الجمعة، 20 نوفمبر، 2009

يناير, 2007

التهاب

نفس ز سینه اگر آمد هنوز امید ترا دارم
بیا که نیمه جانی را که مانده پیش تو بسپارم
قدم به راه نفرسودی که همچو سیل به عصیانی
تمام هستی عالم را ز پیش پای تو بردارم
برای آمدنت دیگر دلم بهانه نمی گیرد
قسم به گوشه تنهایی که من زعشق تو بیزارم
نه التهاب هوسناکی چنان که افتد و می دانی
نه آن کسی که غمش باشد علاج این دل بیمارم
ضریح دامن پاکت را دخیل بسته صد ننگم
دگر گواه نمی خواهد چو خویش بر سر اقرارم
هزار داغ جگر سوزم نهاده بر دل این هستی
نه تاب زندگی ام باشد نه شور و شوق عدم دارم
بیا و یک شب بارانی طلسم بی کسیم بشکن
که من تمام وجودم را به پای عشق تو می بارم

فریادهای ناشنیده ام

بسکه حسنت حیرت افزودست بر احوالها
آبها را ماندگاری داده در غربالها
این که از آغوش تو دورم نمود عاجزیست
در قفس دارد مرا هر دم شکست بالها
بسکه مردم غرق حیرت گشته اند از دیدنت
پشت بر دیوار دارند این زمان تمثالها
شرح داغ بوسه های آتشین دارم ز بر
می توان خواند از لبم مضمون این تبخالها
هیچ کس اینجا اسیر دست این مردم مباد
طبلها فریاد ها دارند از طبالها
در طریق عاشقی سرمایه سوز هستیم
الفتی دارم به آتش بازی اطفالها
هر کجا رفتم دعا سرمایه دست تهیست
بشنوید از من خداوندان عرض و مالها
لب فرو بستم ز عرض دین حق بر ناکسان
سعی مهدی برنمی آید به این دجالها

ذبیح جور

مــرا دو چشم های تو به رایــگان نمی کشــند
که کارد تا نمی رسد به استخوان نمی کشند
مــرا به غیر تیغ های خون فشان نمی کشند
که مسلمین ذبیــح را به ریسمان نمی کشند
فدای چشم های تو که گر چه مست قدرتند
به زیر تیــــــغ می روند و این و آن نمی کشند
چه کشوریست عاشقی که صاحبان منصبش
به پیر رحم می کنند و جز جوان نمی کشند
به دست مــزد قاتلم دهید خــــون بهای من
در این زمانه مـــــرد را به رایگان نمی کشند
نمـــــاز قامـــت ترا اســـــــــیر دست بسته ام
اسیر دست بسته را که بی امان نمی کشند
پســـــر بـــگو تو هــم قبیـــــله کــــدام مردمی
که کشتــــگان خویش را به رایگان نمی کشند
طلــــــــوع اختر مرا به فال نیـــــــــــک دیده اند

درخت تنهایی

چه با طراوت وبا معنی ست جهان سر زده از جانت
وجود با تو چه غم دارد به غیر آن لب خندانت
چه سبز میزند این ایام درخت شانه تنهاییم
بدان امید که بنشیند برآن پرنده دستانت
به عشق بی خردان از من چه خرده ها که نمی گیرند
ندیده اندمگر مردم شکوه آن تن عریانت
منم که تاب نمی یارم صفای قامت عریانت
سطبر بازوی سیمینت بلند نیمه پنهانت
نگاه با تو چه آغازم فریب با تو چه پردازم
که آشنا بشود دستم به دکمه های گریبانت
زیاد و کم چه اثر یابد ز بی نهایت آغوشت
چه می شود که بچینم من گلی ز گوشه بستانت
دو هم سرشت دو هم خلقت که آآآه پسر نمی دانی
چقدر با تو تماشاییست شکوه قامت عریانت

جوجه طاوس

قال قوم عشقته امر
د الخد و قد قیل انه نکریش
قلت فرخ الطاوس احسن ما کا
ن اذا ما علی علیه الریش
گفتند که عاشق جوانی شده ا ی که گونه اش را ریش فرا گرفته
گفتم جوجه طاوس هر قدر پر و ریشش بلند تر شود زیباتر میشود
حسین بن الضحاک الخلیع

