيرين زبانند و «حلق داودي و رويي چون ماه تمام» دارند.همجنسگرايان نزد سعدي به «سبيل مودت» و «ديانت» منسوبند «بنابر حس بشريتـ باحسن بشره معاملت دارند» «به عشق مبتلا گشته اند» ملامت مي بينند و «ترک تصابي» نمي گويند گاهي چنان در بحر مودت غريقند كه مجال نفس ندارند وجان به حق تسليم ميكنند و گاهي معشوق را بخلوت مي برند «بانفسي طالب و شهوتي غالب» ـ همه آنها ـ عفيف و نا عفيف در حب و عشق صادقند «دل بر مجاهده مي نهند و چشم از مشاهده بر نمي گيرند.»معشوق نيز پسر موافق و دلبري است که چون درّ يتيم همه کس مشتري اوست گاه غلامي صاحب جمال وگاه پادشاه زاده اي با کمال ـ گاه شاگردي درس خوان و با ادب است و گاه نعلبند پسري فحاش ـ گاه پسرک نحوي ادب دوستي در جامع کاشغر و گاه شاهد پسري بي ادب که حرکاتش خلاف طبع است.بنابر آنچه از فحواي کلام سعدي در گلستان بر مي آيد او همجنسگرايي را قضيه شامل در همه اقشار و اقطار مي داند که مخصوص به مکان و زمان و فرد خاص نيست راهي براي مبارزه ندارد مگر اينکه فرد به سبيل ديانت و قوت پرهيزگاري طريق تقوي پيشه گيرد
و گرنه عقوبت چاره کار نيست و باعث عبرت نمي شود پس بايد کسي طعنه بر عيب ديگران نزند که اين عيبي است که همگان حمال آنند


شاعر صريحاً به پسران عشق مي ورزد و همواره ذکر جميل آنها را بر زبان دارد و با مظاهر جمال مخصوص به آنها همانند خط
عذار (موي صورت) به تغزل مي پردازد.

چنين پسر که تويي بر قعي فرو آويز
و گر نه دل ببري پير پاي بر جا را

اي پسر دلربا اي قمر دلپذير
از همه باشد گريز از تو نباشد گزير

بهرزه عمر من اندر سر هواي تو شد
جفا ز حد بگذشت اي پسر چه مي خواهي

اي چو لب لعل تو شکر ني
بادام چو چشمت اي پسر ني

اي به حسن توصنم چشم فلك ناديده
اي به مثل تو ولد مادر ايام عقيم


خوش مي رود اين پسر که برخاست
سرويست که مي رود چنين راست
ابروش کمان قتل عاقل
گيسوش کمند عقل داناست

10 نوفمبر, 2007


شعراء همجنسگرا

الحسين بن الضحاك (163-250)الحسين بن الضحاك بن ياسر مولي باهله در بصره متولد شد و نشو و نما كرد و در بغداد درگذشت حسين شاعري خليع است و نظم شعرش در خمر و غزل مذكر است و در شعرش لطيف و فتان و رقيق است1. عمر طولاني او را با چندين خليفه معاصر داشته كه به آن اشاره كرديم. او پس از ابونواس از بزرگ‌ترين شعراي همجنسگراست و او را در اين باره با شعرا و بزرگان زمان حكايات فراوان است2. قسمتي از شعر او درباره غلام ابي‌عيسي محمدبن الرشيد و برادرش صالح بن الرشيد «يسر» مي‌باشد كه ابوالفرج اصفهاني در صفحات فراواني در كتاب الاغاني به ذكر حكايات آن دو پرداخته است شعر او در توصيف حالات عشق به پسران و حركات جنسي از حسي ترين و لطيف ترين نمونه هاي شعر است. او در امر لواطه به صدق از ابونواس در بسياري موارد قوي تر است و اين به دليل قدرت تصوير پردازي و صدق عاطفه اوست او از همجنسگرايي نه تنها مطالعه بدني دارد بلكه به پسران صادقانه عشق مي‌ورزد و به آنها ارادت خالصانه دارد او در عشق مذكر مانند ابونواس به آوردن دليل نمي‌پردازد كه اين امريست كه به آن ايمان دارد و بيشتر به بسط و توصيف حالات آن مي‌پردازد و همين باعث مي‌شود كه غزل او از زيباترين نمونه هاي غزل مذكر بشود در كتاب الاغاني از طرف صالح بن الرشيد نوعي درخواست فرمايشي را نسبت به توصيف آنچه ما بين صالح و غلامش رفته است مي‌بينيم كه شايد برانگيخته از درك قوت توصيف شاعر باشد3 او شاعر خلوت است و هيچكس خلوت و حركات جنسي را به محسوسي او توصيف نكرده است.
تالف طيف غزال الحرم
فو اصلني بعد ما قد صرم
اتاني يجاذب اردافه
من البهر تحت كسوف الظلم
يقول و نازعته ثوبه
علي ان يقول لشي عدم
فخض الجفون علي خجله
و اعرض اعراضة المحتشم
فشبكت كفي علي كفه
و اصغيت الثم دراً بفم
فنهنهني دفع لامويس
بجد و لامطمع معتزم
اذا ما هممت فادنيته
تثني و قال لي الويل لم
و مازلت ابسطه مازحا
و افرط في اللهو حتي ابتسم
غزال گريزان حرم الفت گرفت و پس از آنكه بريده بود خود را به من در رساند به نزد من آمد در حالي كه سرينش را زير سايه تاريكي به دنبال مي‌كشيد همانگونه كه با من سخن مي ‌گفت و من او را از لباسهايش بيرون آوردم تا آنكه ديگر چيزي نگفت و پلكهاي خود را از خجالت روي هم گذاشت و چون نجيب زادگان مايه دار سربه زير انداخت. انگشتهايم را مابين انگشتانش فرو بردم و دستم را با دستش درگير كردم و لبش را به لب فرو بردم با عشوه مرا از خود دور مي‌كرد و به سوي خود مي‌كشيد وهمينكه از او نااميد مي‌شدم دوباره سخت مرا به طمع مي‌انداخت. و موقعي كه گرايش و كشش من به سوي او بود او را نزديك مي‌گرداندم، با لطافت و نرمي مي‌گفت واي چه كار مي‌كني. شوخي و بازي را با او راها نكردم ود ر لهو آنقدر زياده روي كردم تا آنجا كه لبخند بر لبش نشست
۱ -تاريخ الادب العربي، حنا الفاخوري
۲ - -الاغاني ج7، ص 183-184-185-209-179-175و ج 10 ص 209
۳ - -الاغاني ج7، ص 17

الأحد، 14 فبراير، 2010

مخطئ من ظـــن يومـــا أن للثــــعلب دينا

برز الثــــعلب يوما في ثياب الواعظــــين

يمشى في الأرض يهدى ويسب الماكرين

و يــــــقول الحمـــــد لله إلــــه العالمــــين

يا عبـــــاد الله توبوا فـهو كهف التـــائبين

وازهـــــدوا فإن العيش عيش الزاهـــدين

و اطلبوا الديك يؤذن لصلاة الصـــبح فينا

فأتى الديك رسولا من إمـــــــام الناسكين

عرض الأمر عليه و هو يرجــوا أن يلينا

فأجاب الديك عذرا يا أضـــل المــــــهتدين

بلغ الثعلب عني عن جدودي الصــــالحين

عن ذوى التيجان ممن دخلوا البطن اللعين

أنهم قالوا و خير القـــول قول العارفيــــن

مخطئ من ظـــن يومـــا أن للثــــعلب دينا

السبت، 21 نوفمبر، 2009

اسير بيداد

اسير بيداد

خواهي نشوي اسير بيداد كسي
در خاطر خود راه مده ياد كسي
مانند جرس چند گلو پاره كني
اينجا نرسد كسي به فرياد كسي


--------------------------

تا چرخ به هر لحظه به طرزي دگر است
خوب و بد و تلخي و خوشي در گذر است
غره مشو از تواضع اهل جهان
آن تيغ كه كج تر است خونريز تر است

الجمعة، 20 نوفمبر، 2009

كتاب مُفاخرة الجواري والغلمان

يوليو, 2007

كتاب مُفاخرة الجواري والغلمان

كتاب مُفاخرة الجواري والغلمان رساله یست ادبی که أبي عثمان عمرو بن بحر الجاحظ نویسنده مشهور در باره تفضیل جنسی جنس مذکر و مونث نوشته است نکته مهم در این رساله اینست که نویسنده این بررسی ها را از انواع علوم میداند إنّ لكل نوعٍ من العلم أهلاً يقصدونه ويُؤْثرونه وأصناف العلم لا تُحصى منها الجزلُ ومنها السَّخيف‏ و یادآور نکات جالبی درباره لذت جنسی هر دو جنس است استناد به روایات اسلامی و اشعار و کلام آمیخته به طنزشیرینی خاصی به این نوشته داده و آن را از دیگر آثار جاحظ امتیاز بخشیده است این رساله را می توان از قدیمی ترین نوشته ها اسلامی در این موضوع دانست من قسمتهایی ازاین رساله را قبلا در پاره ای از مقالاتم ترجمه کرده ام و امید وارم یه زودی موفق به ترجمه قسمتهای دیگری از این رساله گردم اینک اصل آن
:

كتاب مُفاخرة الجواري والغلمان
بسم الله الرحمن الرحيم بالله نستعين وإياه نستهدي وعليه نتوكل‏.‏
إنّ لكل نوعٍ من العلم أهلاً يقصدونه ويُؤْثرونه وأصناف العلم لا تُحصى منها الجزلُ ومنها السَّخيف‏.‏
وإذا كان موضع الحديث على أنّه مُضحكٌ ومُلهٍ وداخلٌ في باب حدّ المزج فأُبدلت السَّخافة بالجزالة انقلب عن جهته وصار الحديث الذي وُضع على أن يَسُرَّ النفوس يكرُبُها ويغُمّها‏.‏
ومن كان صاحب علم ممرَّناً موقَّحا إلف تفكير وتنقيب ودراسة وحلف تبيُّن وكان ذلك عادةً له لم يضره النَّظرُ في كلِّ فنٍّ من الجدّ والهزل ليخرج بذلك من شكل إلى شكل‏.‏
فإنَّ الأسماع قد تملُّ الأصوات المطربة والأوتار الفصيحة والأغانيَّ الحسنة إذا طال ذلك عليها‏.‏
وقد رُوي عن أبي الدّرداء رضي الله عنه أنه قال‏:‏ ‏"‏ إنِّي لأستجمُّ نفسي ببعض الباطل مخافة أن أحمل عليها من الحقّ ما يُملُّها ‏"‏‏.‏
وقد روي عن علي بن أبي طالب رضي الله عنه أنه قال‏:‏ ‏"‏ العلم أكثر من أن يُحصى فخذوا من كلِّ شيءٍ أحسنه ‏"‏‏.‏
ورُوي عن الشَّعبي أنه قال‏:‏ ‏"‏ إنّ القلوب تملُّ الأبدان فابتغوا لها طرائف الحكمة ‏"‏‏.‏
وبعض من يُظهر النسك والتقشُّفإذاذُكر الحر والأير والنَّيك تقزَّز وانقبض‏.‏
وأكثر من تجده كذلك فإنما هو رجلٌ ليس معه من المعرفة والكرم والنُّبل والوقار إلاَّ بقدر هذا التصنُّع‏.‏
ولو علم أنَّ عبد الله بن عباسٍ أنشد في المسجد الحرام وهو مُحرمٌ‏:‏ وهُنَّ يمشين بنا هميسا إنْ تصدُقِ الطَّيْرُ ننكْ لميسا فقيل له‏:‏ إنَّ هذا من الرَّفث‏!‏ فقال‏:‏ إنما الرَّفث ما كان عند النساء‏.‏
وقول عليٍّ رضوان الله عليه ودخل على بعض أهل البصرة ولم يكن في حسبه بذاك فقال‏:‏ من في هذه البيوت فقال‏:‏ عقائل من عقائل العرب‏.‏
فقال‏:‏ ‏"‏ من يَطُلْ أيرُ أبيه ينتطْق به ‏"‏‏.‏
فعلى عليٍّ في التَّنزُّه يُعَوَّل‏.‏
وقول أبي بكرٍ الصديق رضي الله عنه لبُديل بن ورقاء يوم الحُديبية وقد تهدَّد رسول الله صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ عضضت ببظْر اللات أنحنُ نخذُله‏!‏ ‏"‏‏.‏
وقول حمزة بن عبد المطّلب رضي الله عنه‏:‏ ‏"‏ وأنت يا ابن مقطِّعة البُظور ممن يكثِّر علينا‏!‏ ‏"‏‏.‏
ولو تتبَّعت هذا وشبهه وجدته كثيرا‏.‏
وإنما وُُضعت هذه الألفاظ ليستعملها أهل اللغة ولو كان الرأي ألاّ يُلفظ بها ما كان لأوّلِ كونها معنىً ولكان في التَّحريم والصَّون للُغة العرب أن تُرفع هذه الأسماء والألفاظ منها‏.‏
وقد أصاب كلَّ الصَّواب من قال‏:‏ ‏"‏ لكلِّ مقامٍ مقال ‏"‏‏.‏
ولو كان ممّن يتصوَّف ويتقشَّف علم قول امرأة رفاعة القّرظيّ تَجْبَهه عند رسول الله صلى الله عليه وسلم غير محتشمة‏:‏ إنّي تزوّجت عبد الرحمن بن الزبير وإنّما معه مثل هُدبة الثَّواب وكنت عند رفاعة فطلَّقني - ورسول الله صلى الله عليه وسلم ما يزيد على التبسُّم حتى قضتْ كلامها - فقال‏:‏ ‏"‏ تريدين أن ترجعي إلى رفاعة لا حتَّى تذوقي من عُسيلته ويذوق من عُسيلتك ‏"‏‏.‏
ورواه ابن المبارك عن معمر عن الزُّهري عن عروة عن عائشة رضي الله عنها لعلم أنّه على سبيل التَّصنُّع والرِّياء‏.‏
ولو سمعوا حديث ابن حازمٍ حين زعم أنَّه يُقيم ذكره ويصعد السُّلَّم وامرأته متعلقة بذكره حتَّى يصعد‏.‏
وحديث ابن أخي أبي الزِّناد إذْ يقول لعمِّه‏:‏ أنْخَرُ عند الجماع قال‏:‏ يا بُنيَّ إذا خلوت فاصنع ما أحببت‏.‏
قال‏:‏ يا عمِّ أتنخرُ أنت قال‏:‏ يا بنيّ لو رأيت عمَّك يجامع لظننت أنّه لا يؤمن بالله وهذان من ألفاظ المُجان‏.‏
ورُوي عن بعض الصَّالحين من التابعين رحمه الله أنه كان يقول في دعائه‏:‏ اللهمَّ قوِّ ذكري على نكاح ما أحللت لي‏.‏
ونحن لم نقصد في ذكرنا هذه الأخبار الردَّ على من أنكر هذهذ الأمور ولكنَّا لما ذكرنا اختصام الشِّتاء والصيف واحتجاج أحدهما على صاحبه واحتجاج صاحب المعز والضَّأن بمثل ذلك أحببنا أن نذكر ما جرى بين اللاَّطة والزُّناة وذكرنا ما نقل حُمَّال الآثار وروتْه الرُّواة من الأشعار والأمثال وإن كان في بعض البطالات فأردنا أن نقدِّم الحُجَّة لمذهبنا في صدر كتابنا هذا‏.‏
ونعوذ بالله أن نقول ما يُوتغ ويُردي وإليه نرغب في التأييد والعصمة ونسأله السلامة في الدِّين والدُّنيا برحمته‏.‏
قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ إن من فضل الغلام على الجارية أن الجارية إذا وُصفت بكمال الحسن قيل‏:‏ كأنَّها غلام ووصيفةٌ غلامية‏.‏
قال الشاعر يصف جارية‏:‏ لها قدُّ الغلام وعارضاه وتفتير المبتَّلة اللَّعوبِ فطِبْ لحديثٍ من نديم موافقٍ وساقيةٍ بَيْنَ المُراهقِ والحُلْمِ إذا هي قامت والسُّداسيَّ طالها وبين النَّحيف الجسم والحسن الجسم وقال والبة بن الحُباب‏:‏ وميراثيَّة تمشي اختيالاً من التكريه قاتلة الكلام لها زيُّ الغلام ولم أقسْها إليه ولم أُقصِّر بالغلامِ وقال عُكاشة‏:‏ مطمومة الشَّعْر في قُمصٍ مزرَّرةٍ في زيّ ذي ذكرٍ سيماهُ سيماها وأكثر من قول الشاعر قول الله عزّ وجلّ‏:‏ ‏"‏ يطوف عليهمْ غلمانٌ لهمْ كأنهم لؤلؤ مكنونٌ ‏"‏ وقال تبارك وتعالى‏:‏ ‏"‏ يطوف عليهم ولْدانٌٌ مُخلَّدون‏.‏
بأكوابٍ وأباريق ‏"‏‏.‏
فوصفهم في غير موضعٍ من كتابه وشوَّق إليهم أوْلياءه‏.‏
قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ قد ذكر الله جلَّ اسمه الحور العين أكثر مما ذكر الولدان فما حجَّتك في هذا إلا كحجَّتنا عليك‏.‏
ومما صان الله به النِّساء أنَّه جعل في جميع الأحكام شاهدين‏:‏ منها الإشراك بالله وقتل النَّفْس التي حرم الله تعالى وجعل الشهادة على المرأة إذا رُميت بالزِّنى أربعةً مجتمعين غير مفترقين في موضعٍ يشهدون أنَّهم رأوه مثل الميل في المُكحُلة‏.‏
وهذا شيءٌ عسير لما إراد الله من إغماض هذا الحد إذ جعل فيه الشَّدخ بالحجارة‏.‏
وإنما خلق الله الرِّجال بالنساء‏.‏
وريح الجارية أطيب وثيابها أعطر ومشيتها أحسن ونغْمتها أرق والقلوب إليها أمْيل‏.‏
ومتى أردتها من قُدَّامٍ أو خَلْفٍ من حيث يحسن ويحلّ وجدت ذلك كما قال الشاعر‏:‏ وصيفةٌ كالغلامِ تصلح لل أمرين كالغُصن في تثنِّيها أكملها اللهُ ثم قال لها لما استتمَّت في حُسنها‏:‏ إيها قال‏:‏ ونظر بعض الحاجِّ إلى جاريةٍ كأنها دمية في محراب قد أبْدت عن ذراعٍ كأنه جُمارة وهي تكلَّمُ بالرَّفث فقال‏:‏ يا هذه تكلَّمين بمثل هذا وأنت حاجَّة‏!‏ قالت‏:‏ لست حاجّة وإنما يحجُّ الجمل ألست تراني جالسةً وهو يمشي‏!‏ قال‏:‏ ويحك لم أر مثلك فمن أنت قالت‏:‏ أنا من اللواتي وصفهنَّ الشَّاعر فقال‏:‏ ودَقّت وجَلَّت واسبكرّت وأُكملتْ فلو جُنَّ إنسانٌ من الحسن جُنَّتِ قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ إنّ أحداً لا يدخل الجنّة إلا أمرد كما جاء في الحديث‏:‏ ‏"‏ إن أهل الجنّة يدخلونها جُرْداً مكحَّلين ‏"‏‏.‏
والنِّساء إلى المُرْدِ أمْيل وله أشهى كما قال الأعشى‏:‏ وقال امرؤ القيس‏:‏ فيا رُبَّ يومٍ قد أروحُ مرجَّلاً حبيباً إلى البيض الأوانسِ أملسا أراهن لا يُحببن من قلَّ ماله ولا من رأين الشَّيب فيه وقوَّسا وقال عَلْقمة بن عبدة‏:‏ فإنْ تسألوني بالنِّساء فإنّني بصيرٌ بأدواء النِّساء طبيبُ إذا شاب رأس المرء أو قلّ ماله فليس له في ودِّهنَّ نصيبُ يُردْن ثراء المال حيث علمنه وشرخُ الشَّباب عندهنَّ عجيبُ قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ فإن الحديث قد جاء عن الرسول صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ حُبِّبت إليَّ النِّساء والطِّيب وجعل قُرَّة عيني في الصلاة ‏"‏‏.‏
ولم يأت للغلمان مثل هذه الفضيلة‏.‏
وقد فُتن بالنساء الأنبياء عليهم السلام منهم داود ويُوسف عليهما السلام‏.‏
قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ لو لم يكن من بليّة النساء إلاّ أنّ الزِّنى لا يكون إلاّ بهنّ وقد جاء في ذلك من التغليظ ما لم يأتِ في غيره في الكتاب نصّاً وفي الروايات الصحيحة‏.‏
قال الله تبارك وتعالى‏:‏ ‏"‏ ولا تقْربوا الزِّنى إنَّه كان فاحشةً وساء سبيلاً ‏"‏ وقال‏:‏ ‏"‏ ولا يزْنون ومنْ يفعلْ ذلك يًلْقَ أثاماً‏.‏
يُضاعف له العذاب يوم القيامة ويخْلُدْ فيه مُهاناً ‏"‏ وقال‏:‏ ‏"‏ الزَّانية والزَّاني فاجلدوا كلَّ واحدٍ منهما مائة جلدةٍ ولا تأخذْكم بهما رأفةٌ ‏"‏‏.‏
وقد جعل بينهما إذا لم يكن شهودٌ التلاعن والفرقة في عاجل الدُّنيا إلى ما أعدَّ للكاذب منهما من اللَّعن والغضب في الآخرة‏.‏
قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ ما جعل الله من الحدّ على الزَّاني إلاّ ما جعل على اللَّوطيّ مثله‏.‏
وقد رُوي عن علي بن أبي طالبٍ رضي الله عنه أنّه أُتي بلُطيٍّ فأُصعد المئذنة ثم رُمي منكِّساً على رأسه وقال‏:‏ ‏"‏ هكذا يُرمى به في نار جهنَّم ‏"‏‏.‏
وحُدِّث عن أبي بكر رضي الله عنه أنّه أُتي بلوطيٍّ فعرقب عليه حائطاً‏.‏
وحديث أبي بكر أيضاً رضي الله عنه أنَّ خالد بن الوليد كتب إليه في قومٍ لاطُوا فأمر بإحراقهم‏.‏
وأحرقهم هشام بن عبد الملك وأحرقهم خالد بن عبد الله بأمر هشام‏.‏
وفي الحديث مجاهد أنَّ الذي يعمل عمل قوم لُوطٍ لو اغتسل بكلِّ قطرةٍ من السَّماء وكلِّ قطرة في الأرض لم يزلْ نجساً‏.‏
وحديث الزُّهريّ‏:‏ ‏"‏ اللُّوطيّ يُرجم أُحصن أو لم يُحصنْ سُنّةٌ ماضيةٌ ‏"‏‏.‏
ورُوي عن الحكم بن عُتَيْبَة أن عليّاً رحمه الله رجم لوطيّاً وقال‏:‏ ‏"‏ لعن رسول الله صلى الله عليه وسلم الذَّكرين يلعب أحدهما بالآخر ‏"‏‏.‏
وحديث أنسٍ قال‏:‏ ‏"‏ لعن رسول الله صلى الله عليه وسلم المؤنَّثين من الرجال والمذكَّرات من النساء ‏"‏‏.‏
وقد نفى رسول الله صلى الله عليه وسلم مخنَّثاً من المدينة يقال له ‏"‏ هيتٌ ‏"‏ وسمعه يقول لأمِّ سلمة زوج النبي صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ إذا فتحتم الطَّائف فعليك بادية بنت غيْلان فإنها هيفاءُ شموع إذا قامت تثنَّت وإذا تكلَّمت تغنَّتْ تُقبل بأربعٍ وتُدبرُ بثمانٍ وبين رجليها كالإناء المكفوء فزوِّجيها عُمر ابنك ‏"‏‏.‏
فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ لقد تغلغلت في النظر يا عدوَّ الله وما ظننتك من ذوي الإربة‏!‏ ‏"‏‏.‏
فنفاه عن المدينة‏.‏
قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ من عيوب المرأة أنّ الرجل إذا صاحبها شيَّبتْ رأسه وسهَّكت ريحه وسوَّدت لونه وكثر بوله‏.‏
وهنَّ مصايد إبليس وحبائل الشيطان يُتعبن الغنيَّ ويكلِّفن الفقير ما لا يجد‏.‏
وكم من رجلٍ تاجرٍ مستورٍ قد فلَّسته امرأته حتَّى هام على وجهه أو جلس في بيته أو أقامته من سوقه ومعاشه‏.‏
وقال النبي صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ ما تركت بعدي فتنةً أضرَّ على الرجال من النِّساء ‏"‏‏.‏
قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ قد جاء الحديث عن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال‏:‏ ‏"‏ تزوَّجوا فإنِّي مُكاثرٌ بكم الأمم ‏"‏‏.‏
وقال النبي صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ مسكينٌ رجلٌ لا زوجة له‏.‏
مسكينةٌ مسكينةٌ امرأةٌ لا بعل لها ‏"‏‏.‏
وجاء عنه صلى الله عليه وسلم‏:‏ ‏"‏ تزوّجوا والتمسوا الولد فإنَّهم ثمراتُ القلوب‏.‏
وإيّاكم والعُجُز العُقر ‏"‏‏.‏
وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم أكثر أهل عصره نساء وكذلك كانت الأنبياء عليهم السلام قبله‏.‏
وقد أنبأك الله عزّ وجلّ بخير داود عليه السلام في القرآن وما روي أنه كان لسليمان عليه السلام‏.‏
وقد تزوج ابن مسعودٍ في مرضه الذي مات فيه‏.‏
وقال مُعاذ‏:‏ زوِّجوني لا ألقى الله تعالى وأنا عزب‏.‏
وروي عن عمر رضي الله عنه أنه قال‏:‏ إني لأُجْهد نفسي في النِّكاح حتّى يُخرج الله منيّ نسمةً تسبِّحه‏.‏
وروي أنه قال‏:‏ عليكم بالأبكار الشَّواب فإنهنَّ أطيب أفواهاً وأنتق أرحاماً‏.‏
والحديث في هذا أكثر من أن نأتي عليه‏.‏
قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ إن من عيوب الجواري أنَّ الرجل إذا اشترى الوصيفة إلى أن يستبرئها محرَّمٌ عليه أن يستمتع بشيءٍ منها قبل ذلك والوصيف لا يحتاج إلى ذلك‏.‏
وقد قال الشاعر‏:‏ فديتك إنمّا اخترناك عَمْداً لأنك لا تحيض ولا تبيض وقد جاء في الحديث أنَّ الزِّنى فيه ست خصال‏:‏ ثلاث في الدنيا وثلاث في الآخرة‏.‏
فأما التي في الدنيا فيذهب بالبهاء ويعجّل الفناء ويقطع الرِّزق من السماء‏.‏
وأمّا اللواتي في الآخرة فالحساب والعذاب ودخول النار‏.‏
وروي عن مجاهدٍ قال‏:‏ إنَّ لأهل النار صرخةً من ريح الزُّناة‏.‏
وقالوا‏:‏ إن أهل النار ليتأذَّون بريح الزُّناة‏.‏
قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ لم نسمع بعاشقٍ قتله حبُّ غلام‏.‏
ونحن نعدُّ من الشعراء خاصةً الإسلاميِّين جماعةً منهم جميل بن مَعمَر قتله حبُّ بُثينة وكثيِّر قتله حبُّ عزّة وعروة قتله حبُّ عفراء ومجنون بني عامر هيَّمته ليلى وقيس بن ذريح قتلتْه لُبْنى وعبد الله بن عجلان قتلته هند والغمر بن ضرار قتلتْه جُمْل‏.‏
هؤلاء من أحصينا ومن لم نذكر أكثر‏.‏
قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ لو نظر كثيِّر وجميلٌ وعروة ومن سميِّت من نظرائهم إلى بعض خدم أهل عصرنا ممن قد اشتُرى بالمال العظيم فراهة وشطاطاً ونقاء لون وحُسن اعتدالٍ وجودة قدٍّ وقوام لنبذوا بُثينة وعزّة وعفْراء من حالقٍ وتركوهُنَّ بمزجر الكلاب‏.‏
ولكنك احتججت علينا بأعرابٍ أجلافٍ جُفاة غُذُوا بالبؤس والشَّقاء ونشؤوا فيه لا يعرفون من رفاعة العيش ولذَّات الدنيا شيئاً إنّما يسكنون القفار وينفرون من الناس كنفور الوحش ويقتاتون القنافذ والضِّباب وينقُفُون الحنظل وإذا بلغ أحدهم جُهده بكى على الدِّمنة ونعت المرأة ويشبّهها بالبقرة والظَّبية والمرأة أحسن منهما‏.‏
نعم حتَّى يشبِّهها بالحيّة ويسِّميها شوهاء وجرباء مخافة العين عليها بزعمه‏.‏
فأمّا الأدباء والظرفاء فقد قالوا في الغلمان فأحسنوا ووصفوهم فأجادوا وقدّموهم على الجواري في الجدّ منهم والهزل‏.‏
وقال الشاعر يصف الغلام‏:‏ شبيهٌ بالقضيب وبالكثيب غريبُ الحسن في قدٍّ غريبِ براه الله بدراً فوق غصنٍ ونيط بحقوه دعص الكثيبِ أغنُّ تولَّدُ الشَّهوات منه فما تعدوه أهواء القلوبِ وما اكتحلت به عينٌ ففاتت مسلَّمة الضَّمير من الذُّنوبِ شغلت به الهوى ونزعْت عنه ولم أدنس به دنس المُريبِ كلفتُ بظبيٍ له سوالفُ أُدمانْه قضيبٌ على رَمْلةٍ على شُعبتيْ بانه له لحظ وحشيّةٍ وألفاظُ إنسانه وقال أبو نواس‏:‏ سَقْيا لغير العلياء والسَّند وغير أطلال ميَّ بالجردِ ويا صبيب السَّحاب إن كنت قد جُدت اللِّوى مرةً فلا تعدِ لا تسقينْ بلدةً إذا عُدَّت ال بلدان كانت زيادة الكبدِ إنْ أتحرزْ من الغراب بها يكن مفرِّى منه إلى الصُّردِ بحيثث لا تجلب الفجاجُ إلى أذنيك إلاَّ تصايح النَّقدِ أحسن عندي من انكبابك بال فهْر مُلحّاً به على وتدِ وقوفُ ريحانةٍ على أُذْنٍ وسير كأس إلى فمٍ بيدِ يسقيكها من بني العباد رشاً منتسبٌ عيدُه إلى الأحدِ قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ فقد قال أبو نواسٍ الحكميُّ شاعركم أيضاً‏:‏ لا تبكِ ليلى ولا تطربْ إلى هندِ واشربْ على الورد من حمراء كالوردِ كأساً إذا انحدرتْ في حلْقِِ شاربها رأيت حمرتها في العين والخدِّ فالخمر ياقوتةٌ والكأس لؤلؤةٌ من كفِّ لؤلؤةٍ ممشوقة القدِّ تسقيك من عينها سحراً ومن يدها خمراً فما لك من سكرين من بُدِّ لي نشوتان وللنَّدمان واحدةٌ شيءٌ خصصت به من بينهم وحدي وقال أيضاً‏:‏ دع عنك لومي فإنَّ اللوم إغراءُ وداوني بالتي كانتْ هي الداءُ صفراءُ لا تنزل الأحزان ساحتها لو مسَّها حجرٌ مسَّته سرَّاءُ من كفِّ ذات حرٍ في ذي ذكر لها مُحبّان‏:‏ لوطيٌّ وزنّاءُ قامت بإبريقها واللَّيل معتكرٌ فظلَّ من وجهها في البيت لألاءُ فأرسلتْ من فم الإبريق صافيةً كأنَّما أخذها بالعين إغفاءُ في فتيةٍ زُهُرٍ ذلَّ الزمان لهم فما يصيبهم إلاَّ بما شاءوا بان بك الشَّكل والنَّظيرُ وجلَّ عن وصفك الضَّميرُ فليس يُخطيك في امتحانٍ صغيرُ أمرٍ ولا كبيرُ خُلقت من مثل لا عيانٍ جسماً على أنّه منيرُ فأنت عند المجسِّ نارٌ وأنت عند اللِّحاظ نورُ وقال أبو هشامٍ الخرَّاز‏:‏ يا من تعدَّى العباد من شبهه لمَّا قصُرن الصِّفات عن كُنُههِ ويا غزالاً يسبي بلحظته مكتحلاً راح أو على مرههِ يجعل قتل النُّفوس نزهته يوشك يُفني النُّفوس في نُزههِ لبَّيك داعٍ دعا فقلتُ له والقلب في كربه وفي ولههِ هذا فؤادي أتاك مبتدعاً طوعاً ولم يأتكمْ على كُرُههِ يشرهُ منكم إلى مواصلةٍ يا بُوس قلبٍ يذوبُ من شرههِ فالآن قل للخيال يطرقُ منْ أعيا عليه وصالُ منتبههِ أحللت من قلبي هواك محلَّة ما حلَّها المشروب والمأكولُ وقال أيضاً‏:‏ لي حبيبٌ كلَّما زاد في جفوته لي كان أشْهى هو وجهٌ كلُّه في كلِّ ما نظرتْ عيناك منه كان وجها وكذا الدُّرّة لا يدري الفتى أيُّها من أيِّها في العين أبهى وقال أيضاً‏:‏ أفنيت فيك معاني الشكوى وصفاتِ ما ألقى من البلوى قلَّبتُ آفاق الكلام فما أبصرتني أغفلت عن معنى وأعُدُّ ما لا أشتكي غبناً فأعود فيه مرّةً أخرى فلو أنَّ ما أشكو إلى بشرٍ لأراحني ظنِّي من الشَّكوى لكنّني أشكو إلى حجرٍ تنبو المعاول عنه بل أقْسى فهذا وشبهه من الشعر كثير‏.‏
وإذا جئت إلى أصحاب الهزْل كقول بعضهم ممَّن ذمَّ النساء‏:‏ طمعتْ فيّ طَفْلةٌ ربَّ راج مجنَّبِ قلت لمّا رأيتها أسفرتْ لي‏:‏ تنقَّبي لست والله مُدخلاً إصبعي جُحْرَ عقربِ وقال آخر‏:‏ لا أبتغي بالمُرد مطمومةً ولا أبيع الظّبي بالأرنبِ لا أُدخل الجُحْرَ يدي طائعاً أخشى من الحيَّة واالعقربِ وقال آخر‏:‏ ليس لي في الحرِّ حاجة نيكه عندي سماجة ما ينيك الرَّ إلاّ كلُّ ذي فقرٍ وحاجة فإذا نكتم فنيكوا أمرداً في لون عاجة وقال يوسف لقْوه‏:‏ ما يساوي نيكُ أنثى عند أيري بعرتينِ إنّما نيك الجواري حلُّ ديْنٍ بعد دينِ وعلى اللُّواط فلا تلُمنْ كاتباً إنّ اللِّواطِ سجيَّةٌ في الكاتبِ ولقد يتُوب من المحارم كلِّها وعن الخُصى ما عاش ليس بتائبِ وقال الحكميّ‏:‏ للطمةٌ يلطمني أمردٌ تأخذ منّي العين والفكَّا أطيب من تُفاحةٍ في يدي معضوضةٍ قد ملئتْ مسْكا وقال آخر‏:‏ إنْ تزن محصنةٌ تُرجم علانيةً وإن يلُطْ عزبٌ لا يرجم العزبُ وقال آخر‏:‏ أيسر ما فيه من مفاضلةٍ أمْنُكَ من طمثه ومن حبلهِ وهذا قليلٌ من كثير ما قالوا فقد قالت الشعراء في الغلام في الجدّ والهزل فأحسنوا كما قالت الشعراء في الغزل والنَّسيب ولا يضير المحسن منهم أقديماً كان أو محدثاً‏.‏
قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ أمّا أنت فحيث اجتهدت واحتفلت جئت بالحكميّ والرَّقاشيّ ووالبة ونظرائهم من الفُسَّاق والمرغوب عن مذهبهم الذين نبغوا في آخر الزمان سُقّاطٌ عند أهل المروءات أوضاعٌ عند أهل الفضل لأنّهم وإن أسهبوا في وصف الغلمان فإنما يمدحون وقد علمت ما قال الله تبارك وتعالى في قوم لوطٍ وما عجَّل لهم من الخزي والقذف بالحجارة إلى ما أعدَّ لهم من العذاب الأليم‏.‏
فمن أسوأُ حالاً ممن مدح ما ذمَّه الله وحسَّن ما قبَّح‏!‏ وأين قول من سمَّيت من قول الأوائل في الغزل والنَّسيب والنساء‏!‏ وهل كان البكاء والتشبيب والعويل إلا فيهنَّ وعليهنّ ومن أجلهنّ‏!‏ وهل ذمَّت العرب الشَّيب مع الخصال المحمودة التي فيه إلا لكراهتهنَّ له‏.‏
قال شاعر الشعراء من الأوّلين والآخرين امرؤ القيس‏:‏ أراهُنَّ لا يُحببن من قلَّ ماله ولا من رأين الشَّيب فيه وقوَّسا وقال علقمة بن عبدة الفحل وكان نظير امرؤ القيس في عصره‏:‏ إذا شاب رأسُ المرء أو قلَّ ماله فليس له في ودِّهنَّ نصيبُ يُردْن ثراء المال حيث علمْنه وشرخ الشَّباب عندهُنّ عجيبُ وما قالت القدماء في النسيب أكثر من أن نأتي عليه‏.‏
وأين قول من ذكرت في صفات الغلمان من قول امرؤ القيس في التشبيب حيث يقول‏:‏ وما ذرفتْ عيناك إلاّ لتضربي بسهميك في أعشارِ قلبٍ مقتَّلِ أغرَّك منّي أنَّ حُبَّكِ قاتلي وأنَّك مهما تأمري القلب يفعلِ وقول الأعشى‏:‏ حتّى يقولُ الناس مما رأوا يا عجبّاً للقاتل الناشرِ وقال جرير‏:‏ إنّ الذين غدوْا بلبِّك غادروا وشلاً بعينك لا يزالُ معينا غيَّضْنَ من عبراتهنَّ وقلن لي ماذا لقيت من الهوى ولقينا وقال جميل‏:‏ خليليّ فيما عشتما هل رأيتما قتيلاً بكى من حبِّ قاتله قبلي وقال القُطاميّ‏:‏ يقتُلننا بحديثٍ ليس يعلمُه من يتَّقين ولا مكنونه بادي فهنّ ينبذن من قولٍ يُصبْن به مواقع الماء من ذي الغُلَّة الصادي فهؤلاء القدماء في الجاهلية والإسلام فأين قول من احتججت به من قولهم‏!‏‏.‏
ولا نعلم أحداً قال في الغلام ما قال الحكميّ وهو من المحدثين‏.‏
وأين يقع قوله من قول الأوائل الذين شبَّبوا بالنساء‏!‏ فدعْ عنك الرَّقاشيّ ووالبة والخرَّاز ومن أشبههم فليست لك علينا حجّة في الشعراء‏.‏
وأُخرى‏:‏ ليس من قال الشعر بقريحته وطبعه واستغنى بنفسه كمن احتاج إلى غيره يطردُ شعره قال ‏)‏صاحب الغلمان‏(‏‏:‏ ظلمت في المناظرة ولم تُنصف في الحجَّة لأن لم ندفع فضل الأوائل من الشعراء إنّما قلنا إنهم كانوا أعراباً أجلافاً جُفاةً لا يعرفون رقيق العيش ولا لذَّات الدنيا لأنَّ أحدهم إذا اجتهد عند نفسه شبَّه المرأة بالبقرة والظبية والحيّة‏.‏
فإنْ وصفها بالاعتدال في الخلقة شبّهها بالقضيب وشبَّه ساقها بالبَرْدية لأنّهم مع الوحوش والأحناش نشؤوا فلا يعرفون غيرها‏.‏
وقد نعلم أنّ الجارية الفائقة الحُسن أحسنُ من البقرة وأحسنُ من الظَّبية وأحسن من كلِّ شيءٍ شُبِّهَتْ به‏.‏
وكذلك قولهم‏:‏ كأنَّها القمر وكأنّها الشمس فالشَّمس وإن كانت حسنةً فإنما هي شيء واحد وفي وجه الإنسان الجميل وفي خلقه ضروبٌ من الحُسن الغريب والتركيب العجيب‏.‏
ومن يشكُّ أنّ عين الإنسان أحسن من عين الظَّبي والبقرة وأن الأمر بينهما متفاوت‏!‏‏.‏
وهذه أشياءُ يشترك فيها الغلمان والجواري والحجَّة عليك مثلُ الحجّة لك في هذه الصفات‏.‏
وأمّا احتجاجُك علينا بالقرآن والآثار والفقهاء فقد قرأنا مثل ما قرأت وسمعْنا من الآثار مثل ما سمعت‏.‏
فإن كنت إلى سرور الدُّنيا تذهب ولذّاتها تريد فالقول قولنا‏.‏
كما قال الشاعر‏:‏ ما العيش إلاَّ في جنون الصِّبا فإنْ تولَّى فزمانُ المُدامْ وإن كنت إلى التقشُّف والتزهيد في اللَّذَّات تعمد فترك جميع الشَّهوات من النساء وغيرهنّ أفضل‏.‏
فإنْ أنصفت فأْتنا بمثل حجّتنا‏.‏
فأمّا أن تتلو علينا القرآن وتأتينا بأحاديث ألَّفتها فهذا منك انقطاع‏.‏
ومثلنا ومثلك في ذلك مثل بصريٍّ وكوفيٍّ تفاخرا بعدد أشراف أهل البصرة وأشراف أهل الكوفة فقال البصريّ للكوفيّ‏:‏ هات في أربع قبائل الكوفة مثل أربعة رجالٍ بالبصرة في أربع قبائل‏:‏ في تميم الكوفة مثل الأحنف وفي بكر الكوفة مثل مالك بن مسمع وفي قيس الكوفة مثل قتيبة بن مسلم وفي أزد الكوفة مثل المهلب‏.‏
فقال الكوفيّ‏:‏ مخنف بن سُليم من أزد السَّراة وهم أشرف من أزد عُمان‏.‏
فقال البصريّ‏:‏ إنا لم نكن في شرف القبائل وفرق ما بينهما فإنما ذكرنا المهلب بنفسه وما علمت أن أحداً يبلغ من جهله أن يفخر بمخنف بن سليم فيفضّله على المهلب‏.‏
وأخْمل رجل من ولد المهلّب أشهر في الولايات وفي الفرسان وفي الناس من مخنف‏.‏
والمهلّب رجلٌ ليس له بالعراق نظيرٌ يقاومه ومناقبه وأيّامه وفتُوحُه أكثر وأشهر من أن يجوز لنا أن نجعله إزاء مخْنف‏.‏
وما زالوا يقولون‏:‏ ‏"‏ بصرة المهلّب ‏"‏‏.‏
ولو لم يكن للمهلّب إلاَّ أنه ولد يزيد بن المهلّب كان كافيا‏.‏
ونحن إذا قلنا‏:‏ ليس في قيس الكوفة مثل قتيبة بن مسلم قال قائل‏:‏ فزارة أشرف من باهلة‏.‏
قلنا‏:‏ ليس هذه معارضة فإنّما المعارضة أن تذكر أسماء بن خارجة ثم تقول ونقول فنذكر فتوح قتيبة العظام والشَّهامة والنفس الأبية والشَّجاعة والحزم والرأي والوفاء وشرف الولاية ونذكر سُودد أسماء وجوده ونواله‏.‏
فأمّا أن نتخطّى أنفسهما إلى قبائلهما كما تخطَّيت بدن المهلَّب وبدن مخنف إلى أزْدِ عمان وأزدِ السَّراة فهذا ليس من معارضة العلماء‏.‏
وكذلك إذا ذكرنا عُبّاد البصرة وزُهّادها ونُسَّاكها فقلنا‏:‏ لنا مثل عامر بن عبد قيس وهرم بن حيَّان وصلة بن أشْيم‏.‏
قلت‏:‏ فعُبَّاد الكوفة‏:‏ أُويسٌ القرنيّ والرَّبيع بن خُثيم والأسود بن يزيد النَّخعي‏.‏
وهذا جواب‏.‏
فأمّا أن تذكر طيب الدُّنيا والتمتُّع من لذّاتها وصفات محاسنها وتذكر ظرفاءها وأربابها وتجيئنا بأحاديث الزهّاد والفقهاء فقد انقطع الحجاج بيننا وبينك‏.‏
وقد قلنا في صدر كتابنا‏:‏ إن الكلام إذا وُضع على المزْح والهزل ثم أخرجته عن ذلك إلى غيره من الجدّ تغيّر معناه وبطل‏.‏
وقد رُوي أنَّ معاوية سأل عمرو بن العاص يوماً - وعنده شبابٌ من قريش - فقال له‏:‏ يا أبا عبد الله ما اللذّة فقال‏:‏ مُر شباب قريشٍ فليقوموا‏.‏
فلما قاموا قال‏:‏ ‏"‏ إسقاط المروءة ‏"‏‏.‏
قال الشاعر في مثل ذلك‏:‏ وقال الحكميّ‏:‏ تجاسرت فكاشفةُ ك لمّا غُلب الصَّبرُ وما أحسن في مثل ك أن ينهْتك السِّتْرُ قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ فنحن نترك ما أنكرت علينا ونقول‏:‏ لو لم يكن حلال ولا حرام ولا ثواب ولا عقاب لكان الذي يُحصِّله المعقول ويدركه الحسُّ والوجدان دالاً على أنَّ الاستمتاع بالجارية أكثر وأطول مدّة لأنه أقل ما يكون التمتُّع بها أربعون عاماً وليس تجد في الغلام معنىً إلاَّ وجدته في الجارية وأضعافه‏.‏
فإن أردت التفخيذ فأردافٌ وثيرة وأعجاز بارزة لا تجدها عند الغلام‏.‏
وإن أردت العناق فالثُّديُّ النواهد وذلك معدومٌ في الغلام‏.‏
وإن أردت طيب المأتى فناهيك ولا تجد ذلك عند الغلام‏.‏
فإن أتوه في محاشِّه حدث هناك من الطَّفاسة والقذر ما يكدِّر كلَّ عيش وينغص كلَّ لذّة‏.‏
وفي الجارية من نعمة البشرة ولدونة المفاصل ولطافة الكفَّين والقدمين ولين الأعطاف والتثنِّي وقلّة الحشن وطيب العرق ما ليس للغلام مع خصالٍ لا تحصى كما قال الشاعر‏:‏ ‏.‏
‏.‏


يصف جودة القدّ وحُسن الخرط ويفرق بين المجدولة والسمينة‏.‏
وقولهم ‏"‏ مجدولة ‏"‏ يريدون جودة العصب وقلّة الاسترخاء ولذلك قالوا‏:‏ خُمصانة وسيفانة وكأنها جانٌّ وكأنَّها جدْل عنان وكأنَّها قضيب خيزران‏.‏
والتثني في مشية الجارية أحسن ما فيها وذلك في الغلام عيبٌ لأنه بنسب إلى التخنيث والتأنيث وقد وصفت الشعراء المجدولة في أشعارها فقال بعضهم‏:‏ لها قسمةٌ من خوط بانٍ ومن نقاً ومن رشأ الأقواز جيدٌ ومَذْرِفُ وقال آخر‏:‏ مجدولة الأعلى كثيبٌ نصفها إذا مشت أقعدها ما خلفها وقال آخر‏:‏ ومجدولةٍ جدل العنان إذا مشتْ ينوء بخصريها ثقالُ الرَّوادف وقال الأحوص‏:‏ من المدمجات اللحم جَدْلاً كأنّها عنان صناعٍ أنعمت أن تخوَّدا وقالوا في ذلك أكثر من ان نأتي عليه‏.‏
والغلام أكثر ما تبقي بهجته ونقاء خدّيه عشرة أعوام إلى أن تتَّصل لحيته ويخرج من حدّ المرودة ثم هو وقاخٌ طوراً ينتف لحيته وتارة يهْلُبُها ليستدعي شهوة الرِّجال‏.‏
وقد أغنى الله الجارية عن ذلك لما وهب لها من الجمال الفائق والحسن الرائق‏.‏
فإن قلت‏:‏ إنّ من النساء من يتحسَّن ويستر عيبه بخضاب الشعر وغيره كما قال الشاعر‏:‏ عجوزٌ ترجَّى أن تكون فتيَّةً وقد لحب الجنبان واحدوْدبَ الظُّهرُ تدسُّ إلى العطّار ميرة أهلها ولن يصلح العطّارُ ما أفسد الدَّهرُ قلنا‏:‏ قد يفعل ذلك بعض النساء إذا شُيِّبتْ وليس كالغلام لعموم هَلْب اللِّحى في الغلمان‏.‏
وذكرت الخصْيان وحُسن قدودهم ونعمة أبشارهم والتلذُّذ بهم وأنَّ ذلك شيءٌ لا تعرفه الأوائل فألجأْتنا إلى نصف ما في الخصيان وإن لم يكن لذلك معنىً في كتابنا إذ كنّا إنمّا نقول في الجواري والغلمان‏.‏
والخصيُّ - رحمك الله - في الجملة ممثَّل به ليس برجل ولا امرأة وأخلاقه مُقسَّمة بين أخلاق النساء وأخلاق الصِّبيان وفيه من العيوب التي لو كانت في حوْراء كان حقيقاً أن يُزهد فيها منه لأن الخصيَّ سريع التبدُّل والتنقُّل من حدّ البضاضة وملاسة الجلد وصفاء اللَّون ورقَّته وكثرة الماء وبريقه إلى التكسُّر والجمود والكمود والتقبُّض والتجمُّد والتحدُّب وإلى الهزال وسوء الحال‏.‏
لأنّك ترى الخصيَّ وكأنَّ السيوف تلمع في وجهه وكأنه مرآةٌ صينيَّة وكأنّه جُمارة وكأنّه قضيب فضّةٍ قد مسَّه ذهب وكأنّ في وجناته الورد‏.‏
فإن مرض مرْضةً أو طعن في السنِّ ذهب ذهاباً لا يعود‏.‏
وقال بعض العلماء‏:‏ إنّ الخصيَّ إذا قُطع ذلك العضو منه قويتْ شهوته وقويتْ معدته ولانت جلدته وانجردت شعرته وكثرتْ دمعته واتَّسعت فقْحته ويصير كالبغل الذي ليس هو جماراً ولا فرساً لأنّه ليس برجلٍ ولا امرأة‏.‏
فهو مذبذبٌ لا إلى هؤلاء ولا إلى هؤلاء‏.‏
ويعرض للخصيّ سُرعة الدَّمعة والغضب وذلك من أخلاق النساء والصِّبيان‏.‏
ويعرض له حبُّ النميمة وضيقُ الصَّدر بما أُودع من السِّرِّ‏.‏
ويعرض لهم البول في الفراش ولا سيَّما إذا بات أحدهم ممتلئاً من النَّبيذ‏.‏
ومما ناله من الحسرة والأسف لما فاتهم من النّكاح مع شدّة حبِّهم للنساء أبغضوا الفحول أشدَّ من تباغض الأعداء فأبغضوا الفحول بُغض الحاسد لذوي النِّعمة‏.‏
وزعم بعض أهل التجربة من الشُّيوخ المعَّمرين أنَّهم اعتبروا أعمار ضروب الناس فوجدوا طول أعمار الخصيان أعمَّ من جميع أجناس الرجال وأنهم لم يجدوا لذلك عِلّةً إلاَّ عدم النّكاح‏.‏
وكذلك طول أعمار البغال لقلة النَّزْو‏.‏
ووجدوا أقل الأعمار أعمار العصافير لكثرة سفادها‏.‏
ثم الخصيُّ مع الرِّجال امرأة ومع النِّساء رجل‏.‏
وهو من النمائم والتحريش والإفساد بين المرء وزوْجه على ما ليس عليه أحد‏.‏
وهذا من النَّفاسة والحسد للفحول على النساء‏.‏
ويعتريه إذا طعن في السنِّ اعوجاج في أصابع اليد والتواءٌ في أصابع الرِّجل‏.‏
ودخل بعض الملوك على أهله ومعه خصيٌّ فاستترت منه فقال لها‏:‏ تستترين منه وإنما هو بمنزلة المرأة‏!‏ فقالت‏:‏ ألموضع المُثْلة به يحلُّ له ما حرَّم الله عليه‏.‏
مع أنَّ في الخصيِّ عيوباً يطول ذكرها‏.‏
ولولا خوف الملال والسآمة على الناظر في هذا الكتاب لقلْنا في الاحتجاج عليك بما لا يدفعه من كانت به مُسكة عقل أوْ له معرفة‏.‏
وفيما قُلنا ما أقنع وكفى‏.‏
وبالله الثِّقة‏.‏
وقد ذكرنا في آخر كتابنا هذا مقطَّعاتٍ من أحاديث البطَّالين والظُّرفاء ليزيد القارئ لهذا الكتاب نشاطا ويذهب عنه الفتور والكلال ولا قوَّة إلا بالله‏.‏
- قال‏:‏ مرض رجلٌ من عُتاة اللاَّطة مرضاً شديدا فأيسوا منه فلما أفاق وأبلَّ من مرضه دخل عليه جيرانه فقالوا له‏:‏ احمد الله الذي أقالك ودعْ ما كنت فيه من طلب الغلمان والانهماك فيهم مع هذه السنِّ التي قد بلغتها‏.‏
قال‏:‏ جزاكم الله خيراً فقد علمت أنّ فرط العناية والمدَّة دعاكم إلى عظتي‏.‏
ولكنّي اعتدت هذه الصناعة وأنا صغير وقد علمتم ما قال بعض الحكماء‏:‏ ما أشدَّ فطام الكبير‏!‏‏.‏
والشيخ لا يترك أخلاقه حتى يُواري في ثرى رمسهِ فقاموا من عنده آيسين من فلاحه‏.‏
- قال‏:‏ كان رجلٌ من اللاَّطة وله بنون لهم أقدارٌ ومروءات فشانهمْ بمشيته مع الغلمان وطلبه لهم فعاتبوه وقالوا‏:‏ نحن نشتري لك من الوصائف على ما تشتهي تشتغل بهنَّ فقد فضحتنا في الناس‏.‏
فقال‏:‏ هبكم تشترون لي ما ذكرتم فكيف لشيخكم بحرارة الجُلجُلتين‏!‏ فتركوا عتابه وعلموا أنّه لا حيلة فيه‏.‏
- وقال بعض اللُّوطيين‏:‏ إنَّما خُلق الأير للفَقْحة مدوّرٌ لمدوَّرة ولو كان للحر كان على صيغة الطَّبرْزين‏.‏
وقال شاعرهم‏:‏ إذا وجدت صغيراً وجأتأصل الحمارة وإن أصبت كبيرا قصدت قصد الحرارة فما أبالي كبيراً قصدت أو ذا غرارة - وقيل لامرأة من الأشراف كانت من المتزوِّجات‏:‏ ما بالك مع جمالك وشرفك لا تمكثين مع زوجك إلاّ يسيراً حتى يطلِّقك قالت‏:‏ يريدون الضِّيق ضيَّق الله عليهم‏.‏
- قال‏:‏ طلَّق رجلٌ امرأته فمرَّ رجلٌ في بعض الطُّرقات فسمع امرأةً تسأل أخرى عنها فقالت‏:‏ البائسة طلَّقها زوجها‏!‏ فقالت‏:‏ أحسن بارك الله عليه‏.‏
فقال لها‏:‏ يا أمة الله من شأن النِّساء التعصُّب بعضهن لبعض وأسمعك تقولين ما قلت‏.‏
قالت‏:‏ يا هذا لو رأيتها لعلمت أن الله تعالى قد أحلَّ لزوجها الزِّنى من قُبح وجهها‏.‏
- وقال مخنَّثٌ لامرأة‏:‏ يا معشر النِّساء مالكنَّ همَّةٌ إلاّ طلب النَّيك لا تُؤْثرون عليه شيئاً‏.‏
فقالت‏:‏ إن أمْراً انتقلت من شهوته من طبْع الرِّجال إلى النساء حتَّى عقرت لحيتك له لحقيق ألا تُلام عليه‏.‏
- قال إسحاق الموصلي‏:‏ نظرت إلى شابٍّ مخنَّثٍ حسن الوجه جداً قد هلب لحيته فشان وجهه فقلت له‏:‏ لم تفعل هذا بلحيتك وقد علمت أنّ جمال الرجال في اللِّحى فقال‏:‏ يا أبا محمد أيسرُّك بالله أنّها في استك قلت‏:‏ لا والله‏!‏ فقال‏:‏ ما أنصفتني أتكره أن يكون في استك شيءٌ وتأمرني أن أدعه في وجهي‏!‏‏.‏
- وقال‏:‏ اشترى بعض ولاة العراق قينةً بمالٍ كثير فجلس يوماً يشرب وأمرها أن تغنِّيه فكان أوّل صوتٍ تغنَّت به‏:‏ أروح إلى القصَّاص كلَّ عشيَّةٍ أرجِّي ثواب الله في عدد الخُطى فقال للخادم‏:‏ يا غلام خذْ بيد هذه الزَّانية فادفعْها إلى أبي حزْرة القاصّ‏.‏
فمضى بها إليه فلقيه بعد ذلك فقال‏:‏ كيف رأيت تلك الجارية فقال‏:‏ ما شئت أصلحك الله غير أنّ فيها خصلتين من صفات الجنة‏!‏ قال‏:‏ ويلك ما هما قال‏:‏ البرد والسِّعة‏.‏
- قال‏:‏ علق رجلٌ من أهل المدينة امرأةً فطال عناؤه بها حتّى ظفر بها فصار بها إلى منزل صديقٍ له مغنٍّ ثم خرج يشتري ما يحتاج إليه فقالت له‏:‏ لو غنَّيت لي صوتاً إلى وقت مجي صديقك‏!‏‏.‏
فأخذ العود وتغنَّى‏:‏ من الخفرات لم تفضحْ أخاها ولم ترفعْ لوالدها شنارا قال‏:‏ فأخذت المرأة خُفَّها ولبستْ إزارها وقالت‏:‏ ويلي ويلي لا والله لا جلست‏!‏ فجهد بها فأبتْ وصاحت فخشي الفضيحة فأطلقها‏.‏
وجاء الرجل فلم يجدْها فسأله عنها فقال‏:‏ جئتني بمجنونة قال‏:‏ ما لها ويلك قال‏:‏ سألتْني أن أغنِّيها صوتاً ففعلت فضربت بيدها إلى خفِّها وثيابها فلبستْ وقامت تولول فجهَدْتُ أن أحبسها فصاحت فخَّليتها‏.‏
قال‏:‏ وأيِّ شيء غنَّيتها فأخبره فقال‏:‏ لعنك الله‏!‏ حُقَّ لها أن تهرب‏!‏‏.‏
قال‏:‏ تواصف قومٌ الجماع وأفاضوا في ذكر النساء وإلى جانبهم مخنَّث فقال‏:‏ بالله عليكم دعوا ذکرالحر لعنه الله قال واحد منهم الی جانبه متی آخر عهدک معه قال مذ خرجت عنه - قال‏:‏ تزوّج رجلٌ امرأةٌ فمكثت عنده غير بعيد ثم أتى الرجل بالذي زوّجه فقدَّمه إلى القاضي فقال‏:‏ أصلحك الله إنّ هذا زوّجني امرأةً مجنونة‏.‏
قال‏:‏ وأيَّ شيءٍ رأيت من جنونها قال‏:‏ إذا جامعتها غُشي عليها حتَّى أحسبها قد ماتت‏.‏
فقال له القاضي‏:‏ قم قبحك الله فما أنت لمثل هذه بأهل‏.‏
وكانت ربوخاً‏.‏
1 - قال‏:‏ كانت عائشة بنت طلحة من المتزوّجات فتزوّجها عُمر بن عبيد الله بن مَعمر التَّيميّ فبينا هي عنده تحدَّث مع امرأةٍ من زوَّارها إذْ دخل عُمر فدعا بها فواقعها فسمعت المرأة من النَّخير والشَّهيق أمراً عجيباً فلمَّا خرجت قالت لها‏:‏ أنت في شرفك وقدْرك تفعلين مثل هذا‏!‏ قالت‏:‏ إنّ الددوابَّ لا تُجيد الشُّرب إلاَّ على الصَّفير‏!‏‏.‏
2 - قال‏:‏ وكانت حُبَّي المدينيّة من المغتلمات فدخل عليها نسوةٌ من المدينة فقلن لها‏:‏ يا خالة أتيناك نسألك عن القبْع عند الجماع يفعله النِّساء أهو شيءٌ قديم أم شيءٌ أحدثه النِّساء قالت‏:‏ يا بناتي خرجت للعمرة مع أمير المؤمنين عثمان رضي الله عنه فلمَّا رجعنا فكُنَّا بالعرْج نظر إليّ زوجي ونظرت إليه فأعجبه منيّ ما أعجبني منه فواثبني ومرَّت بنا عيرُ عثمان فقبعت قبعةً وأدركني ما يصيب بنات آدم فنفرت العير - وكانت خمس مائة - فما التقى منها بعيران إلى الساعة‏.‏
ويقال إن حُبَّي علَّمت نساء المدينة القبْع والغربلة‏.‏
3 - قال‏:‏ وكانت خُليدة امرأةً سوداء ذات خَلْق عجيب وكان لها دارٌ بمكة تكريها أيام الحاجّ فحجَّ فتىً من أهل العراق فاكترى منزلها فانصرف ليلةً من المسجد وقد طاف فأعيا فلما صعد السَّطح نظر إلى خليدة نائمة في القمر فرأى أهيأ النّاس وأحسنه خَلْقاً فدعتْه نفسه إليها فدنا منها فتركته حتى رفع برجليها فتابعتْه وأرتْه أنها نائمة فناكها فلمَّا فرغ ندم فجعل يبكي ويلطم وجهه فتعاربت وقالت‏:‏ ما شأنك لسعتك حيّة لدغتْك عقرب ما بالك تبْكي قال‏:‏ لا والله ولكنِّي نكتك وأنا محرم‏.‏
قال‏:‏ فتنيكني وتبكي أنا والله أحقُّ بالبكاء منك‏.‏
قمْ يا أرعن‏!‏‏.‏
4 - وقال ابن حُبَّي لأمِّه‏:‏ يا أُمَّه أيُّ الحالات أعجب إلى النِّساء من أخْذ الرجال إيّاهنّ قالت‏:‏ يا بنيّ إذا كانت مُسنَّة مثلي فأبركْها وألصقْ خدَّها بالأرض ثم أوعبْه فيها‏.‏
وإذا كانت شابّةً فاجمع فخذيْها إلى صدرها فأنت تدرك بذلك ما تريد منها وتبلغ حاجتك منها‏.‏
5 - وقال‏:‏ اشترى قومٌ بعيراً وكان صعباً فأرادوا إدخاله الدار فامتنع فجعلوا يضربونه وهو يأبى فأشرفتْ عليهم امرأةٌ كأنّها شقَّة قمر فبُهتوا ينظرون إليها فقالت‏:‏ ما شأنه فقال لها بعضهم‏:‏ نربده على الدُّخول فليس يدخل‏.‏
قالت‏:‏ بُلَّ رأسه حتَّى يدخل‏.‏
6 - قال‏:‏ نظر رجلٌ بالمدينة إلى جاريةٍ سريّة ترتفع عن الخدمة فقال‏:‏ يا جارية في يدك عمل قالت‏:‏ لا ولكنْ في رجلي‏.‏
7 - قال بعضهم‏:‏ كنا في مجلس رجلٍ من الفقهاء فقال لي رجل‏:‏ عندك حُرّةٌ أو مملوكة قلت‏:‏ عندي أمُّ ولدٍ ولم سألتني عن ذلك قال‏:‏ إنّ الحرّة لها قدرها فأردت أن أعلّمك ضرباً من النَّيك طريفاً‏.‏
قلت‏:‏ قل لي‏.‏
قال‏:‏ إذا صرت إلى منزلك فنم على قفاك واجعل مخدّةً بين رجليك وركبك ليكون وطاءً لك ثم ادعُ الجارية وأقم أيرك وأقعدها عليه وتحوَّل ظهرها إلى وجهك وارفع رجليك ومرها أن تأخذ بإبهامك كما يفعل الخطيب على المنبر ومرها تصعد وتنزل عليه فأنَّه شيء عجيب‏.‏
فلمَّا صار الرجل إلى منزله فعل ما أمره به وجعلت الجارية تعلو وتستفل فقالت‏:‏ يا مولاي من علَّمك هذا النَّيك قال‏:‏ فلانٌ المكفوف‏.‏
قالت‏:‏ يا مولاي ردّ الله عليه بصره‏!‏‏.‏
8 - قال‏:‏ كانت امرأة من قريش شريفةً ذات جمال رائعٍ ومال كثير فخطبها جماعةٌ وخطبها رجلٌ شريفٌ له مالٌ كثير فردّته وأجابت غيره وعزموا على الغدُوِّ إلى وليّها ليخطبوها فاغتمَّ الرجل غمّاً شديداً فدخلت عليه عجوزٌ من الحيّ فرأتْ ما به وسألته عن حاله فأخبرها وقالت‏:‏ ما تجعل لي إنْ زوّجتُك بها قال‏:‏ ألف درهم‏.‏
فخرجتْ من عنده ودخلت عليها فتحدَّثتْ عندها مليّاً وجعلتْ تنظر في وجهها وتتنفَّس الصُّعداء ففعلت ذلك غير مرَّة فقالت الجارية‏:‏ ما شأنك يا خالة تنظرين في وجهي وتنفَّسين قالت‏:‏ يا بُنيّة أرى شبابك وما أنعم الله عليك به من هذا الجمال وليس يتمُّ أمر المرأة إلاَّ بالزَّوْج وأراك أيِّماً لا زوج لك‏.‏
قالت‏:‏ فلا يغُمَّك الله قد خطبني غير واحدٍ وقد عزمت على تزويج بعضهم‏.‏
قالت‏:‏ فاذكري لي من خطبك‏.‏
قالت‏:‏ فلان‏.‏
قالت‏:‏ شريفٌ ومن قالت‏:‏ فلان‏.‏
قالت‏:‏ شريف فما يمنعك منه قالت‏:‏ وفلانٌ - لصاحبها - قالت‏:‏ أُفٍّ أفّ لا تريدينه‏.‏
قالت‏:‏ وماله أليس هو شريفاً كثير المال قالت‏:‏ بلى ولكن فيه خصلةً أكرهها لك‏.‏
قالت‏:‏ وما هي قالت‏:‏ دعي عنك ذكرها‏.‏
قالت‏:‏ أخبريني على كلِّ حال‏.‏
قالت‏:‏ رأيته يبول يوماً فرأيت بين رجليه رجلاً ثالثة‏.‏
وخرجت من عندها فأتته فقالت‏:‏ أعدْ إليها رسولك‏.‏
وأتاها الرجل الذي كانت أجابته - بعد مجيء الرسول - فردّتْه وبعثت إلى صاحب المرأة‏:‏ أن اغد بأصحابك‏.‏
فتزوّجها فلما بنى بها إذا معه مثل الزِّرّ فلمَّا أتتْها العجوز فقالت‏:‏ بكم بعتيني يا لخناء قالت‏:‏ بألف درهم‏.‏
قالت‏:‏ لا أكلتيها إلاّفي المرض‏!‏‏.‏
9 - قال‏:‏ كان هشام بن عبد الملك يقبض الثِّياب من عظم أيره فكتب إلى عامله على المدينة‏:‏ ‏"‏ أما بعد فاشتر لي عكاك النَّيك ‏"‏‏.‏
قال‏:‏ وكان له كاتبٌ مدينيٌّ ظريف فقال له‏:‏ ويحك ما عكاك النِّيك قال‏:‏ الوصائف‏.‏
فوجَّه إلى النَّخَّاسين فسألهم عن ذلك‏.‏
فقالوا‏:‏ عكاك النِّيك الوصائف البيض الطوال‏.‏
فاشتري منهنّ حاجته ووجّه بهنَّ إليه‏.‏
قال‏:‏ وكانت بالمدينة امرأةٌ جميلةٌ وضيّة فخطبها جماعةٌ وكانت لا ترضى أحداً وكانت أمُّها تقول‏:‏ لا أزوجها إلاَّ من ترضاه‏.‏
فخطبها شابٌّ جميلُ الوجه ذو مالٍ وشرف‏.‏
فذكرتْه لابنتها وذكرت حاله وقالت‏:‏ يا بنيّة إن لم تزوّجي هذا فمن تزَّوَّجين قالت‏:‏ يا أُمَّه‏:‏ هو ما تقولين ولكنّي بلغني عنه شيءٌ لا أقدر عليه‏.‏
قالت‏:‏ يا بنيّتي لا تحتشمين من أمِّك اذكري كلَّ شيءٍ في نفسك‏.‏
قالت‏:‏ بلغني أنَّ معه أيراً عظيما وأخاف ألاَّ أقوى عليه‏.‏
فأخبرت الأمُّ الفتى فقال‏:‏ أنا أجعل الأمر إليك تُدخلين أنت منه ما تريد وتحبسين ما تريد‏.‏
فأخبرت الابنة فقالت‏:‏ نعمْ أرضى إن تكفَّلت لي بذلك‏.‏
قالت‏:‏ يا بنيّةُ والله إنّ هذا لشديدٌ عليّ ولكنِّي أتكلَّفه لك‏.‏
فتزوّجته‏.‏
فلما كانت ليلة البناء قالت‏:‏ يا أُمَّه كوني قريبةً منّي لا يقتلْني بما معه‏.‏
فجاءت الأمّ وأغلقت الباب وقالت له‏:‏ أنت على ما أعطيتنا من نفسك قال‏:‏ نعم هو بين يديك‏.‏
فقبضت الأمّ عليه وأدنْته من ابنتها فدسَّت رأسه في حرها وقالت‏:‏ أزيد قالت‏:‏ زيدي‏.‏
فأخرجت إصبعاً من أصابعها فقالت‏:‏ يا أُمَّه زيدي‏.‏
قالت‏:‏ نعم‏.‏
فلم تزل كذلك حتَّى لم يبقِ في يدها شيءٌ منه وأوعبه الرجل كلَّه فيها قالت‏:‏ يا أُمَّه زيدي‏.‏
قالت‏:‏ يا بنيّة لم يبقِ في يدي شيء‏.‏
قالت بنتها‏:‏ رحم الله أبي فإنّه كان أعرف الناس بك كان يقول‏:‏ إذا وقع الشيء في يديك ذهب البركةُ منه‏.‏
قومي عنّي‏!‏‏.‏
0 - قال‏:‏ تزوّج رجلٌ امرأةً وكان معه أيرٌ عظيم جداً فلمَّا ناكها أدخله كلَّه في حرها ولم تكن تقوى عليه امرأة فلم تتكلَّم فقال لها‏:‏ أيُّ شيءٍ حالك خرج من خلفك بعد قالت‏:‏ بأبي أنت وهل أدخلته - قال‏:‏ نظر رجلٌ إلى امرأةٍ جميلة سريّة ورجلٌ في دارها دميم مشوّهٌ يأمر وينهي فظنَّ أنّه عبدها فسألها عنه فقالت‏:‏ زوجي‏.‏
قال‏:‏ يا سبحان الله مثلك في نعمة الله عليك تتزوَّجين مثل هذا فقالت‏:‏ لو استدبرك بما يستقبلني به لعظم في عينك‏.‏
ثم كشفتْ عن فخذها فإذا فيه بُقع خُضْر فقالت‏:‏ هذا خطاؤه فكيف إصابته‏.‏
2 - قال‏:‏ وكانت بالمدينة امرأة ماجنة يقال لها سلاَّمة الخضراء فأُخذت مع مخنَّثٍ وهي تنيكه بكيرنْج فرُفعت إلى الوالي فأوجعها ضرباً وطاف بها على جمل فنظر إليها رجلٌ يعرفها فقال‏:‏ ما هذا يا سلاَّمة فقالت‏:‏ بالله اسكُتْ ما في الدُّنيا أظلمُ من الرجال أنتم تنيكونا الدَّهر كلَّه فلمَّا نكنا كم مرَّة واحدة قتلتمونا‏.‏
3 - قال‏:‏ تزوّج رجلٌ امرأةً فقيل له‏:‏ كيف وجدتها قال‏:‏ كأنَّ ركبها دارة القمر وكأنّ شُفْريها أير 4 - وقال بعض العجائز المغتلمات‏:‏ وخضبت ما صبغ الزَّمان فلم يدم صبْغي ودامت صبغة الأيامِ أيّام أُمْسي والشَّباب غريرةً وأُناك من خلفي ومن قُدَّامي 5 - وقال سياه وكان من مردة اللاّطة وأسمه ميمون بن زياد بن ثرْوان وهو مولىً لخزاعة‏:‏ أخزاعُ إنْ عدَّ القبائل فخرهم فضعوا أكفَّكم على الأفواهِ إلاّ إذا ذُكر اللِّواط وأهله والفاتقون مشارج الأستاهِ فهناك فافتخروا فإنّ لكم به مجداً تليداً طارفاً بسياهِ 6 - قال‏:‏ وجاء سياه إلى الكميت فقال له‏:‏ يا أبا عُمارة قد قلت على عروض قصيدتك‏:‏ ‏"‏ أبتْ هذه النَّفسُ إلاّ ادِّكارا ‏"‏ فقال‏:‏ هات‏.‏
فقال‏:‏ أبتْ هذه النفسُ إلاّ خسارا وإلاّ ارتداداً وإلاّ ازورارا وحمل الدُّيوك وقود الكلاب فهذا هرشاً وهذا نقارا وشرب الخمور بماء الغمام تنفجر الأرض عنه انفجارا 7 - وقال‏:‏ أُخذ ‏"‏ ديكٌ ‏"‏ وكان من كبار اللاَّطة وهو رجلٌ من أهل الحجاز مع غلامٍ من قُريش كأنّه قديدة فقيل له‏:‏ عدوَّ الله هبك تُعذر في الغلمان الصِّباح فما أردت إلى هذا فقال‏:‏ بأبي أنتم وأمِّي قد والله علمت أنّه كما تقولون وإنَّما نكته لشرفه‏.‏
8 - وقد يُضرب المثل في اللِّواط بالحجاز فيقال‏:‏ ‏"‏ ألْوطُ من ديك ‏"‏ كما يقول أهل العراق‏:‏ ‏"‏ ألْوط من سياه ‏"‏ وهو كوفيّ‏.‏
وقد اختصرت كتابي هذا لئلا يملَّه القارئ‏.‏
وبالله التوفيق‏.‏
تم كتاب مفاخرة الجواري والغلمان والله المستعان وعليه التُّكلان ولا إله إلا هو‏.‏
يتلوه إن شاء اللَّه تعالى كتاب القيان من كلام أبي عثمان عمرو بن بحرٍ الجاحظ أيضاً واللَّه الموفق للصواب‏.‏
والحمد للَّه أولاً وآخراً وصلواته على سيدنا محمد نبيه وآله وصحبه وسلامه‏.‏