شعری از ابی نواس

غنیت عن الکواعب بالغلام
وعن شرب المروق بالمدام
عشقت لشقوتی رشا ربیبا
رخیم الدل مجنوح الکلام
و هذا النعت لا نعتی فتاه
اشبهها لجهلی بالغلام
اتجعل من تحیض بکل شهر
وینبح جروها فی کل عام
کمن القاه فی سرا و جهرا
واطمع منه فی رد السلام
با وجود پسران از دختران نار پستان بی نیازم آنگونه که با شراب ناب از ته مانده آن
عاشق جوانی شاداب و با طراوتم شیرین سخن و خوش حرکات
این توصیف نه چون توصیف من از دختری ست که از سر نادانی به پسر تشبیهش کنم
آیا دختری را که همه ماهه غرق در خون حیض میشود و توله هایش همه ساله وق وق میکند با پسر زیبا رویی که در نهان و آشکارا میبینمش و در جواب سلام از او طمع دارم برابر قرار می نهی
..

انتحار

كو انقلابي تا جهان در يك قرار دسته جمعي
سازد فراهم بهر خود صدها مزار دسته جمعي
نوع بشر گرد آمده در شخص واحد جمع گردند
آنگه علاجش يك طناب‌دار دار دسته جمعي
دست ترحم جوي خون سازد روان از آفرينش
يك قتل عام واقعي يك انتحار دسته جمعي
تا چند در زندان تن درانتظار فرصت مرگ
كو يك فرار مطمئن كو يك فرار دسته جمعي
تا كي چو عمر رافضي در حسرت يك روز موعود
مرديم ياران عاقبت در انتظار دسته جمعي
روزي كه خلق از آفرینش انتقام خویش گیرد
روزي كه خلقت را ببينم در مزار دسته جمعي
آن روز منهم نيز‌ه‌ام چندان نخواهد بود كوتاه
خود را اگر پيدا كنم در يك حصار دسته جمعي

23 يناير, 2007

داستان کوتاه

اهداء عضو dedi cation meber

بی چاره تمام امید و آرزویش به کشته امسال بود تا حاصل دسترنج آن را
خرج دوا و درمان پسرک کند _ فقط او می تواند جای خالی برادران از دست رفته اش را که توسط بعثی ها کشته شده بودند پر کند . اما با این وضع که آب نهر روز به روز کم می شد کشته مرد داغدیده هم زرد تر نمایش می داد از دستش کاری بر نمی آمد . از شیخ عشیره هم که قول داده بود عهده دار د وا و درمان پسرک بشود خبری نبود _ آخر این روزها همه به فکر درمان کم آبی رودخانه بودند .مرد وقتی خیلی بچه بود می شنید که هر وقت خون کافر بچه نوجوانی را که هنوز به گناه کوچک یا بزرگی آلوده نشده در شط بریزند آب نهر دوباره بالا می آید و همه زمین ها را سیراب می کند . اما قدیمیها که چیزی نمی فهمیدند خرافات است اگر هم درست باشد چنین توله سگی را که نجس نباشد از کجا بدست بیاورم آن هم زمانه ما که از نوع مسلمانش هم پیدا نمی شود تا چه رسد به کافر . اشغالگرهای کثیف هم اینقدر مجهز در سلاح ها ی مدرن هستند که قربانی کردن آنها جز با ........
صدای برادر شیخ عشیره رشته افکارش را پاره کرد .
اطاق پسرک وسط درمانگاه صلیب سرخ قرار داشت هرقدربه خودش زحمت داد تا یک همزبان برای خودش پیدا کند تیرش به هدف نمی خورد از هم تختی مجروحش نیز که لباس نظامی به تن داشت خبری نبود ، شاید هم خوب شده و به خانه‌شان رفته ...
حالا بابام می آید و منو هم به خونه می بره آخه می گفت : دیگه خوب شدم کلیه هام هم سالم سالم شدند _ خدا کند آب نهر هم زیاد شده باشد _ راستی چقدر دلم برای شنا و آب بازی با بچه ها تنگ شده است .پسرک وقتی یک بار دیگر کنار نهر آمد هنوز نمی دانست که کلیه یک سرباز آمریکایی را با خود همراه دارد فقط متوجه شد آب رودخانه خیلی بالا آمده است