10 التعليقات:

پوریا يقول...

ببینم این پست را برای کی گذاشتی ؟؟
اخه مرد حسابی ما که زبان فارسی را هم زورکی میخوانیم حالا بیاییم و زبان عربی را بخونیم اون هم با این ادبیات؟؟؟
بی خیال شو
یا حداقل ترجمه اش را هم مینوشتی

پوریا يقول...

فاليوم كل عزيز بعدكم هانا ومن نكد الدنيا على الحر أن يرى ..... عدوا له ما من صداقته بد نحن بنو الموتى فما بالنا ..... نعاف ما لا بد من شربه الحب ما منع الكلام الألسنا ..... وألذ شكوى عاشق ما أعلنا وكم من عائب قول صحيحا ..... وآفته من الفهم السقيم إذا ترحلت عن قوم وقد قدروا ..... أن لا تفارقهم فالراحلون هم يا من يعز علينا أن نفارقكم ..... وجداننا كل شيء بعدكم عدم إن كان سركم ما قد قال حاسدنا ..... فما لجرح إذا أرضاكم ألم

غير معرف يقول...

يقول الزير أبو ليلى المهلهل وقلب الزير قاسي ما يلينا
وان لان الحديد ما لان قلبي وقلبي من حديد القاسيينا
تريدي يا أميه أن أصالح وماتدري بما فعلوه فينا
فسبع سنين قد مرت علي أبيت الليل مغموما حزينا


****
پوریا

پوریا يقول...

واحر قلباه ممن قلبه شبم ** ومن بجسمي وحالي عنده سقم

--------------------------------------------------------------------------------
قبل فتره فتحت التلفزيون وعلى صوت مطرب يمني يترنم بقصيده واحر قلباه ممن قلبه شبم ومن بجسمي وحالي عنده سقم

جريت على مكتبتي الخاصه وسحبت ديوان المتنبي وصرت اتابع مع المطرب
طبعا تذكرت اشياء كثيره تخصني فقررت انقل لكم القصيده مع قصتها


كان في ذاك الوقت ابو الطيب المتنبي تحت سيف الدولة الحمداني
وكان صديقه وحبيبه وفي نفس الوقت كان المتنبي شاعر سيف الدوله الحمداني المقرب
ولكن دخل الوسواس الكريه (( اكرهه بعنف لانه هو السبب في هيام ابو الطيب على وجهه في الارض )) وهو قريب سيف الدولة الحمداني ويقال انه ابن عمه وهو شاعر معروف وهو " ابو فراس الحمداني " (( عليه من الله ما يستحق )) (( صح له قصايد حلوه مثل قصيدة اراك عصي الدمع ولكن اكرهه بسبب معاملته السيئه لابو الطيب )) وكان يحاول ان يقلل من شأن ابو الطيب عند سيف الدوله الحمداني

وكان كلما انشد ابو الطيب يتدخل ابو فراس ويقول له انت لا تحترم الشعر ولا تحترم الامير وابياتك مسروقه من الشاعر الفلاني والعلاني


ومن المعروف ان ابو الطيب هو اول شاعر لا يقول شعره واقفا بل يقوله وهو جالسا على كرسيه فخرا بنفسه واعتزازا ولا يقف امام امير او حاكم بل يجلس ويتكلم عكس الجميع لفخره الشديد بنفسه وبتربيته (( حيث ان ذاك الزمان اختلط العجم بالعرب وابو الطيب عاش وتربى في الصحراء عند خالته يعني بدوي الشكيمه مره ))


ذات يوم طلب سيف الدوله ان يكتب المتنبي فيه قصيده يمدحه فيها


فكتب قصيدته ابو الطيب وانشد يقول (( من الورقه )) :

وبدأ ينشد :

واحر قلباه ممن قلبه شبم ** ومن بجسمي وحالي عنده سقم
مالي اكتم حبا قد برى جسدي ** وتدعي حب سيف الدوله الامم

وكان ابو فراس موجود وكان كلما قال المتنبي بيتا قال هذا بيت قديم قد قاله شاعر قبلك
والمتنبي ما يرد عليه ويكمل قصيده ولكن غضبه يزداد شيئا فشيئا

الى ان وصل الى البيت الذي يقول

يا اعدل الناس الا في معاملتي ** فيك الخصام وانت الخصم والحكم
اعيذها نظرات منك صادقه ** انت تحسب الشحم فيمن شحمه ورم
وما انتفاع اخي الدنيا بناظره ** اذا استوت عنده الانوار والظلم


فقال ابو فراس هذا بيت قاله شعر قبله ويتكلم ابو فراس بصوت عالي حتى يسمع سيف الدوله


فغضب ابو الطيب غضبا شديدا ووقف ورمى الورقه وانشد ارتجالا (( من عقله ))

واكمل قصيدته من عقله بدون ورقه واقفا وهي اول مره يقول فيها شعره وهو واقفا

وبدأ يقول :

وسيعلم الجمع ممن ضم مجلسنا ** بانني خير من تسعى به قدم
انا الذي نظر الاعمى الى ادبي ** واسمعت كلماتي من به صمم
انام ملء حفوني عن شواردها ** ويسهر الخلق جراها ويختصم
وجاهل مده جهله في ضحكي ** حتى اتته يد فراسه وفم
اذا رأيت نيوب الليث بارزه ** فلا تظنن ان الليث يبتسم
ومهجة مهجتي من هم صاحبها **ادركتها بجواد ظهره حرم
رجلاه في الركض رجل واليدان يد ** وفعله ما تريد الكف والقدم
ومرهف سرت بين الجحفلين به ** حتى ضربت وموج الموت يلتطم
الخيل والليل والبيداء تعرفني ** والسيف والرمح والقرطاس والقلم
صحبت في البيداء الوحش منفردا ** حتى تعجب مني القور والاكم



فذهل ابو فراس الحمداني وفغر فاه ولم يعرف ماذا يقول ولكن كان سيف الدوله في تلك اللحظه مكوي بالنار حيث ان القصيده كانت يجب ان تكون في مدحه امام وزراه الدوله وليست لمدح ابو الطيب لنفسه امام الملك فغضب سيف الدوله وامسك بالمحبره ورماها في رأس ابو الطيب فاصابه بها في جبينه فاصبح وجهه يدمي ولكنه لم يسكت

بل اكمل قصيدته ارتجالا والجميع فاغر فاه وهو يقول :

يامن يعز علينا ان نفارقهم ** وجداننا كل شيء بعدكم عدم
ماكان اخلقنا منكم بتكرمه ** لو ان امكم من امرنا امم
ان كان سركم ماقال حاسدنا ** فما لجرح اذا ارضاكم الم
وبيننا لو رعيتم ذاك معرفة ** ان المعارف في اهل النهى ذمم


ووجه نظرته الى ابو فراس الذي اصبح يلمم اثوابه ولا يعرف اين ينظر وقال فيه :

كم تطلبون لنا عيبا فيعجزكم ** ويكره الله ما تأتون والكرم
ما ابعد العيب والنقصان عن شرفي ** انا الثريا وذان الشيب والهرم
ليت الغمام الذي عندي صواعقه ** يزيلهن الى من عنده الديم


واعاد بنظرته الى الحاضرين جميعهم وبدأ يقول الحكم البليغه التي لن ينطق بها شاعر بعده وما نطق بها شاعر قبله :

لئن تركت ضميرا عن ميامننا ** ليحدثن لمن ودعتهم ندم
اذا ارتحلت عن قوم وقد قدروا ** ان لا تفارقهم فالراحلون هم
شر البلاد بلاد لا صديق به ** وشر ما يكسب الانسان ما يصم
وشر ما قنصته راحتي قنص ** شهب البزاه سواؤ فيه والرخم


والقى نظره على ابو فراس وعلى سيف الدوله وقال :

بأي لفظ تقول فيه الشعر زعنفة ** تجوز عندك لا عرب ولا عجم

هنا اصبح وجه ابو فراس لا فرق بينه وبين الارض


ثم توجه المتنبي بنظره الى سيف الدوله وقال :


هذا عتابك الا انه مقة ** قد ضمن الدر ... الا انه كلم



صدقت يا ابا الطيب لقد ضمن الدر كل ما قلته قد ضمن الدر

ما اجمل ارتجالك عما تكتبه اوراقك او اوراق جميع شعراء الكون

رحمك الله يا ابا الطيب

پوریا يقول...

***

کَفکِف دُمُوعَکَ، لَيس يَنفَعُکَ البُکاءُ وَ لا العَويلُ

وَانهَض وَلا تَشکُ الزَّمانَ، فَما شَکا الّا الکَسُولُ

وَ اسلُک بِهِمَّتِکَ السَّبيلَ، وَ لا تَقُل کَيف السَّبيلُ

ما ضَلَّ ذُو أَمَلٍ سَعی يَومَاً وَ حِکمَتُهُ الدَّليلُ

کلَّا، وَ لا خابَ امرؤٌ يَومَاً وَ مَقصدُه النبيلُ

***

أَفنَيتَ يا مِسکينُ عُمرَکَ بِالتأوُّهِ وَ الحَزَن

وَ قَعدتَ مَکتوفَ اليَدينِ تَقُولُ:حارَبَنی الزَّمَن

ما لَم تَقُم بِالعبءِ أنتَ، فَمَن يَقومُ بِهِ إذَن؟

***

غير معرف يقول...

ضمّـني اليك

كي اذا خسرتُ شدّة قلبي تزوّدني شدة قلبكَ

كي اذا ذهبتْ جذوري عميقاً أكون في عهدة هاويتك

كي اذا اهدرتُ عمري ازداد بك اعماراً ولغات.



ضمّـني اليك

كي أصيرَ عشبةً تؤرق الصخر

كي تصيرَ صخرة ليّـنة في ظل عشبة

كي يولد نهرٌ بيني وبينك فتـفيض كل الأنهار

كي أترجّل من جبالي لألاقيك

كي أكتشف كم أنك الصعود

كي تكتشف كم أني الغرق

كي اذا سرتُ اليك أرفع جسراً بين ضوء وتهلكة.



ضمّـني اليك

كي تطلبني كتفاحة تشتاق قطافها

كي أهرقك كتفاحة بعد قطافها

كي أغمرك بما لا تستطيع

كي أصنع من أجلك ليلاً وغيمة فوق ليل

كي أنسّيك أني شجرة لأغصانك

كي أنسّيك أنك أغصان لشجرة

كي اذا غلبتـني الحياة أربح معك حياتي.



ضمّـني اليك

ثم اطلق سراح يديّ

كي كلما كدنا نصير واحداً

ظللنا اثـنين عاطلين عن القدر.

***جمانه حداد***


*********

پوریا

زهة الألباب فيما لايوجد في كتاب

10 يوليو, 2007

زهة الألباب فيما لايوجد في كتاب

من الامور الملفتة للنظر عناية كتب التراث الاسلامي على اختلاف توجهاتها بالجنس ، اذ يندر ان يخلو كتاب تراثي ( تاريخي او ادبي ) من مواضيع جنسية، بل ان هناك كتب ومراجع خاصة مكرسة للجنس مثل الروض العاطر في نزهة الخاطر ، ورجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه ، وتحفة العروس ومتعة النفوس ونزهة الالباب فيما لا يوجد في كتاب ، وغيرها كثير .. اما عن الجنس في كتب المنتخبات الادبية فحدث ولا حرج ، اذ تفيض هذه الكتب بقصص الخلاعة والمجون وأخبار الجنس والوطء والشذوذ واللواطة ، ولا بد ان يستوقف القارئ لأحد هذه الكتب (الاغاني والعقد الفريد ونثر الدر وقرى الضيف وثمرات الاوراق والامتاع والمؤانسة والبيان والتبيين وغيرها من ذخائر تراثنا الاسلامي ) عناية ملموسة بأخبار الخلاعة والجنس والمجون ، بل والجرأة في التعبير والصراحة في الوصف ، بل لم تسلم حتى المراجع والمدونات الفقهية من لوثة الجنس !! فكتبنا الفقهية مثقلة بمواضيع جنسية بحتة مثل آداب النكاح الشرعية واحكام الحيض والنفاس وعلامات البلوغ عند الرجل والمرأة وانواع السوائل الجنسية ، هذا فضلا عن التفاصيل الدقيقة للحياة الجنسية للرسول ( مص اللسان ، الملاعبة قبل المضاجعة ، الاستلقاء تحت الفراش عاريا مع زوجته ) بل ان القرآن ذاته يروي قصة يوسف التي تنطوي في احد فصولها على ابعاد جنسية ، وهذا ما حدا ببعض فرق الخوارج الى الزعم بأن قصة يوسف ليست من القرآن لأنها قصة اغراء جنسي تتنافى مع سمو القرآن ( راجع الملل والنحل : 1/154) والسؤال الذي يُطرح هنا :كيف امتلك كتاب ذاك الزمان تلك الحرية في التعبير والجرأة في الكتابة التي يعجز عنها كتاب اليوم ؟؟وكيف انتج عصر عاش تحت ظل تطبيق الشريعة الاسلامية ادبا وثقافة جنسية صرفة كالتي نقرأها في كتب الادب ؟؟وبعد هذا كله يحق لنا أن نتساءل : لماذا تثور ثائرة الاسلاميين بسبب عبارة هامشية في رواية ويطالبون بمنعها ومحاكمة الكاتب في حين يفيض التراث الاسلامي بركام من ثقافة الجنس والمجون ؟؟كيف يتعامى الاسلاميون عن التراث الاسلامي المثقل بثقافة الجنس ويصبون جام غضبهم على ادباء الحداثة والثقافة الغربية تحت شعار : حماية الاخلاق ؟؟؟واذا جاز ان نفرض رقابة على الثقافة لمنع ما نعتبره خدشا بالحياء فهل يجوز ان نمنع كتب التراث الاسلامي لذات السبب ؟؟لماذا لا تُمنع كتب مثل الاغاني ومحاضرات الادباء وأمالي القالي ... حماية للاخلاق ؟؟تحضرني هنا قصة حدثت معي شخصيا ولها علاقة بهذا الحديث ، اذ تربطني علاقة صداقة مع مفتش تربوي ، وكنت مرة في زيارة له في مكتبه ، فوجدت على طاولته نسخا كثيرة من كتاب ( محاضرات الادباء للراغب الاصفهاني ) وعندما سألته عنها قال لي انه قد سعى لدى وزارة التربية لشراء نسخا من هذا الكتاب وتوزيعها على مكتبات المدارس لتشجيع طلابها على قراءته والاستفادة منه ، عندها سألته : هل قرأت هذا الكتاب ؟؟ وهل هو برأيك مناسب لطلاب المدارس ؟؟فقال لي : ماذا تقول !!!!!! كتاب محاضرات الأدباء من انفس الكتب الادبية التي توسع ثقافة الطالب .. يكفي أن تتأمل في عنوانه لتعرف مضمونه ( محاضرات الأدباء ) أما مؤلفه فهو فقيه مشهور . عندها تناولت الكتاب – وانا خبير به وبمعظم كتب المنتخبات الادبية – وفتحت صفحة معينة فيه وقرأت منها هذه الابيات :النيك بالتمييز لا وجه له___ فلا تكن تيساً شديد البله اياك تستقذر شيئا تره___ ونك ولو كلب على مزبلة صدم صاحبي لبرهة ... خطف الكتاب من يدي واعاد قراءة هذه الابيات بصمت .. نظر الي مليا ... ثم نادى مستخدم الادارة واعطاه نسخ الكتاب وقال له : اعطها لأمين المستودع كي يحفظها عنده ... قاتل الله التراث وما حوى !!!..http://www.rezgar.com/debat/show.art.asp?aid=11793انتهت مقالة الأستاذ شهاب الدمشقيو الآن اليكم نموذج من الكتب التي تحدث عنها السيد شهاب في مقالته رجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه :ملاحظة :الموقع و ضع اسم المؤلف و هو العلامة الامام النفزاوي ,لكن الطبعة الموجودة في الأسواق هي باسم حجة المناظرين أحمد بن سليمان الشهير بابن كمال باشا المتوفي سنة 940 ,و على كل حال لامشكلة فالمضمون هو نفسه (عندي نسخة في الكتاب في المنزل أضعها بين كتب فتوح البلدان للبلاذري و منهاج مسلم و أحكام أهل الذمة (ابن القيم الجوزية ) النسخة التي عندي هي :رجوع الشيخ الى صباه في القوةعلى الباه ,منشورات سمر الطبعة الأولى 1994و أيضا ما تم وضعه من الكتاب في الموقع القادم هو جزء بسيط من الكتاب الأصلي أخيرا الكتاب يحوي ألفاظ خادشة للحياء فيرجى أخذالعلم )من خلال قرائتكم للكتاب ستلاحظون كف كان المجتمع الاسلامي يتعامل مع المسألة الجنسية (فمثلا فتاة تحضر صديقتها التي تحب الجنس الى منزل شقيقها ,أو عجوز طاعنة في السن تتستر على أحد الشبان و هو يقيم علاقة جنسية مع فتاة غريبة لأنه أعطاها بعض المال , أو امراةتطلق زوجها لتتزوج من رجل آخر لأنه يمتعها جنسيا .....الخ ) تفضلوا بالقراءة رجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه :http://www.fosta.net/alshaikh/main.htmكتاب آخر الروض العاطر في نزهة الخاطر http://www.fosta.net/malafaljens/alr...lrawdindex.htmو للامام السيوطي المتوفي عام 911 للهجرة كتب جنسية أيضا :نواضر الايك في معرفة النيك(أسف للكلمة لكنها عنوان الكتاب)http://www.islameyat.com/arabic/isla...ayk/index.htmlجاء في العقد الفريد الجزء الثاني كتاب المرجانة الثانية في النساء وصفاتهن :قال عبد الملك بن مروان لرجل من غطفان‏:‏ صف لي أحسن النساء فقال خذها يا أمير المؤمنين ملساء القدمين, درماء الكعبين, مملوءة الساقين ,جماء الركبتين, لفاء الفخذين ,مقرمدة الرفغين, ناعمة الأليتين, منيفة المأكمتين ,بداء الوركين ,مهضومة الخصرين, ملساء المتنين ,مشرفة فعمة العضدين, فخمة الذراعين, رخصة الكفين ,ناهدة الثديين, حمراء الخدين, كحلاء العينين, زجاء الحاجبين, لمياء الشفتين, بلجاء الجبين ,شماء العرنين ,شنباء الثغر, حالكة الشعر ,غيداء العنق ,عيناء العينين, مكسرة البطن, ناتئة الركب‏.‏ فقال‏:‏ ويحك‏!‏ وأين توجد هذه قال‏:‏ تجدها في خالص العرب أو في خالص الفرس‏.‏ و جاء أيضا في <تحفة العروس ومتعة النفوس> للتيجاني أن اعرابيا سأل (بضم الهمزة) عن أي نوع من النساء يفضلفقال:<<البيضاء العطرة، اللينة الخفرة، العظيمة القاع، المشهية للجماع، اذا ضُوجعت انّت، واذا تُركت حنّت. >>مع تحياتي يتبع بموضوع عن الشذوذ الجنسي
__________________أيها الراكب المـيمـم أرضـي ــــــــــــــ أقر من بعضي السلام لبعضـيإن جسمي كما علمـت بـأرض ـــــــــــ وفؤادي ومـالـكـيه بـأرضقدر البين بيننـا فـافـتـرقـنـا ـــــــــــــــ وطوى البين عن جفوني غمضي قد قضى الله بالفراق عـلـينـا ــــــــــــ فعسى باجتماعنا سوف يقضـي.
التعديل الأخير كان بواسطة : syrian man بتاريخ 02-06-2007 الساعة 08:58 PM.
syrian man
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى syrian man
البحث عن كافة المشاركات بواسطة syrian man

02-06-2007, 08:10 PM
syrian man
vbmenu_register("postmenu_1099", true);