همجنسگرایی درعهد تیموری و صفوی

همجنس گرايي در عهد امپراطوري عثماني (صفويه
همزمان با عهد تركي (عثماني) در بلاد عرب و حكومت تركان صفوي در بلاد فارس لغت تركي در دواوين و خطابات دولتي مرسوم گشت و باعث انحطاط ادب عربي و فارسي شد.1
ملوك و سلاطين در اين دوران توجه چنداني به شعر نداشتند و جز در موارد نادر به ترغيب و تشويق شعرا نمي‌پرداختند و اندك خيري از آنها صادر نمي‌شد كسب معيشت شعرا در اين زمان از طريق حرف و صنايع بود و در بين آنها قصاب كفاش و نجار و كحال و تيرگر و بار فروش و سيرابي پز و از اين قبيل ديده مي‌شود تا آنجا كه يكي از آنها سروده است.2

بسكه اهل حرفه در فكر سخن افتاده‌اند
آبكش سقا تخلص كرد و درزي سوزني
اين زمان صاحب كمالي منحصر در دولت است
هر كه زر دارد بدور خود بود ملاغني
در پي اين مسائل شعرا به تغزل با پسران اهل حرفه و بازار پرداختند كه در ايران به شعر شهر آشوب معروف گرديد.3
دخول الفاظ عوام و تفنن در شعر (ذو وجهين و ذو بحرين 4 و ذوقافيتين و لزوم مالايلزم و لغز و نظم تواريخ شعري با حساب حروف ابجد) تحليل غرابت و كثرت بي‌حساب تضمين و اقتباس اسباب انحطاط ادب را در اين دوران پديد آورد شعرا همديگر را به دزدي شعر يكديگر متهم داشتند تا جايي كه در مقام تعريض سروده‌اند
اطالع كل ديوان اراه
و لم از جرعن التضمين طيري
اضمن كل بيت فيه معني
فشعري نصفه من شعر غيري