Senior Member

تاريخ التسجيل: Jan 2007
المشاركات: 583
الشذوذ الجنسي في التراث الاسلامي
قبل أن ندخل بموضوع الشذوذ الجنسي في التراث الاسلامي ,أود أن أذكر بعضا من قصص الشذوذ الجنسي لدى الخلفاء :فالخليفة الوليد بن يزيد كان لوطيا و قد راود أخاه سليمان بن يزيد على نفسه (راجع تاريخ الخلفاء للامام السيوطي باب الوليد بن يزيد بن عبد الملك , أوأي مرجع اسلامي آخر يتحدث عن الوليد ين يزيد) .و الخليفة الأمين أيضا ان عاشقا للغلمان و كان لديه غلام خاص اسمه كوثر (نفس المرجع السابق او أي مرجع اسلامي آخر) و الخليفة الواثق كان لوطيا عاشقا للغلمان و كان عنده غلام مصري اسمه مهج و قد قال فيه شعرا :مهج يملك المهج ___بسجي اللحظ و الدعج حسن القد مخطف ___ذو دلال و ذو غنج ليس للعين ان بدا ___عنه بالخط منعرج راجع تاريخ الخلفاء للسيوطي ,و أيضا الحقيقة الغائبة لفرج فودة (دراسة في اوراق العباسيين) و غيرها من المراجع التي تتحدث عن الواثق .الشذوذ الجنسي في التراث و المجتمع الاسلامي :فيما يلي مقتطفات من مشاركة سابقة للزميل العزيز جليل(أوجه له تحية طيبة) ينقل لنا مقطعا من مرجع تاريخي اسلامي معروف و هو عبارة عن كتاب اسمه (نزهة لألباب فيما لايوجد في كتاب) يقدم هذا الكتاب النّادر الذي ألفه الشيخ التيفاشي الذي كان عالماً جليلاً وأديباً مؤرّخاً تولى منصب القضاء في تونس ومصر، مسحاً شاملاً للظواهر الجنسية المتخفية منها والظاهرة في المجتمع الإسلامي حتى نهاية منتصف القرن السابع الهجري. متناولاً طبقات القوادين والزناة واللوطيين والساحقات وأساليب عملهم وأفعالهم، بتركيز دؤوب قلّ أن يوجد مثله حتى في كتب التاريخ التقليدية الأخرى، جامعاً قدر الإمكان، أهم النصوص الشعرية والفكاهية السائدة آنذاك والتي ما زالت تحتفظ برونقها حتى الآن، مما أسبغ على رصانته مناخاً من المرح والفكاهة ينقله من كتاب جاد ورصين مدوّن بأسلوب أكاديمي بحت إلى كتاب متعة وتفكهة.مشاركة الأخ جليل :سأنقل لكم نصا قرأته منقولا من كتاب (زهة الألباب فيما لايوجد في كتاب) للعالم الديني التيفاشي حقق فيه الكاتب جمال جمعة ونشرته مجلة ألواح التي تصدر بشكل دوري في مدريد لصاحبيها الصديقان الكاتب محسن الرملي وعبد الهادي سعدون.النص يأتي مباشرة من شيخ المخنثين الذين على ما يبدوا كانت أمامهم مساحة من الحرية أو غض النظر عنهم في ممارسة فعلهم الجنسي ، والنص في رأي له قيمة أدبية سيكتشفها كل قارئ متمعن ، أجريت بعد التغييرات في مصطلحين فقط استعملهما شيخ المخنثين وهما (....) أبدلته بكلمة الجماع ، و (....) أبدلته بكلمة القضيب .( وأظن أن القارئ عرف ماهي الكلمة الغائبة في محل التنقيط، فإذا اراد ان يضيفها هو، فهذا شأنه، والحقيقة أنه إذا أرجع الكلمة الأصلية يعود النص لكماله ، أما أنا، فحيائي منعني من ذكر الكلمتين.النص الأصليقال سهل بن المهنيدار : اجتمعت يوما بوجه من وجوه المخنثين ببغداد وشيخ من شيوخها العلماء بشأنهم، الفقهاء في أسرارهم، البصراء بأمورهم، فقلت : إني مسائلك عن أشياء من معانيكم في أبواب شبقكم وفنون آرابكم ... فقال لي: إسألني عما بدا لك فإني أشرحه لك شرحا ، فإني بما تريده خبير، وله محصّل، لكن قيّد مايجري بيني وبينك بالكتابة ، فدعوت بورق ودواة فقال: إسأل الآن عما بدا لك، فسألته : أي الأحاليل أعجب في نفوسكم ؟ وأي الناس أحب إليكم ؟ وألزم لشهواتكم ؟ قال : لسنا مجتمعين على صنف بعينه، فإن بعضنا يقول با لشقر الحمر من شبان الروم، وبعضنا يقول بالأحداث منهم، وبعضنا يقول بالخوز ( من أهل خوزستان) وبعضنا يقول بالحبشان(الحبشة)، وبعضنا يقول من السودان والزنوج ، وسأشرح لك معنى كلّ منا في اختياره لما اختاره: أمّا الذين وقع اختيارهم منا على شبان الروم ن فإنهم يزعمون أن الشباب في فعله هو أقوى وأحكم وأحزم وأبقى، وليس هو كالغلام السريع الإنزال ولا كالشيخ المستضعف في ذلك الحال. وأمّا الذين قالوا بالأحداث ، فإنهم قالوا: بأنّ الحدث هو بين المراهق وبين الشباب فله حدة المراهقين وقوة الشباب. وأما الذين قالوا بالخوز فإنهم لم يحتجّوا بأكثر من الخوزي في فعله وفي طول عمله وكثرة صبّه وغزارة مائه، إذ كان الإبطاء عندنا في أعلى المراتب ، وكثرة صب المني من ألطف سبب. وأمّا الذين قالوا بالحبشان والمخططين من أصناف الزنوج والسودان، فإنهم قالوا: إن الحبشة في خلقتهم أكبر قضبانا (....) وأسرعها قياما وأبعدها نوما، والمخططين منهم ومن سائر الناس ، أوفر (.....) قضبانا من غيرهم و أشبق، والزنوج منهم فأملأ (.....) قضبانا، وأشدها تدويرا، وأربأ كمرا( رأس القضيب)، وإن لهم خاصية ليست لغيرهم، وذلك أنه إذا (......) جامعونا وحصلوه فينا، أحسسنا فيه، في وقت الصب، ماءه يملأنا وينتشر فينا ويتسكرج في أجوافنا كما تتسكرج (....) قضبان الدواب، حتى لا يتهيألهم أن يسلّوه منا إلا بعد ساعة.وسألته : أيّ (.....) القضبان أعجب اليكم وألزم لشهوتكم، وأبلغ في مطلوبكم؟ قال : إنّ أصناف (.....) القضبان أربعة: الأول الطويل الغليظ ، والثاني الغليظ القصير، والثالث الطويل الرقيق، والرابع القصير الرقيق... وقد اختلفنا في اختيارنا لهذه الأصناف، فقال بعضنا بالغليظ القصير، وقال بعضنا بالغليظ الطويل. فأما الذين قالوا بالقصير الغليظ فإنهم زعموا أنّ الطويل الغليظ قليل المحصول، كثير الفضول، سريع المنام، ضعيف القيام ، والغليظ القصير أشّد قياما وأبعد مناما، وأملأ للجرح. وأمّا الذين قالوا بالغليظ الطويل فإنهم قالوا: إن القصير وإن كان على ماحكيتموه من أفعاله ورتبتموه من خصاله في سائر أحواله، أفليس الذي قصر منه عن بلوغ ما سلكه الطويل، دليلا على فضل الطويل على ماهو دونه من القصر والطول؟وأما الطويل الرقيق فليس منا أحدا يحمده إلا ضعافنا، وأما من عرض له منا رياح البواسير، فليس يصلح له الغليظ وإلا آلمه ومعطه وأوجعه، وإنما يختار الرقيق ليدخل بعد ألم, ويسلك بهدوء ولمم، ويصل إلى معادن الشهوة بطوله فيرضيها، ويعبر على العلة فلا ينكيها. وأما القصير الرقيق، فشيئ لا يخطر ببال أحد منا، ولا يصلح إلا للمتشّبه بنا ، الذين لا يقدرون على مانقدر نحن عليه. وسألته: (.....) القضبان أصناف من المقادير تعرفونها في هيئة كبرها وصغرها، وأي المقادير منه أعجب إليكم وألزم لشهوتكم؟ فقال: نعم، لها مقادير نعرفها، فالنهاية في صغرها هو أن يكون طوله ست أصابع، بأصابع صاحبه، وهذا مما لاخير فيه، ولا فرج عنده، والذي فوق هذا أن يكون تسع أصابع ، والذي فوق هذا هو المتمتع به أن يكون إثنا عشر إصبعا، وهو الذي يمكن استعماله كل من كان منا قد شرب من مسقانا. والخارج عن كل حد، المتجاوز كل وصف، فهو أن يكون ستة عشر إصبعا، وهو الذي لا يطيقه إلا كل رئيس، مذكور ، حليف ، ممارس ، ولا يمكن أن يستعمله منا كل أحد ، وإنما يستعمله منا من يشكو الثقل جنبه، واسترخاء شرجه ، وبعد فهمه .وما أنعته عندنا في المدح، وأوقعه في المحبّة، وأشفاه للعلة، وأبلغه للعلاج ، وألذه للنفس وألومه ، المراد في كل وقت ، هو ماغلظ منه وزاد امتلاؤه ووفر عرضه ، وثخن جسمه ، وكان ما التّف عليه عند قبضة رؤوس الأنامل وكل ما لا تلتف عليه الأنامل عند قبضها عليه ، لزيادة امتلاءه ووفر عظمه، فهم أزيد في فضله وأبلغ في مدحه ، وأجود في معناه إذا كان المراد منه ، إنما هو الإمتلاء والعرض، وذلك هو الغرض المقصود وإليه تشرئّب النفس.وأما الطويل وإن كان ممدوحا ، فإنه لا يعادل فضيلة العريض، فإن الطويل له موضع يسع طوله، مما عملته الطبيعة الكائنة لا العادة الإكتسابية ، وليس المقتدر على استعمال ما طال، ولو تناهى في طوله ، ممدوحا، لأنّه إنما اقتدر بالصنع الإنساني والطريق الولادي لا التكليف الإكتسابي والتحّمل المعادي.فأما العريض والغليظ ، فلما لم تعمل لهما الطبيعة سعة تشتمل على امتلائهما ، وجرى الأمر في دخولهما على غير المجرى الطبيعي بل بالعادة وإلف السالكين لها ، حتى صار المسلك من السعة على ما أرادوا من الاتضاح على ما اعتاد، فكان القادر على إدخال الغليظ من (.....) القضبان منا ، أمرح من القادر على إدخال الطويل على كل حال. فأما مادون هذه الأقدار الثلاثة فهو لاشيئ.فقلت له : إنه قال لي بعض أصحابكم ، وقد سألته تعريفي لأصحاب كبر ( .....) القضبان ، على ما اختبره ومارسه بطول التجربة فقال : هو من أشرق لونه، ونضر ماء وجهه، وتّمت خلقته، وحسنت مشيته، ونعمت أطرافه ، فهل الأمر كذلك أم لا ؟ فقال لي : إياك ياسيدي ما قال لك هذا الجاهل ، القليل الفهم ، الناقص المعرفة، غير الخبير بالأمور، العديم التجارب، فتهلك ويضيع مالك وتتلف عمرك وتشغل قلبك، فكم من غرته تجارته وخانته فراسته فوقع في الخسران وحصل على الندم حيث لا ينفعه الندم شيئا ، واعلم أنّ (......) للقضبان جواهر ولها معادن كمعادن الذهب والفضة والياقوت، فإنك قد تجد الواحد من الناس الرديئ منظره، الحقير صورته، الوسخة كسوته ، الدنيّة صناعته، فتستهزئ بمقداره وتستحقر ظاهره ، حتى إذا فتشتت مخبره واستنبّط باطنه ، وجدت معه جوهرا نفيسا مقداره، يبتهج القلب لجماله ، ويروق العين بهاؤه ، (...) قضيب جليل نبيل كأنه الملك على السرير.وكم من تراه بهيا منظره ، حسنا زيّه ، رائقة كسوته ، نبيلة صناعته ، فتخال نفيس باطنه بعد الطلب الشديد وتقلّب المراسلة والإنتظار للمواصلة ، ألفيت نفسك من مرادك خاليا، ومن تقديرك فيه فارغا ، ومن كل خير آيسا .وأنا سأحكي لك يامولاي ما اتّفق لي من هذا الباب : وذلك أني كنت يوما سائرا مع الأمير أبي النجم بدروكان ورائي أخواتي ( أي الذين مثله ويتحّدث عنهم بصفة التأنيث) ، من سوق الكرخ ، إذ استقبلنا غلام بقد السروة ، مديد القامة ، حسنة شمائله ، مليحة إشارته ، بوجه يتلألأ وخد أسيل ، مختط العذارين وشعر أسود، وعليه غلالة شرب ، متردّ برداء قد نفضه على رأسه ، وسرايل على قدميه وتكة حرير ظاهرة من تحت غلالته، وفي رجله نعل كيساني ( جلد أحمر غير مدبوغ)، خلفه غلمانه يتبعونه . فلما رأيته أسلب عقلي وقلبي ، واحتبس نفسي وشغفت به ولم أدر أين أقصد ولا أين أدرج ، فلما رأوا إخواتي حالي وانكشف لهنّ أمري ، طلبوه لي وسرن خلفه حتى عرفن موضعه وسألن عنه ، فوجدنه من أولاد الهاشميين وأبوه من صلبهم قريب عند السلطان، فلم أزل أعمل الحيلة ، وأقصد من أعرف ومن لاأعرف وأهدى وأضّل ، فذهب مني في هذا الشأن نحو من ألفي درهم ، حتى حصل في منزلي مع جماعة من غلمانه، وقد كان وصلهم بري وبان عليهم فعلي ، فلم أدع جهدا أتجّمل به عنده إلا وتجّملت ، ولا معنى يسّره ويبتهج له إلا وفعلت . فلما أخذ منه الشراب ظهر منه الفرح بغنانا والطرب لرنحنا( الدوار من الشرب)، وانبسط عن احتشامه وزال منه انقباضه وعرف غلامه مرادي فخرجوا وخلونا وحدنا ، فمددت يدي الى متاعه لأقبض عليه، وأنا لويلي المغرور ، لاأشّك في كبره وزيادة قدره ووفور عظمه ، فإذا يدي وقعت منه على عمى وسخام وويل نكال ودق الصدر . فلم أنتظر حتى وثبت غلى دار لي أخرى فيها أخواتي وصواحباتي أولول وألطم على شؤم بختي وعمى بصري وخراب بيتي من كل ما كنت أملكه وأجنيه وأدخره وأقناه ، فيما كنت صرفته إليه وإلى أسبابه ، وا صاحباتي سكوت ، مع لي وعليّ ، ويتوجعون توجعا لقلبي وتخوفا لمصيبتي، ولما انتظرنا المشؤوم ولم ير أحد منا ، خرج مع غلمانه إلى لعنة الله ، فخسرت مالي وشغلت قلبي وتركت كسبي حتى حصلت لا على شيئ ، فهذا أحد من غرّني ظاهره وكان السراب.فأما من استزريت ظاهره واحتقرت خلقته واسترذلت صناعته واستوحشت كسوته واستعدمت الخير منه ومن أمثاله ولا حسبت أنه يخطر على بالي ، فكان الأمر بخلاف ذلك ، أنّ غلاما زبالا( يعمل بتنظيف وإخراج الزبل من الإسطبلات)، أصفر ، كان يتعهد اسطبل دوابي في كل يوم لأخذ الزبل منه ، وكان ربما جاء معه رجل آخر ، قيل لي أنّه أستاذه ، وربما جاء وحده . إلا أن عيني لم تكد تخلو من نظرها إليه في كثير من الأوقات ، وكنت لا أملؤ عيني منه ، استقذارا له ولصنعته ، ولا خطر لي قط على بال .وإني لمشرف يوما على الإسطبل من كوة بيت أبصر منها دوابي وأعلم حال خدمة سوّاسي لها ، أراهم منها ولا يروني ، إذ لمحت هذا الغلام الأصفر قائما يجمع الزبل وعلى جسمه فوطة، فحلها ونفضها ، فعند حله لها ونفضه إياها تأملت في وسطه (....) قضيبا في طول الذراع ، ناعما رطبا ، ذهبيا له بريق ورأس وافرة ، وغضاضة ونضارة ، فلم أتمالك أن صحت بغلماني وأمرتهم أن يدعوه لي ، فجاؤني به ، فتأملت خلقته وصورته ، وما كنت قبل ذلك لأتأمله ، ولا ملأت عيني منه ، فإذا هو من الصفر حسنا ، بحاجبين أزجيّن ، وعينين غنجين ، وخد أسيل ، وجيد سبط ، بشفتين رطبتين فيهما امتلاء يسير ، وثغر كا للؤلؤ بياضا ونقاء ، وأطراف مرمرية ولبد( الشعر المتلبد) ، به بريق وصقالة ونعومة وصفرة مشّبعة ، وسنه من السبع عشر الى الثمان عشرة ، بلون ميل الى الخلاسة(الإحمرار الذي يخالط بياضه السواد)، والتفاف اللحم، فسألته عن مولده فذكر أنّه من مواليد البصرة وإن أستاذه الزبال عشقه منذ ثلاث سنين وصار الى بغداد . فأمرته بحل فوطته التي في وسطه ، فأبى استحياء وخجلا ، فأمرت غلامي بحلها ففعلوا ، وكشفت عن ( ....) قضيبه فكان كقضيب البغل إذا أدلى قبل أن ينغط ، فأمرتهم بإقامته ، فساعة أومئ الى مسكه ، قام وانبسط وتوتر وتقوس الى فوق من شدة اتعاظه فانفتحت كمرته وعلت وربت وتسكرجت وبرقت ، فلما رأيته على هذه الحال الجليلة والصفة النبيلة والمعاني الخطيرة ، أمرت بتنظيفيه بالحمام وألبسته دستا ( اللباس) من ثيابي بغلالة شرب وسراويل دبيقي( من دق ثياب مصر تنسب الى دبيق)، وتكة إبريسيم ن وأفرغت على رأسه منديلا دبقيا وألبسته نعلا وبخرته من بخوري وأطعمته معي وسقيته وبيّيته معي ، فجامعني (.....) بقية يومنا ومسائنا وليلتنا بنحو من خمسة عشر مرة ، جماعا (....) طيبا ، لذيذا هشا ، برهز قوي ، ووقع صلب ،وطول لبث وإبطاء إنزال وغزارة ماء . فلما أصبحنا سلّمت إليه كل ما أملكه وصار أمره فوق أمري ، وكان كل واحد منا في عيشة راضية ، وملكته واستأثرت به دون كل مخلوق ، الى أن مرض وتوفى ، وفرق الدهر بيني وبينه ، فكوى موته قلبي وحزنت عليه ما لم أحزن على مخلوق مثله ، وعملت له المأتم الذي يتحّدث الناس به إلى الساعة ولبست عليه الحداد ولم أدخل إلى فرح سنة كاملة ، حتى حلف علي إخواني فنزعت الحداد وفي قلبي عليه نار لا تطفأ الى الأبد .وإنمّا شرحت لك ياسيدي ، هذا كلّه ، لتعلم أن الأمر فيما سألت عنه شيئ ، ليس مربوط بالقياس فهمه ، ولا بالعقل معرفته ، لأنّ (.....) القضبان في الناس مواهب تعطيها الحظوظ لمن قسّمت له من العباد ، وأرزاق ترزقها من يستحق ومن لا يستحق . فكم من تراه في حينه مزّورة أعضاؤه ، تجد معه منه فخذا تاما أو ذراعا وافرا . ولم يعط أحد علم هذا السر لا بمعرفة ولا بفراسة ، ولا يدرك ذلك بغير المشاهدة .فقلت له : ما يصلح من (.....) القضبان لمن لم يكن قط دخل في هذا العلم ولا ارتاض ولا مارس؟ فقال: أمّا الداخلون في هذا العلم ، الذي لم يكن لهم في الصبا من يسّره لهم ، فإذا ظهرت كامل شهوتهم بعد كبرهم وخشونتهم ، فليس لهم منّا إلا ماصغر ، ليّن ، متيّقض لا يسوغ النوم ،ويكون رقيق القلب، صغير الرأس ، غليظ الأصل ، ناعما جدا ،لتكون مداخله بمنزلة المعالج الدقيق الذي يدخل الميل في الجرح ليعرف مقدار عمقه ، فإن آلم , أمسك عنه ، وإن لم يؤلم دفع برفق ، فإذا ارتاض بهذا (....) القضيب وصلح وسهل عليه مدخله ، عند ذلك يندرج من شيئ أصغر إلى شيئ أكبر حتّى يعلم ويمهر ويتحّذق ويدخل في جملتنا . إلا أنه لايصير إلى الحال التي نحن عليها من السعة والإقتدار عن المتناهي من الكبر ، الزائد في الإمتلاء والعرض ، في زمن يسير المدة ، لأنّ الواحد منا لا يزال من صباه الى شيخوخته ، يزيد عادته ويكثر توسّعه ، ثم إنهم يرتاضون بعد ذلك بكبار (.....) القضبان إذا سكروا ،فإن شدة السكر ترخي الأشراج وتوسّع الأعفاج ( الأمعاء) ،وتخّدر معه الحواس لشدة النعاس ، فإذا ارتاضوا بذلك في السكر وحمل عليهم بالدفع وأصبحوا من الغد مفجّجين ( المشّقق) ومن هجوم (.....) القضبان متألمين ، وارمة أشراجهم ، مقّلبة أجحارهم ، دووا بالحمّام والزيت الحار ، فيسّرع ذلك بغلمتهم ويسّهل اقتدارهم ويزيل تألمهم ويلين مستصعبهم.فقلت له أي اللزوجات المستعملة في تسهيل المدخل أحمد وأيها أجود ؟ قال : أما الداخلين في العمل والمتعلّمين ، فلعاب حب السفرجل ( دواء يستخلص من بزر السفرجل) والكزبرة المحلولة بالماء ، وأما لأمثالنا ، عندما يعظم علينا ورود ما كبر من القضبان (.....) فالزيت .انتهت مشاركة الأخ جليل .و الآن اليكم رابط لقراءة الكتاب و كذلك صورة عن فهرس الكتاب (نزهة الألباب فيما لا يوجد في كتاب)http://www.islameyat.com/arabic/isla...tab/index.html
الصور المرفقة
N1.jpg (11.6 كيلوبايت, المشاهدات 10)
N2.jpg (14.9 كيلوبايت, المشاهدات 10)
__________________أيها الراكب المـيمـم أرضـي ــــــــــــــ أقر من بعضي السلام لبعضـيإن جسمي كما علمـت بـأرض ـــــــــــ وفؤادي ومـالـكـيه بـأرضقدر البين بيننـا فـافـتـرقـنـا ـــــــــــــــ وطوى البين عن جفوني غمضي قد قضى الله بالفراق عـلـينـا ــــــــــــ فعسى باجتماعنا سوف يقضـي.
التعديل الأخير كان بواسطة : syrian man بتاريخ 02-06-2007 الساعة 08:22 PM.
syrian man
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى syrian man
البحث عن كافة المشاركات بواسطة syrian man

02-08-2007, 12:36 AM
smithy
vbmenu_register("postmenu_1139", true);

Senior Member

تاريخ التسجيل: Jan 2007
المشاركات: 188

الحقيقة شي كتير
تصورت قذارة لكن ما بهالشكل, كنت ناوي انزال الكتب المذكورة لكن غيرت رأي بعد قرأة النماذج المقرفةيلزمني نوعية عرق من الدرجة الأولى لأنسى يا ريتني عميت قبل قرآة هالمشاركة
العلم نور
__________________Being hurt by the truth is far better than being mesmerized by a delusive cult. Islam is an anti-civilization cult. It destroyed every civilization it touched and brought misery, poverty, ignorance and war in every country it invaded! So If you think Islam a religion of peace you are brain dead.آلام الحقيقة افضل بكثير من أن تنبهر بالباطل
smithy
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى smithy
البحث عن كافة المشاركات بواسطة smithy

02-08-2007, 06:54 PM
John Nabil
vbmenu_register("postmenu_1161", true);

Senior Member

تاريخ التسجيل: Jan 2007
المشاركات: 548

اقتباس:
المشاركة الأصلية كتبت بواسطة smithy
الحقيقة شي كتير[ يا ريتني عميت قبل قرآة هالمشاركة [/color][/size][/right]
العلم نور سلامة عيونك من العمى، ولكن بالفعل كلام مخجل، وللحق أن الاخ سيريان قد ارشدني في المنتدى القديم الى قسم من هذه المصادر ، فجعلت زميل مسلم يقرأ، الحق أنه استمتع به كثيرا، طبعه ليمعن القرآة في البيت، -والله يستر-
__________________و تكبر في الطفولةيوماً على صدر أميوأعشق عمري لأني اذا مت أخجل من دمع أمي !محمود درويش
John Nabil
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى John Nabil
البحث عن كافة المشاركات بواسطة John Nabil

04-01-2007, 08:32 PM
صليب المسيح
vbmenu_register("postmenu_2559", true);

Member

تاريخ التسجيل: Mar 2007
المشاركات: 44

هل تعرف يا سيد الاسلام مثير للقرف
__________________لو لم تكن الحياة صعبه لما خرجنا من بطون امهاتنا نبكي
صليب المسيح
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى صليب المسيح
البحث عن كافة المشاركات بواسطة صليب المسيح

04-10-2007, 11:54 AM
الفزعه
vbmenu_register("postmenu_2820", true);

Banned

تاريخ التسجيل: Mar 2007
المشاركات: 13

هل تعلمون ان المسيحيوون مثيرون للقرف يا أخ الصليب المسيحيياكاتب الموضوع ليس لديك اي شهادات على كلامك فأن الزنا منتشر في مجتمعكم المقرف واللواط السحاقليس لديكم قانون يوقف هذه القذارات فأنا عندما أمشي في بلادكم أرى شباب يمارسون اللواط في الشارع فـ الأمر بالنسبه لكم طبيعي جداً ولاكن بالنسبه لنا مخدش للحياء والكلام الذي قرأتة في موضوعك كلام مقرف جداً يدل على مستواكم الواطيوكلام البذيء حسبنا الله ونعم الوكيل
الفزعه
عرض ملفه الشخصي
البحث عن كافة المشاركات بواسطة الفزعه

04-10-2007, 04:53 PM
mostfa shaban mohamed
vbmenu_register("postmenu_2840", true);

Junior Member

تاريخ التسجيل: Apr 2007
المشاركات: 5

[quote=syrian man;1098]مقدمة :هذه المشاركة لا علاقة لها بتعاليم الاسلام و لا بالقرآن أو بالشريعة الاسلامية أو الفقه .....الخ ,انما تتعلق بكتب التراث الاسلامي الأدبية و المجتمع الاسلامي ,و قد أحببت أن أنوه لذلك حتى لا يعلق الأخوة المسلمين بالقول أن الاسلام يحرم الجنس خارج اطار الزوجية و يحرم اللواط ...الخ ,أي أن المشاركة لا تتطرق الى وجهة نظر الدين في هذه الأمور .تنبيه :المشاركة تحوي ألفاظ خادشة للحياء فيرجى أخذ العلم لنبدأ:لماذا تثور ثائرة الاسلاميين بسبب عبارة هامشية في رواية ويطالبون بمنعها ومحاكمة الكاتب في حين يفيض التراث الاسلامي بركام من ثقافة الجنس والمجون ؟؟>>هذا العبارة مأخوذة من مقالة للأستاذ شهاب الدمشقي و سأضعها كاملة فيما بعد . نعم بالفعل فكتب التراث الاسلامي ملئية بقصص المجون و الجنس و الخلاعة , وأيضا سأضع لكم نماذج من هذه الكتب في نهاية المشاركة ,فصبرا أحبائي القراء .أولا مقالة الأستاذ شهاب الدمشقي :الجنس في التراث الإسلاميشهاب الدمشقي shahabx@myway.com الحوار المتمدن - العدد: 656 - 2003 / 11 / 18 من الامور الملفتة للنظر عناية كتب التراث الاسلامي على اختلاف توجهاتها بالجنس ، اذ يندر ان يخلو كتاب تراثي ( تاريخي او ادبي ) من مواضيع جنسية، بل ان هناك كتب ومراجع خاصة مكرسة للجنس مثل الروض العاطر في نزهة الخاطر ، ورجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه ، وتحفة العروس ومتعة النفوس ونزهة الالباب فيما لا يوجد في كتاب ، وغيرها كثير .. اما عن الجنس في كتب المنتخبات الادبية فحدث ولا حرج ، اذ تفيض هذه الكتب بقصص الخلاعة والمجون وأخبار الجنس والوطء والشذوذ واللواطة ، ولا بد ان يستوقف القارئ لأحد هذه الكتب (الاغاني والعقد الفريد ونثر الدر وقرى الضيف وثمرات الاوراق والامتاع والمؤانسة والبيان والتبيين وغيرها من ذخائر تراثنا الاسلامي ) عناية ملموسة بأخبار الخلاعة والجنس والمجون ، بل والجرأة في التعبير والصراحة في الوصف ، بل لم تسلم حتى المراجع والمدونات الفقهية من لوثة الجنس !! فكتبنا الفقهية مثقلة بمواضيع جنسية بحتة مثل آداب النكاح الشرعية واحكام الحيض والنفاس وعلامات البلوغ عند الرجل والمرأة وانواع السوائل الجنسية ، هذا فضلا عن التفاصيل الدقيقة للحياة الجنسية للرسول ( مص اللسان ، الملاعبة قبل المضاجعة ، الاستلقاء تحت الفراش عاريا مع زوجته ) بل ان القرآن ذاته يروي قصة يوسف التي تنطوي في احد فصولها على ابعاد جنسية ، وهذا ما حدا ببعض فرق الخوارج الى الزعم بأن قصة يوسف ليست من القرآن لأنها قصة اغراء جنسي تتنافى مع سمو القرآن ( راجع الملل والنحل : 1/154) والسؤال الذي يُطرح هنا :كيف امتلك كتاب ذاك الزمان تلك الحرية في التعبير والجرأة في الكتابة التي يعجز عنها كتاب اليوم ؟؟وكيف انتج عصر عاش تحت ظل تطبيق الشريعة الاسلامية ادبا وثقافة جنسية صرفة كالتي نقرأها في كتب الادب ؟؟وبعد هذا كله يحق لنا أن نتساءل : لماذا تثور ثائرة الاسلاميين بسبب عبارة هامشية في رواية ويطالبون بمنعها ومحاكمة الكاتب في حين يفيض التراث الاسلامي بركام من ثقافة الجنس والمجون ؟؟كيف يتعامى الاسلاميون عن التراث الاسلامي المثقل بثقافة الجنس ويصبون جام غضبهم على ادباء الحداثة والثقافة الغربية تحت شعار : حماية الاخلاق ؟؟؟واذا جاز ان نفرض رقابة على الثقافة لمنع ما نعتبره خدشا بالحياء فهل يجوز ان نمنع كتب التراث الاسلامي لذات السبب ؟؟لماذا لا تُمنع كتب مثل الاغاني ومحاضرات الادباء وأمالي القالي ... حماية للاخلاق ؟؟تحضرني هنا قصة حدثت معي شخصيا ولها علاقة بهذا الحديث ، اذ تربطني علاقة صداقة مع مفتش تربوي ، وكنت مرة في زيارة له في مكتبه ، فوجدت على طاولته نسخا كثيرة من كتاب ( محاضرات الادباء للراغب الاصفهاني ) وعندما سألته عنها قال لي انه قد سعى لدى وزارة التربية لشراء نسخا من هذا الكتاب وتوزيعها على مكتبات المدارس لتشجيع طلابها على قراءته والاستفادة منه ، عندها سألته : هل قرأت هذا الكتاب ؟؟ وهل هو برأيك مناسب لطلاب المدارس ؟؟فقال لي : ماذا تقول !!!!!! كتاب محاضرات الأدباء من انفس الكتب الادبية التي توسع ثقافة الطالب .. يكفي أن تتأمل في عنوانه لتعرف مضمونه ( محاضرات الأدباء ) أما مؤلفه فهو فقيه مشهور . عندها تناولت الكتاب – وانا خبير به وبمعظم كتب المنتخبات الادبية – وفتحت صفحة معينة فيه وقرأت منها هذه الابيات :النيك بالتمييز لا وجه له___ فلا تكن تيساً شديد البله اياك تستقذر شيئا تره___ ونك ولو كلب على مزبلة صدم صاحبي لبرهة ... خطف الكتاب من يدي واعاد قراءة هذه الابيات بصمت .. نظر الي مليا ... ثم نادى مستخدم الادارة واعطاه نسخ الكتاب وقال له : اعطها لأمين المستودع كي يحفظها عنده ... قاتل الله التراث وما حوى !!!..http://www.rezgar.com/debat/show.art.asp?aid=11793انتهت مقالة الأستاذ شهاب الدمشقيو الآن اليكم نموذج من الكتب التي تحدث عنها السيد شهاب في مقالته رجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه :ملاحظة :الموقع و ضع اسم المؤلف و هو العلامة الامام النفزاوي ,لكن الطبعة الموجودة في الأسواق هي باسم حجة المناظرين أحمد بن سليمان الشهير بابن كمال باشا المتوفي سنة 940 ,و على كل حال لامشكلة فالمضمون هو نفسه (عندي نسخة في الكتاب في المنزل أضعها بين كتب فتوح البلدان للبلاذري و منهاج مسلم و أحكام أهل الذمة (ابن القيم الجوزية ) النسخة التي عندي هي :رجوع الشيخ الى صباه في القوةعلى الباه ,منشورات سمر الطبعة الأولى 1994و أيضا ما تم وضعه من الكتاب في الموقع القادم هو جزء بسيط من الكتاب الأصلي أخيرا الكتاب يحوي ألفاظ خادشة للحياء فيرجى أخذالعلم )من خلال قرائتكم للكتاب ستلاحظون كف كان المجتمع الاسلامي يتعامل مع المسألة الجنسية (فمثلا فتاة تحضر صديقتها التي تحب الجنس الى منزل شقيقها ,أو عجوز طاعنة في السن تتستر على أحد الشبان و هو يقيم علاقة جنسية مع فتاة غريبة لأنه أعطاها بعض المال , أو امراةتطلق زوجها لتتزوج من رجل آخر لأنه يمتعها جنسيا .....الخ ) تفضلوا بالقراءة رجوع الشيخ الى صباه في القوة على الباه :http://www.fosta.net/alshaikh/main.htmكتاب آخر الروض العاطر في نزهة الخاطر http://www.fosta.net/malafaljens/alr...lrawdindex.htmو للامام السيوطي المتوفي عام 911 للهجرة كتب جنسية أيضا :نواضر الايك في معرفة النيك(أسف للكلمة لكنها عنوان الكتاب)http://www.islameyat.com/arabic/isla...ayk/index.htmlجاء في العقد الفريد الجزء الثاني كتاب المرجانة الثانية في النساء وصفاتهن :قال عبد الملك بن مروان لرجل من غطفان‏:‏ صف لي أحسن النساء فقال خذها يا أمير المؤمنين ملساء القدمين, درماء الكعبين, مملوءة الساقين ,جماء الركبتين, لفاء الفخذين ,مقرمدة الرفغين, ناعمة الأليتين, منيفة المأكمتين ,بداء الوركين ,مهضومة الخصرين, ملساء المتنين ,مشرفة فعمة العضدين, فخمة الذراعين, رخصة الكفين ,ناهدة الثديين, حمراء الخدين, كحلاء العينين, زجاء الحاجبين, لمياء الشفتين, بلجاء الجبين ,شماء العرنين ,شنباء الثغر, حالكة الشعر ,غيداء العنق ,عيناء العينين, مكسرة البطن, ناتئة الركب‏.‏ فقال‏:‏ ويحك‏!‏ وأين توجد هذه قال‏:‏ تجدها في خالص العرب أو في خالص الفرس‏.‏ و جاء أيضا في <تحفة العروس ومتعة النفوس> للتيجاني أن اعرابيا سأل (بضم الهمزة) عن أي نوع من النساء يفضلفقال:<<البيضاء العطرة، اللينة الخفرة، العظيمة القاع، المشهية للجماع، اذا ضُوجعت انّت، واذا تُركت حنّت. >>مع تحياتي يتبع بموضوع عن الشذوذ الجنسي[/QUO ان لك الحق فيما قلتة ولكن مثل هذة الكتب التى ذكرتها ليست متداولة وفيها من المجون الكفاية ولكن هل تعتقد ان الاسلام يدعو الى ذلك انا فى واثق انة لو كان رسول الله حيا اثنا كتابة هذة الكتب لكان قتلهم لقاء ذلك وادل شئ على ذلك قولة صلى الله عليه وسلم (فى السرقة )لو ان فاطمة بنت محمد سرقت لقعت يدها فما بالنا بهؤلا مصطفى شعبان
mostfa shaban mohamed
عرض ملفه الشخصي
إرسال رسالة خاصة إلى mostfa shaban mohamed
البحث عن كافة المشاركات بواسطة mostfa shaban mohamed

04-10-2007, 08:31 PM
syrian man
vbmenu_register("postmenu_2855", true);