ديوان كيست از سخنانم تهي سليم
تنها نه اين ستم به من از دست صائب است
شعرا و نويسندگان در اين دوره در استعمال الفاظ و امثال عاميانه اسراف ورزيدند و شعر و كلام را از درجه اعلي به درك اسفل سقوط دادند- در پي مرارت معيشت و سختي دوران مردم در اين دوره به دو گروه تقسيم شدند گروهي به زهد و دين پناه بردند5 و گروهي به درك لذائذ و شرب خمر و مخدرات رو آورند6 همچنين مدارس صوفيه در اين دوران جايگزين مدارس علم و ادب شد.
از ديگر مشخصات اين دوره ورود اروپاييان به منطقه شرق ميانه است كه باعث آشنايي بيشتر شرقي ها با آداب و رسوم غرب شد7 قهوه خانه ها در كنار ميكده‌ها پديد آمدند و دود تلخ را مزيد آب تلخ گرداندند.
در اين كشاكش دهر پادشاهان ادب دوست هند با اعطاي صلات و جوايز كرامند به شعرا و علماء حوزه علمي ادبي ايران را به هند انتقال دادند در پي اين جوايز شعرا و ادباي ايران به سوي هند سرازير شدند و در ادب طرحي نو در انداختند كه به سبك هندي مشهور شد.
در اين ميان غزل مذكر و لواطه در كنار كثرت تعابير پيچيده كه از شاخصه‌هاي اين دوران است به دست فراموشي سپرده نشد و شعرا بيش از پيش بدين امر پرداختند8.
شاه اسمعيل ثاني: هر روز تا حدود 45 نخود ترياك خالص مي‌خورد شب آخر عمر خود وقت افطار مقداري ترياك خورد و پس از صرف طعام با پسر جوان و زيبايي بنام حسن بيگ حلواچي اوغلي كه معشوق و مصاحب شبانه روزي او بود به گردش رفت ... و پيش از خفتن باز قوطي مخصوص ترياك خود را خواست و مقداري در دهان افكند... روز ديگر چون تا نزديك ظهر از خوابگاه بيرون نيامد بدرون خوابگاه رفتند شاه را در حال مرگ و حسن بيگ را مفلوج و بي حركت يافتند شاه در گذشته بود 13 رمضان 984هـ (24 نوامبر 1577م) زهي حيات نكونام و مردني به سعادت (زندگاني شاه عباس اول نصرالله فلسفي ج1) نقل از باستاني باريزي نون جو و دوغ گو9
اميره دباج معروف به مظفر سلطان گيلاني معاصرشاه طهماسب چهارصد پسر ساده روي رعنا از ترك و تاجيك و رشتي و گرجي همه طاسك پوش كمر مرصع بسته در خدمت او مي‌بودند و لله عليحده براي هر يكي تعيين نموده بود كه هيچ يك از آنها با ديگري مخالطت ننمايد . خلاصة التواريخ قاضي احمد قمي (به نقل از باستاني پاريزي همان مآخذ)10
امير غياث خوارزمي كه به متانت راي و اصابت تدبير از ساير وزراء امتياز داشت. با پسر با سليق بيگ عيسي نام ساده خوش اندام اراده فسادي نموده (احسن التواريخ رو ملو ص 358 و خلاصة التواريخ، قاضي احمد قمي به نقل از باستاني پاريزي همان ماخذ)11
براي آشنايي با ابعاد لواطه در اين دوران مي‌توان به كتاب رستم التواريخ رجوع كرد كه ما براي پرهيز از اطاله سخن از ذكر موارد آن دوري مي‌كنيم.
گذشته از كتب تاريخ تذكره‌هاي سبك هندي نيز مشحون از ترجمه زندگي شعرايي است كه عاشق زيبا پسران بوده‌اند. من جمله اين چند حكايت را به قصد تبرك از تذكره نصرآبادي ذكر مي‌كنيم و كل اناس في بعيرهم خبر.
ملاسيري جرفادقاني، مدتي در خدمت امام قلي خان حاكم فارس بود گستاخي او در خدمت خان بمرتبه اي بود كه پسري صاحب حسن ملازم داشت ملاقات خود را با پسر مذكور بنظم آورده اين بيت از آن است12.
درون خلوت خالي چون آتش و پنبه است
دو يار سوخته را كير سرخ و كون سفيد
در گردن او دست دليرانه برآور
لرزيدن و نزديك شدن كارنسيم است
لب بر لب معشوق نه و سينه به سينه
كز كام گذشتن روش عهد قديم است.13
سعيداي سرمد كشف عورت كرده برهنه مي‌گشت غرض كه بي نشئه نبود و عاشق پسر راجه اي شد بقوت جذبه محبت او را بطرف خود كشيد.14
شيخ عبدالصمد از نواده هاي شيخ سعدي‌ست كه محبت سرشاري بپسري بهم رسانيده او را متهم به فسق كردند آلت خود را بريده در آن اوقات فوت شد.15
ملاطاهر نائيني خوش طبع و لطيف خيال بود اما بسبب شوخي آلوده هوي و هوس بود چنانچه مسموع شد كه بيكي از خانه زادهاي شاه عباس ماضي تعشقي بهم رسانيده او را بحجره برد اين معني بسمع مبارك شاه رسيد.16