Senior Member

تاريخ التسجيل: Jan 2007
المشاركات: 583

اقتباس:
المشاركة الأصلية كتبت بواسطة الفزعه
هل تعلمون ان المسيحيوون مثيرون للقرف يا أخ الصليب المسيحيياكاتب الموضوع ليس لديك اي شهادات على كلامك فأن الزنا منتشر في مجتمعكم المقرف واللواط السحاقليس لديكم قانون يوقف هذه القذارات فأنا عندما أمشي في بلادكم أرى شباب يمارسون اللواط في الشارع فـ الأمر بالنسبه لكم طبيعي جداً ولاكن بالنسبه لنا مخدش للحياء والكلام الذي قرأتة في موضوعك كلام مقرف جداً يدل على مستواكم الواطيوكلام البذيء حسبنا الله ونعم الوكيليا محمدي يا غبي يخرب بيتك نزعتللي مراقي ,كنت مرووق و عم اسمع كامل الأوصاف لعبد الحليم كلامي من الكتب و المراجع الاسلامية و كلها موجودة في المشاركة و في الروابط الالكترونية ,و يمكنك أيضا يا متخلف أن تذهب الى المكتبات الاسلامية و تقرأ تلك الكتب تضرب بشكلك من بين البشر و نكاية فيك سأكمل المشاركة اكرر مرة أخرى المشاركة تحوي على بعض المفردات الخادشة للحياء و أناآسف جدا لوضعها لكن هذا المحمدي استفزني جدا (و بتعرفو شو بصير لما واحد بيستفزني )و بالمقابل أرجو منكم قراءة المشاركة كاملة لأن فيها معلومات مفيدة و غريبة (منها مثلا قصة عن الخليفة الأموي هشام بن عبد الملك )اليكم بعض المقتطفات من رسائل الجاحظ الرسالة الثالثة عشرة كتاب مُفاخرة الجواري والغلمانولو كان ممّن يتصوَّف ويتقشَّف علم قول امرأة رفاعة القّرظيّ تَجْبَهه عند رسول الله صلى الله عليه وسلم غير محتشمة‏:‏ إنّي تزوّجت عبد الرحمن بن الزبير وإنّما معه مثل هُدبة الثَّواب وكنت عند رفاعة فطلَّقني - ورسول الله صلى الله عليه وسلم ما يزيد على التبسُّم حتى قضتْ كلامها - فقال‏:‏ ‏"‏ تريدين أن ترجعي إلى رفاعة لا حتَّى تذوقي من عُسيلته ويذوق من عُسيلتك ‏"‏‏.‏ ورواه ابن المبارك عن معمر عن الزُّهري عن عروة عن عائشة رضي الله عنها لعلم أنّه على سبيل التَّصنُّع والرِّياء‏.‏ ولو سمعوا حديث ابن حازمٍ حين زعم أنَّه يُقيم ذكره ويصعد السُّلَّم وامرأته متعلقة بذكره حتَّى يصعد‏.‏ وحديث ابن أخي أبي الزِّناد إذْ يقول لعمِّه‏:‏ أنْخَرُ عند الجماع قال‏:‏ يا بُنيَّ إذا خلوت فاصنع ما أحببت‏.‏ قال‏:‏ يا عمِّ أتنخرُ أنت قال‏:‏ يا بنيّ لو رأيت عمَّك يجامع لظننت أنّه لا يؤمن بالله وهذان من ألفاظ المُجان‏.‏ ورُوي عن بعض الصَّالحين من التابعين رحمه الله أنه كان يقول في دعائه‏:‏ اللهمَّ قوِّ ذكري على نكاح ما أحللت لي‏.‏ وإذا جئت إلى أصحاب الهزْل كقول بعضهم ممَّن ذمَّ النساء‏:‏ طمعتْ فيّ طَفْلةٌ ربَّ راج مجنَّبِ قلت لمّا رأيتها أسفرتْ لي‏:‏ تنقَّبي لست والله مُدخلاً إصبعي جُحْرَ عقربِ وقال آخر‏:‏ لا أبتغي بالمُرد مطمومةً ولا أبيع الظّبي بالأرنبِ لا أُدخل الجُحْرَ يدي طائعاً أخشى من الحيَّة واالعقربِ وقال آخر‏:‏ ليس لي في الحرِّ حاجة نيكه عندي سماجة ما ينيك الرَّ إلاّ كلُّ ذي فقرٍ وحاجة فإذا نكتم فنيكوا أمرداً في لون عاجة وقال يوسف لقْوه‏:‏ ما يساوي نيكُ أنثى عند أيري بعرتينِ إنّما نيك الجواري حلُّ ديْنٍ بعد دينِ وعلى اللُّواط فلا تلُمنْ كاتباً إنّ اللِّواطِ سجيَّةٌ في الكاتبِ ولقد يتُوب من المحارم كلِّها وعن الخُصى ما عاش ليس بتائبِ وقال الحكميّ‏:‏ للطمةٌ يلطمني أمردٌ تأخذ منّي العين والفكَّا أطيب من تُفاحةٍ في يدي معضوضةٍ قد ملئتْ مسْكا وقال آخر‏:‏ إنْ تزن محصنةٌ تُرجم علانيةً وإن يلُطْ عزبٌ لا يرجم العزبُ وقال آخر‏:‏ أيسر ما فيه من مفاضلةٍ أمْنُكَ من طمثه ومن حبلهِ وهذا قليلٌ من كثير ما قالوا فقد قالت الشعراء في الغلام في الجدّ والهزل فأحسنوا كما قالت الشعراء في الغزل والنَّسيب ولا يضير المحسن منهم أقديماً كان أو محدثاً‏.‏ قال الشاعر في مثل ذلك‏:‏ وقال الحكميّ‏:‏ تجاسرت فكاشفةُ ك لمّا غُلب الصَّبرُ وما أحسن في مثل ك أن ينهْتك السِّتْرُ قال ‏)‏صاحب الجواري‏(‏‏:‏ فنحن نترك ما أنكرت علينا ونقول‏:‏ لو لم يكن حلال ولا حرام ولا ثواب ولا عقاب لكان الذي يُحصِّله المعقول ويدركه الحسُّ والوجدان دالاً على أنَّ الاستمتاع بالجارية أكثر وأطول مدّة لأنه أقل ما يكون التمتُّع بها أربعون عاماً وليس تجد في الغلام معنىً إلاَّ وجدته في الجارية وأضعافه‏.‏ فإن أردت التفخيذ فأردافٌ وثيرة وأعجاز بارزة لا تجدها عند الغلام‏.‏ وإن أردت العناق فالثُّديُّ النواهد وذلك معدومٌ في الغلام‏.‏ وإن أردت طيب المأتى فناهيك ولا تجد ذلك عند الغلام‏.‏ فإن أتوه في محاشِّه حدث هناك من الطَّفاسة والقذر ما يكدِّر كلَّ عيش وينغص كلَّ لذّة‏.‏ وفي الجارية من نعمة البشرة ولدونة المفاصل ولطافة الكفَّين والقدمين ولين الأعطاف والتثنِّي وقلّة الحشن وطيب العرق ما ليس للغلام مع خصالٍ لا تحصى كما قال الشاعر‏:‏ ‏.‏ يصف جودة القدّ وحُسن الخرط ويفرق بين المجدولة والسمينة‏.‏ وقولهم ‏"‏ مجدولة ‏"‏ يريدون جودة العصب وقلّة الاسترخاء ولذلك قالوا‏:‏ خُمصانة وسيفانة وكأنها جانٌّ وكأنَّها جدْل عنان وكأنَّها قضيب خيزران‏.‏ والتثني في مشية الجارية أحسن ما فيها وذلك في الغلام عيبٌ لأنه بنسب إلى التخنيث والتأنيث وقد وصفت الشعراء المجدولة في أشعارها فقال بعضهم‏:‏ لها قسمةٌ من خوط بانٍ ومن نقاً ومن رشأ الأقواز جيدٌ ومَذْرِفُ وقال آخر‏:‏ مجدولة الأعلى كثيبٌ نصفها إذا مشت أقعدها ما خلفها وقال آخر‏:‏ ومجدولةٍ جدل العنان إذا مشتْ ينوء بخصريها ثقالُ الرَّوادف وقال الأحوص‏:‏ من المدمجات اللحم جَدْلاً كأنّها عنان صناعٍ أنعمت أن تخوَّدا وقالوا في ذلك أكثر من ان نأتي عليه‏.‏ والغلام أكثر ما تبقي بهجته ونقاء خدّيه عشرة أعوام إلى أن تتَّصل لحيته ويخرج من حدّ المرودة ثم هو وقاخٌ طوراً ينتف لحيته وتارة يهْلُبُها ليستدعي شهوة الرِّجال‏.‏ وقد أغنى الله الجارية عن ذلك لما وهب لها من الجمال الفائق والحسن الرائق‏.قال‏:‏ مرض رجلٌ من عُتاة اللاَّطة مرضاً شديدا فأيسوا منه فلما أفاق وأبلَّ من مرضه دخل عليه جيرانه فقالوا له‏:‏ احمد الله الذي أقالك ودعْ ما كنت فيه من طلب الغلمان والانهماك فيهم مع هذه السنِّ التي قد بلغتها‏.‏ قال‏:‏ جزاكم الله خيراً فقد علمت أنّ فرط العناية والمدَّة دعاكم إلى عظتي‏.‏ ولكنّي اعتدت هذه الصناعة وأنا صغير وقد علمتم ما قال بعض الحكماء‏:‏ ما أشدَّ فطام الكبير‏!‏‏.‏ والشيخ لا يترك أخلاقه حتى يُواري في ثرى رمسهِ فقاموا من عنده آيسين من فلاحه‏.‏ - قال‏:‏ كان رجلٌ من اللاَّطة وله بنون لهم أقدارٌ ومروءات فشانهمْ بمشيته مع الغلمان وطلبه لهم فعاتبوه وقالوا‏:‏ نحن نشتري لك من الوصائف على ما تشتهي تشتغل بهنَّ فقد فضحتنا في الناس‏.‏ فقال‏:‏ هبكم تشترون لي ما ذكرتم فكيف لشيخكم بحرارة الجُلجُلتين‏!‏ فتركوا عتابه وعلموا أنّه لا حيلة فيه‏.‏ - وقال بعض اللُّوطيين‏:‏ إنَّما خُلق الأير للفَقْحة مدوّرٌ لمدوَّرة ولو كان للحر كان على صيغة الطَّبرْزين‏.‏ وقال شاعرهم‏:‏ إذا وجدت صغيراً وجأتأصل الحمارة وإن أصبت كبيرا قصدت قصد الحرارة فما أبالي كبيراً قصدت أو ذا غرارة - وقيل لامرأة من الأشراف كانت من المتزوِّجات‏:‏ ما بالك مع جمالك وشرفك لا تمكثين مع زوجك إلاّ يسيراً حتى يطلِّقك قالت‏:‏ يريدون الضِّيق ضيَّق الله عليهم‏.‏ - قال إسحاق الموصلي‏:‏ نظرت إلى شابٍّ مخنَّثٍ حسن الوجه جداً قد هلب لحيته فشان وجهه فقلت له‏:‏ لم تفعل هذا بلحيتك وقد علمت أنّ جمال الرجال في اللِّحى فقال‏:‏ يا أبا محمد أيسرُّك بالله أنّها في استك قلت‏:‏ لا والله‏!‏ فقال‏:‏ ما أنصفتني أتكره أن يكون في استك شيءٌ وتأمرني أن أدعه في وجهي‏!‏‏.‏ - وقال‏:‏ اشترى بعض ولاة العراق قينةً بمالٍ كثير فجلس يوماً يشرب وأمرها أن تغنِّيه فكان أوّل صوتٍ تغنَّت به‏:‏ أروح إلى القصَّاص كلَّ عشيَّةٍ أرجِّي ثواب الله في عدد الخُطى فقال للخادم‏:‏ يا غلام خذْ بيد هذه الزَّانية فادفعْها إلى أبي حزْرة القاصّ‏.‏ فمضى بها إليه فلقيه بعد ذلك فقال‏:‏ كيف رأيت تلك الجارية فقال‏:‏ ما شئت أصلحك الله غير أنّ فيها خصلتين من صفات الجنة‏!‏ قال‏:‏ ويلك ما هما قال‏:‏ البرد والسِّعة‏.1 - قال‏:‏ كانت عائشة بنت طلحة من المتزوّجات فتزوّجها عُمر بن عبيد الله بن مَعمر التَّيميّ فبينا هي عنده تحدَّث مع امرأةٍ من زوَّارها إذْ دخل عُمر فدعا بها فواقعها فسمعت المرأة من النَّخير والشَّهيق أمراً عجيباً فلمَّا خرجت قالت لها‏:‏ أنت في شرفك وقدْرك تفعلين مثل هذا‏!‏ قالت‏:‏ إنّ الددوابَّ لا تُجيد الشُّرب إلاَّ على الصَّفير‏!‏‏.‏ 2 - قال‏:‏ وكانت حُبَّي المدينيّة من المغتلمات فدخل عليها نسوةٌ من المدينة فقلن لها‏:‏ يا خالة أتيناك نسألك عن القبْع عند الجماع يفعله النِّساء أهو شيءٌ قديم أم شيءٌ أحدثه النِّساء قالت‏:‏ يا بناتي خرجت للعمرة مع أمير المؤمنين عثمان رضي الله عنه فلمَّا رجعنا فكُنَّا بالعرْج نظر إليّ زوجي ونظرت إليه فأعجبه منيّ ما أعجبني منه فواثبني ومرَّت بنا عيرُ عثمان فقبعت قبعةً وأدركني ما يصيب بنات آدم فنفرت العير - وكانت خمس مائة - فما التقى منها بعيران إلى الساعة‏.‏ ويقال إن حُبَّي علَّمت نساء المدينة القبْع والغربلة‏.‏ 3 - قال‏:‏ وكانت خُليدة امرأةً سوداء ذات خَلْق عجيب وكان لها دارٌ بمكة تكريها أيام الحاجّ فحجَّ فتىً من أهل العراق فاكترى منزلها فانصرف ليلةً من المسجد وقد طاف فأعيا فلما صعد السَّطح نظر إلى خليدة نائمة في القمر فرأى أهيأ النّاس وأحسنه خَلْقاً فدعتْه نفسه إليها فدنا منها فتركته حتى رفع برجليها فتابعتْه وأرتْه أنها نائمة فناكها فلمَّا فرغ ندم فجعل يبكي ويلطم وجهه فتعاربت وقالت‏:‏ ما شأنك لسعتك حيّة لدغتْك عقرب ما بالك تبْكي قال‏:‏ لا والله ولكنِّي نكتك وأنا محرم‏.‏ قال‏:‏ فتنيكني وتبكي أنا والله أحقُّ بالبكاء منك‏.‏ قمْ يا أرعن‏!‏‏.‏ 4 - وقال ابن حُبَّي لأمِّه‏:‏ يا أُمَّه أيُّ الحالات أعجب إلى النِّساء من أخْذ الرجال إيّاهنّ قالت‏:‏ يا بنيّ إذا كانت مُسنَّة مثلي فأبركْها وألصقْ خدَّها بالأرض ثم أوعبْه فيها‏.‏ وإذا كانت شابّةً فاجمع فخذيْها إلى صدرها فأنت تدرك بذلك ما تريد منها وتبلغ حاجتك منها‏.5 - وقال‏:‏ اشترى قومٌ بعيراً وكان صعباً فأرادوا إدخاله الدار فامتنع فجعلوا يضربونه وهو يأبى فأشرفتْ عليهم امرأةٌ كأنّها شقَّة قمر فبُهتوا ينظرون إليها فقالت‏:‏ ما شأنه فقال لها بعضهم‏:‏ نربده على الدُّخول فليس يدخل‏.‏ قالت‏:‏ بُلَّ رأسه حتَّى يدخل‏ (تعليق هل فهمتم أي رأس و اي ادخال تقصد تلك المرأة ؟؟) 6- قال‏:‏ نظر رجلٌ بالمدينة إلى جاريةٍ سريّة ترتفع عن الخدمة فقال‏:‏ يا جارية في يدك عمل قالت‏:‏ لا ولكنْ في رجلي‏.‏ 7 - قال بعضهم‏:‏ كنا في مجلس رجلٍ من الفقهاء فقال لي رجل‏:‏ عندك حُرّةٌ أو مملوكة قلت‏:‏ عندي أمُّ ولدٍ ولم سألتني عن ذلك قال‏:‏ إنّ الحرّة لها قدرها فأردت أن أعلّمك ضرباً من النَّيك طريفاً‏.‏ قلت‏:‏ قل لي‏.‏ قال‏:‏ إذا صرت إلى منزلك فنم على قفاك واجعل مخدّةً بين رجليك وركبك ليكون وطاءً لك ثم ادعُ الجارية وأقم أيرك وأقعدها عليه وتحوَّل ظهرها إلى وجهك وارفع رجليك ومرها أن تأخذ بإبهامك كما يفعل الخطيب على المنبر ومرها تصعد وتنزل عليه فأنَّه شيء عجيب‏.‏ فلمَّا صار الرجل إلى منزله فعل ما أمره به وجعلت الجارية تعلو وتستفل فقالت‏:‏ يا مولاي من علَّمك هذا النَّيك قال‏:‏ فلانٌ المكفوف‏.‏ قالت‏:‏ يا مولاي ردّ الله عليه بصره‏!‏‏.‏ 8 - قال‏:‏ كانت امرأة من قريش شريفةً ذات جمال رائعٍ ومال كثير فخطبها جماعةٌ وخطبها رجلٌ شريفٌ له مالٌ كثير فردّته وأجابت غيره وعزموا على الغدُوِّ إلى وليّها ليخطبوها فاغتمَّ الرجل غمّاً شديداً فدخلت عليه عجوزٌ من الحيّ فرأتْ ما به وسألته عن حاله فأخبرها وقالت‏:‏ ما تجعل لي إنْ زوّجتُك بها قال‏:‏ ألف درهم‏.‏ فخرجتْ من عنده ودخلت عليها فتحدَّثتْ عندها مليّاً وجعلتْ تنظر في وجهها وتتنفَّس الصُّعداء ففعلت ذلك غير مرَّة فقالت الجارية‏:‏ ما شأنك يا خالة تنظرين في وجهي وتنفَّسين قالت‏:‏ يا بُنيّة أرى شبابك وما أنعم الله عليك به من هذا الجمال وليس يتمُّ أمر المرأة إلاَّ بالزَّوْج وأراك أيِّماً لا زوج لك‏.‏ قالت‏:‏ فلا يغُمَّك الله قد خطبني غير واحدٍ وقد عزمت على تزويج بعضهم‏.‏ قالت‏:‏ فاذكري لي من خطبك‏.‏ قالت‏:‏ فلان‏.‏ قالت‏:‏ شريفٌ ومن قالت‏:‏ فلان‏.‏ قالت‏:‏ شريف فما يمنعك منه قالت‏:‏ وفلانٌ - لصاحبها - قالت‏:‏ أُفٍّ أفّ لا تريدينه‏.‏ قالت‏:‏ وماله أليس هو شريفاً كثير المال قالت‏:‏ بلى ولكن فيه خصلةً أكرهها لك‏.‏ قالت‏:‏ وما هي قالت‏:‏ دعي عنك ذكرها‏.‏ قالت‏:‏ أخبريني على كلِّ حال‏.‏ قالت‏:‏ رأيته يبول يوماً فرأيت بين رجليه رجلاً ثالثة‏.‏ وخرجت من عندها فأتته فقالت‏:‏ أعدْ إليها رسولك‏.‏ وأتاها الرجل الذي كانت أجابته - بعد مجيء الرسول - فردّتْه وبعثت إلى صاحب المرأة‏:‏ أن اغد بأصحابك‏.‏ فتزوّجها فلما بنى بها إذا معه مثل الزِّرّ فلمَّا أتتْها العجوز فقالت‏:‏ بكم بعتيني يا لخناء قالت‏:‏ بألف درهم‏.‏ قالت‏:‏ لا أكلتيها إلاّفي المرض‏!‏‏.‏ ملاحظة :رقم 9 هي عن الخليفة هشام بن عبد الملك 9 - قال‏:‏ كان هشام بن عبد الملك يقبض الثِّياب من عظم أيره فكتب إلى عامله على المدينة‏:‏ ‏"‏ أما بعد فاشتر لي عكاك النَّيك ‏"‏‏.‏ قال‏:‏ وكان له كاتبٌ مدينيٌّ ظريف فقال له‏:‏ ويحك ما عكاك النِّيك قال‏:‏ الوصائف‏.‏ فوجَّه إلى النَّخَّاسين فسألهم عن ذلك‏.‏ فقالوا‏:‏ عكاك النِّيك الوصائف البيض الطوال‏.‏ فاشتري منهنّ حاجته ووجّه بهنَّ إليه‏.‏ قال‏:‏ وكانت بالمدينة امرأةٌ جميلةٌ وضيّة فخطبها جماعةٌ وكانت لا ترضى أحداً وكانت أمُّها تقول‏:‏ لا أزوجها إلاَّ من ترضاه‏.‏ فخطبها شابٌّ جميلُ الوجه ذو مالٍ وشرف‏.‏ فذكرتْه لابنتها وذكرت حاله وقالت‏:‏ يا بنيّة إن لم تزوّجي هذا فمن تزَّوَّجين قالت‏:‏ يا أُمَّه‏:‏ هو ما تقولين ولكنّي بلغني عنه شيءٌ لا أقدر عليه‏.‏ قالت‏:‏ يا بنيّتي لا تحتشمين من أمِّك اذكري كلَّ شيءٍ في نفسك‏.‏ قالت‏:‏ بلغني أنَّ معه أيراً عظيما وأخاف ألاَّ أقوى عليه‏.‏ فأخبرت الأمُّ الفتى فقال‏:‏ أنا أجعل الأمر إليك تُدخلين أنت منه ما تريد وتحبسين ما تريد‏.‏ فأخبرت الابنة فقالت‏:‏ نعمْ أرضى إن تكفَّلت لي بذلك‏.‏ قالت‏:‏ يا بنيّةُ والله إنّ هذا لشديدٌ عليّ ولكنِّي أتكلَّفه لك‏.‏ فتزوّجته‏.‏ فلما كانت ليلة البناء قالت‏:‏ يا أُمَّه كوني قريبةً منّي لا يقتلْني بما معه‏.‏ فجاءت الأمّ وأغلقت الباب وقالت له‏:‏ أنت على ما أعطيتنا من نفسك قال‏:‏ نعم هو بين يديك‏.‏ فقبضت الأمّ عليه وأدنْته من ابنتها فدسَّت رأسه في حرها وقالت‏:‏ أزيد قالت‏:‏ زيدي‏.‏ فأخرجت إصبعاً من أصابعها فقالت‏:‏ يا أُمَّه زيدي‏.‏ قالت‏:‏ نعم‏.‏ فلم تزل كذلك حتَّى لم يبقِ في يدها شيءٌ منه وأوعبه الرجل كلَّه فيها قالت‏:‏ يا أُمَّه زيدي‏.‏ قالت‏:‏ يا بنيّة لم يبقِ في يدي شيء‏.‏ قالت بنتها‏:‏ رحم الله أبي فإنّه كان أعرف الناس بك كان يقول‏:‏ إذا وقع الشيء في يديك ذهب البركةُ منه‏.‏ قومي عنّي‏!‏‏.‏ 10- قال‏:‏ تزوّج رجلٌ امرأةً وكان معه أيرٌ عظيم جداً فلمَّا ناكها أدخله كلَّه في حرها ولم تكن تقوى عليه امرأة فلم تتكلَّم فقال لها‏:‏ أيُّ شيءٍ حالك خرج من خلفك بعد قالت‏:‏ بأبي أنت وهل أدخلته11 - قال‏:‏ نظر رجلٌ إلى امرأةٍ جميلة سريّة ورجلٌ في دارها دميم مشوّهٌ يأمر وينهي فظنَّ أنّه عبدها فسألها عنه فقالت‏:‏ زوجي‏.‏ قال‏:‏ يا سبحان الله مثلك في نعمة الله عليك تتزوَّجين مثل هذا فقالت‏:‏ لو استدبرك بما يستقبلني به لعظم في عينك‏.‏ ثم كشفتْ عن فخذها فإذا فيه بُقع خُضْر فقالت‏:‏ هذا خطاؤه فكيف إصابته‏.‏12- قال‏:‏ وكانت بالمدينة امرأة ماجنة يقال لها سلاَّمة الخضراء فأُخذت مع مخنَّثٍ وهي تنيكه بكيرنْج فرُفعت إلى الوالي فأوجعها ضرباً وطاف بها على جمل فنظر إليها رجلٌ يعرفها فقال‏:‏ ما هذا يا سلاَّمة فقالت‏:‏ بالله اسكُتْ ما في الدُّنيا أظلمُ من الرجال أنتم تنيكونا الدَّهر كلَّه فلمَّا نكنا كم مرَّة واحدة قتلتمونا‏.‏ 13 - قال‏:‏ تزوّج رجلٌ امرأةً فقيل له‏:‏ كيف وجدتها قال‏:‏ كأنَّ ركبها دارة القمر وكأنّ شُفْريها أير 14 - وقال بعض العجائز المغتلمات‏:‏ وخضبت ما صبغ الزَّمان فلم يدم صبْغي ودامت صبغة الأيامِ أيّام أُمْسي والشَّباب غريرةً وأُناك من خلفي ومن قُدَّامي 15 - وقال سياه وكان من مردة اللاّطة وأسمه ميمون بن زياد بن ثرْوان وهو مولىً لخزاعة‏:‏ أخزاعُ إنْ عدَّ القبائل فخرهم فضعوا أكفَّكم على الأفواهِ إلاّ إذا ذُكر اللِّواط وأهله والفاتقون مشارج الأستاهِ فهناك فافتخروا فإنّ لكم به مجداً تليداً طارفاً بسياهِ 16- قال‏:‏ وجاء سياه إلى الكميت فقال له‏:‏ يا أبا عُمارة قد قلت على عروض قصيدتك‏:‏ ‏"‏ أبتْ هذه النَّفسُ إلاّ ادِّكارا ‏"‏ فقال‏:‏ هات‏.‏ فقال‏:‏ أبتْ هذه النفسُ إلاّ خسارا وإلاّ ارتداداً وإلاّ ازورارا وحمل الدُّيوك وقود الكلاب فهذا هرشاً وهذا نقارا وشرب الخمور بماء الغمام تنفجر الأرض عنه انفجارا17 - وقال‏:‏ أُخذ ‏"‏ ديكٌ ‏"‏ وكان من كبار اللاَّطة وهو رجلٌ من أهل الحجاز مع غلامٍ من قُريش كأنّه قديدة فقيل له‏:‏ عدوَّ الله هبك تُعذر في الغلمان الصِّباح فما أردت إلى هذا فقال‏:‏ بأبي أنتم وأمِّي قد والله علمت أنّه كما تقولون وإنَّما نكته لشرفه‏.‏ 18- وقد يُضرب المثل في اللِّواط بالحجاز فيقال‏:‏ ‏"‏ ألْوطُ من ديك ‏"‏ كما يقول أهل العراق‏:‏ ‏"‏ ألْوط من سياه ‏"‏ وهو كوفيّ‏.‏ أخيرا لمن يريد التأكد من المرجع علىوجه السرعة هذا هو رابط الكتاب من موقع اسلامي و هو نداء الايمان