ملك حيدر برادر ملك حمزه سيستاني بزاغي قهوه چي عاشق بود. 17
شاه عباس صفوي از سفراي خارجي در مكانهايي پذيرايي مي‌كرد كه پر از سرگرمي ها و تفريحات از قبيل نرد شطرنج گنجفه (ورق) و غيره بود بعلاوه دلربايي و عشوه‌گري كاركنان قهوه خانه خود بهترين وسيله جلب مشتريان بود مخصوصا كه كاركنان قهوه‌خانه‌ها از بين جوانان خوبروي ارمني انتخاب مي‌شدند و اين جوانان با لباسهاي فريبنده و موهاي بلند بر قاصي و طنازي مي‌پرداختند.18
علاوه بر اين اگر به كتب اين دوره رجوع كنيم خواهيم دريافت كه عشق مرد به مرد و لواطه آنقدر در اين دوره رواج داشته است كه نويسندگان عهد صفوي بي هيچ احساس قبحي بدين موضوع پرداخته‌اند رساله جلاليه محتشم كاشي رساله انيس العاشقين امير سعيد ابيوردي مجالس العشاق سلطان حسين بايقرا سراسر سخن از عشق مذكر گفته‌اند و رستم التواريخ نمونه‌هاي فراوان از همجنسگرايي شاهان و بزرگان اين دوره را ذكر كرده است كه يكي از بهترين كتب در اين مورد است.
بجز عبدالرحمن جامي كه معروف‌ترين غزل سراي نزديك به اين دوره مي‌باشد و شعر او همه و همه در غزل مذكر است شعراي ديگر نيز از آن بي‌بهره نبوده‌اند 19 واز مهمترين مواردي كه مي‌توان بدان اشاره كرد كه دال بر شيوع هر چه بيشتر همجنسگرايي در دوران صفوي است منظومه‌هاي عاشقانه است كه در آن به توصيف حالات عشق مرد به مرد و جمال شناسي مذكر پرداخته‌اند حكايت محمود و اياز توسط زلالي خوانساري به رشته نظم كشيده شد وحشي بافقي به نظم مثنوي ناظر و منظور پرداخت و نيز در اين دوران در دواوين شعرا حكاياتي كوتاه در قالب مثنوي ديده مي‌شود كه درباره عشق مرد به مرد و غزل عفيف است و نمونه آن را مي‌توان در ديوان هلالي جغتايي مشاهده كرد20 از ديگر موارد غزل مذكر در اين دوران كثرت پرداخت به نمادهاي زيباشناسي مذكر از قبيل توصيف هيئت ظاهر21 و خط پشت لب و موي صورت است بطوري كه بيشترين بسامد پرداخت به خط نوخطان در طول هزاره شعر فارسي مربوط به صائب تبريزي يكي از دو بزرگترين شعراي سبك هندي است. 22
1-پيدايش شعر تركي نيز همان زمان است- و نيز نگاه كنيد به تاريخ ادب عربي حنا الفاخوري- العهد التركي- و سبك شناسي محمدتقي بهار البته نظر من درباره سبك هندي چندان هم موا فق با نظر محمد تقي بهار نيست.
2-اگر چه شعر فارسي تقريبا چهارصد سال بعد از شعر عربي به وجود آمد اما تاثيرات اجتماعي آن دو را چون دو رشته در هم تافته در يك خط موازي پيش برد و اگر پاره‌اي جزئيات را كنار بگذاريم موارد تشابه آن دو بي شمار و حساب است و يكي از اين موارد را مي‌توان در روي آوردن همزمان شعراي دو زبان به كسب حرفه و صنعت براي كسب معيشت مشاهده كرد كما اينكه روي آوردن به نظم تواريخ شعري و ديگر موارد را مي‌توان از همين شواهد دانست مثل الفاظ عاميانه و نظم الغاز .
3-تاريخ اين گونه شعر را مي‌توان همراه با پيدايش غزل مذكر دانست و در ديوان ابي نواس و شعراي معاصر او از اينگونه اشعار ديده مي‌شود ولي اوج آن را در عهده تركان عثماني و صفويه مي‌توان دانست براي نمونه در ديوان ابن عفيف تلمساني مشهور به الشاب الظريف (661-668هـ) از اين موارد بسيار است- تغزل به مرداني چون عطار (ص 126) موذن (ص110) شيشه‌گر(ص109) قلندر (ص61) طباخ (ص123) كباب پز(ص217) جوان مقري (ص226).
ديوان ابن عفيف- محمدبن سليمان- بتحقيق شاكر هادي شكر بيروت 1405ق/ 1985م
و نيز مسعود سعد سلمان (قرن ششم) اشعار فراواني درباره فالگير- قصاب- آهنگر- سقا- رنگرز- خباز- چاهكن- لشكري- موذن- فقيه و بسياري ديگر سروده است كه در كليات آثار او در بخشي چند صفحه اي آمده است از نمونه اشعار اوست در صفت دلبر فقيه سروده است.
ز روي خواهش گفتم بدان نگار كه من

ز شادماني درويشم اي بت دلبر

مرا نصيب زكوة لبان يا قوتين
بده كه نيست زمن هيچكس بدان حق تر
جواب داد كه من فقه خوانده‌ام دانم
ز فقه واجب نايد زكوة بر گوهر
ديوان مسعود سعد سلمان به تصحيح رشيد ياسمي طهران 1318، ص636-653.
4-مثل مثنوي سحر حلال اهلي شيرازي كه ذوقافيتين و ذوالبحرين است
يا رب از آن شيشه منصوردم
در رگ و در ريشه من صوردم

خواجه در ابريشم و مادر گليم
عاقبت اي دل همه يكسر گليم

5-يكي ديگر از موارد اين دوره رويكرد شعرا به نظم مدايح نبوي و ثناي اهل بيت رسول است كه در عربي اشعار بوصيري صاحب برده و ابن معتوق مشهور شد و در ايران شعر محتشم كاشاني و عرفي شيرازی
.
6-صاحب نظري گفت به فرزند خلف
دنيا طلبي بهنـد و عقبــي بنجــف
خواهي كه نه دنيا و نه عقبي بـاشد
روكن به صفاهان كه شود هر دو تلف


صائب آن فيضي كه مخموران نيابند از شراب

در طلوع نشئه ترياك مي‌بينيم ما

7-حكيم عماد الدين محمود شيرازي رساله اي در ذكر عرق مسكا و خواص آن نوشت (منظور ودكاي روسي (فتكا) همان عرق ناب روسيا است به روايت باستاني پاريزي و العهدة علي الراوي (همان ماخذ)
كسي كيفيت چشم ترا چون من نمي‌داند

فرنگي قدر مي‌داند شراب پرتقالي را
در كتاب رستم التواريخ نيز حكايتي درباره لواط با سفراي اروپايي آن دوره آمده است.
8-و قد اسرف الشعرا في استعمال الكلام العادي الصريح في الهجر و التعابير البذيئه و الغزل المذكر و انتشرت في الشعر الالفاظ العاميه- حنا الفاخوري- تاريخ الادب العربي ادب العهد التركي.
حال كه سخن از لفظ عاميانه و غزل مذكر شد سوء استفاده بهينه كنم و يادي كنم از شاعر لبناني ناصيف اليازجي كه در اواخر حكومت عثماني در قريه كفر شيماء جنوب بيروت به سال 1800 متولد شد و اين شعر موشح عامي كه در نهايت لطف و سادگي است.
اسمك حسن و انت الحسن يا سيدي

و الكل من شانك خدم و عبيدی
سلمت لك الروح ايد بايد
9-كتاب نون جو و دوغ گو از باستاني پاريزي- اين كتاب را در كتابخانه يكي از فضلاي ايران در برج ديره ديدم- به هر مصيبت بود كتاب را قرض گرفتم و مواردي از آن را يادداشت كردم متاسفانه سال طبع و نشاني صفحات آن را ازياد برده‌ام.
10-11-به نقل از باستاني پاريزي.
12-تذكره نصرآبادي، ص 226.
13-يكي از دقيق‌ترين توصيفهاي حالات لواط در سبك هندي
نزديك شدن و خزيدن به پهلوي معشوق در بدايت حال (حال دقيقا به معناي امروزي آن) وپيش قدم شدن براي دست يافتن به لذت جسماني همراه با ترس و واهمه و شوق و لرزيدن توام با آن.
14-تذكره نصرآبادي، ص311.
15-تذكره نصرآبادي، ص211.
16-تذكره نصرآبادي، ص296.
17-تذكره نصرآبادي، ص313.
18-(تاريخ قهوه و قهوه خانه در ايران مجله سخن دوره پنجم، ص258)
بهروز تقي خاني مقاله مفيدي درباره گنجفه در يكي از مجلات ايران نوشته است. لفظ گنجفه كه در خليج متداول است امروزه در ايران استعمال ندارد اگرچه در قديم بكار مي‌رفته است و شاعر صفوي اهلي شيرازي شعري در قالب رباعي به اسم هر يك از ورق آن سروده است و شاعري ديگر درباره آن سروده است.
همچون ورق كه از سر خود واكند كسي

حسنت به چرخ گنجفه داد آفتاب را
ملا واهب قندهاري
19-جامي شاعر قرن نهم است اما همراه با پيدايش مكتب وقوع (واسوخت) غزل مذكر بيشتر نمايان شد. شعراي مكتب وقوع به شرح بي پرده وقايع عاشقانه‌اي پرداختند كه ما بين عاشق و معشوق روي مي‌دهد. و در آن به ذكر جفاكاري معشوق مذكر پرداختند.
شعر مكتب وقوع از نگاه روانشناسي عشق مرد به مرد و همچنين جامعه شناسي آن دوران حائز اهميت است لسان شيرازي شهيدي قمي شاني تكلو وحشي بافقي و محتشم كاشي از شعراي اين مكتبند.
20-پر واضح است كه هلالي جغتايي از شعراي مكتب وقوع و سبك هندي نيست اگرچه در آن روزگاران مي‌زيسته است. در دوران صفويه دو گونه شعر رايج بوده است مكتب وقوع و سبك هندي مكتب وقوع كه به آن واسوخت نيز مي‌گويند مربوط به قرن دهم هجري است ولي سبك هندي مربوط به قرن يازده و دوازده هجري است. سرانجام سبك هندي مخالفان بسياري پيدا كرد كه منجر به بازگشت ادبي شد محمدتقي بهار از سرسخت‌ترين مخالفان اين سبك به شمار مي‌رود كه بحث آن در اين ميان نمي‌گنجد.
21-مثلا سروده‌اند:
راست نايد كارما با آن سراپا كار كج

زلف كج ابروكج و مژگان كج و دستار كجج
22-نمونه‌اي از آن را در همين رساله مي‌توان مشاهده كرد. من حرف تا را در ديوان صائب مطالعه كردم و بسامد پرداخت به خط را سنجيدم بسامد اين پديده در ديوان او بيشتر از هر كس ديگري بود.

22 يناير, 2007

کاسه کوزه تمدن

کاسه کوزه تمدن کتاب دکتور محمد ابراهیم باستانی پاریزی استاد دانشگاه تهران سال چاپ 1382ش

همه ما کما بیش با نام باستانی پاریزی آشنا هستیم کما اینکه کتاب های مشهور او زینت بخش همه کتاب فروشی های ایران است راستش من دوباره هم به تفریح سالم پرداختم _بنا بر سفارش بی اف عزیزم _ و به کتاب فروشی رفتم و کتاب مذکور ما بین همه کتابها توجه ام را جلب کرد خوب یک قسمت از این کتاب درباره یکی از تذکره های شعر سبک هندی بود به نام تذکره سفینه هند نوشته بهگوان داس هندی به تحقیق محمد عطاالرحمن کاکوی سلسله انتشارات اداره تحقیقات عربی و فارسی دانشگاه هند شماره یک بهار 1958 مقدمه انگلیسی چهار صفحه چاپ سنگی استاد در صفحه 199 کتاب کاسه کوزه تمدن به شرح حال کوتاه یکی از شعرای قرن دوازده پرداخته البته بنا بر همان تذکره سفینه هند - میر زاهد علی بن سعدالدین متخلص به سخای لاری
استاد باستانی پاریزی در صفحه 199 می نویسد - یک میرزا هدعلی سخا تخلص در این کتاب هست راستی این هد علی چگونه اسمی است ؟هد علی بوده؟ احمد علی بوده ؟هدی علی بوده ؟ولد میرزا اسعد الدین لاهوری که هنگام اختلال سلطنت ایران حاکم لار بود و با افاغنه جنگها نموده دستگیر آمد مدتی در اصفهان محبوس ماند و بعد خلاص چندی از جانب پادشاه افغان به حکومت بندر عباس مقرر گشت اواخر به هندوستان رسیده منصب و جاگیر یافت و در سنه 1146 هجری از دست زن مغنیه مسموم شد -پایان سخن باستانی پاریزی
چند نکته در این نقل قول استاد اشتباه بود که به خاطرم رسید متاسفانه من خود به علت در دست نداشتن منابع نمی توانم به شرح و بسط فراوان بپردازم و همین یاد داشت مرتجل بیشتر نقل به مضمون هست اول نکته قابل ذکر بر داشت اشتباه دکتور از نام میر زاهد علی سخای لاری است که استاد آن را هد علی خوانده اند و میر- زاهد علی نام صحیح اوست دوم نام پدر سخا را اسعدالدین لاهوری ضبط کرده اند که با توجه به لارستانی بودن سعد الدین لاری اشتباه است البته امکان غلط ویراستاری نیز در این مورد می باشد اما نوشته های تاریخی این مطلب هم بسیار مشوش است که برای اطلاع بهتر می توانیم به کتب تواریخ صفوی و نادری و فتنه افغان رجوع کرد از تذکره نویسانی که به شرح حال سخای لاری پرداخته اند شیخ محمد حزین لاهیجی شاعر بلند آوازه قرن دوازده را می توان نام برد که با توجه به مطالب مندرج در تذکره حزین لاهیجی میتوان به آشنایی نزدیک شیخ محمد حزین و خاندان سخای لاری پی برد حزین در تذکره اش یاد آور می شود که - نقل به مضمون - میرزاهد علی فرزند سعدالدین لاری بسخاوت موصوف و بلطف طبیعت و شاعری معروف طبعش شکفته و خیالش را طراوتی مدتها خود و پدرش و سلسله اش با این خاکسار یعنی خود حزین معاشر بودند و در اوان انقلاب - مقصود حمله افغان - از روسای زمان خائف شد ترک ضبط بنادر و ایالت لار نمود و بهند افتاد
بنا بر نوشته حزین و آشنایی او از نزدیک و معقول بودن گفته هایش نسبت به اتفاقات تاریخ قرن دوازده , مشوش بودن مطلب کتاب کاسه کوزه تمدن نمودار می شود در پایان شعرمشهور سخای لاری را به عنوان نمونه ذکر می کنیم و خواننده برای اطلاع بیشتر می تواند به تذکره حزین رجوع کند
در شب هجر تو شرمنده احسانم کرد
دیده از بس گهر اشک به دامانم کرد
سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
خار خاری به دل از لاله و گل بود مرا
دل من خون شد و فارغ ز گلستانم کرد
شمه ای از گل روی تو به بلبل گفتم
آن تنک حوصله رسوای گلستانم کرد
زلف او بود سخا حاصل سرمایه عمر
شانه آخر ز کفم برد و پریشانم کرد
این بیت نیز مطلع یکی از غزلیات اوست

گردش چشم تو می در قدح هوش کند

یاد اندام تو جان در تن آغوش کند

با عرض معذرت از استاد گرانقدر دکتورمحمد ابراهیم باستانی پاریزی

19 يناير, 2007

تفريح سالم



راستش يكي هست كه خيلي دلش مي خواد به خودم برسم خوب منم امروز بچه خوبي شدم و كلي به خودم رسيدم يعني رفتم يه كم تفريح كردم كجا ؟ بهتون مي گم كتابفروشي ، راستش چند سالي بود كه به كتابفروشي هاي ايران سر نزده بودم خوب چند تا كتاب ديدم كه از بقيه بيشتر نظرم رو جلب كرد يعني خوشحالم كرد اولش ديوان عرفي شيرازي كه توسط محمد ولي الحق انصاري استاد شبه قاره هند منتشر شده بود راستي كه اين زبان فارسي هم خوب با فتح نادر تو هند ريشه اش خشكيده شد باز هم افتخار كنيم بگيم زنده باد نادر شاه افشار، قصايد غالب دهلوي هم جداگانه چاپ شده بود ديگه تاريخ الفتوح ابن اعثم كوفي با يك ترجمه از قرن ششم مستوفي احمد هروي اگر اشتباه نكنم واقعا چرا من اينقدر حافظم ضعيف شده كتاب بعدي ترجمه الكامل في التاريخ ابن اثير توسط دكتور محمد حسين روحاني بود كه من بعد از جلد هفتش رو نديده بودم و فكر مي كردم ديگه تعطيل شده ولي ديدم همچنان ادامه داره و به نظرم به جلد 13 رسيده بود البته ابوالقاسم حالت هم اين تاريخ رو ترجمه كرده بود ولي اين كجا و آن كجا نثر محمد حسين روحاني چيز ديگریست هر چند مسجد رو مزگت نوشته بود كتاب زاكاني نامه دكتر علي اصغر حلبي هم جالب بود كه درباره عبيد نوشته بود نتونستم كتاب رو تو اون هياهو تورق كنم و بخونم ولي چند صفحه اش را كه خوندم خوب بود البته دكتر علي اصغر حلبي كاراش خوبه اينم بايد از همون خوباش باشه واي راستي غزليات سعدي به تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي تا حالا نديده بودم البته گلستان و بوستان رو كه تصحيح كرده بود حرف اول رو مي زد ولي خوب دكترجعفر موئد تو كتاب باز يافتهاي بوستاني اشتباهات استاد رو متذكر شد كه يكي باعث تكميل يكي ديگر شد خوب بگذريم يه خورده هم شيطوني كنم راستش من چند سال قبل وقتي بچه تر بودم پامو از گليمم دراز كردم و يك ياداشت انتقادي در باره يكي از ابيات بوستان براي استاد فرستادم خوب ايشون هم طبق بزرگواري عالمانشون پذيرفتند و اجازه دادن پخشش كنم ولي خداييش من روم نشد حالا اينجا مي گم از اين قضيه بايد بيش از چندين سال بگذره سعدي در بوستان يك بيت داره كه مي گويد
عرب را كه در دجله باشد ورود
چه غم دارد از تشنگان زرود
جناب استاد يوسفي بيت رو طور ديگه ضبط كرده بودند كه غلط بود و دكتور موئد هم تصحيح كردند ولي متاسفانه باز هم خود دكتر موئد يك اشتباه ديگر كرده بود استاد درباره بيت توضيح هم داده بودند بيت رو اينگونه درست مي دانستند
عرب را كه در دجله دارد ورود
چه غم باشد از تشنگان زرود
و توضيح داده بودند كه عرب را چه غم باشد درسته و به سياق فارسي مي خوره و اگر بخواهيم بگيم عرب را چه غم دارد ديگه حرف« را »اضافه است و طبق سياق درست نميياد خوب مي دونيم كه حرف استاد تا حدودي به سياق
فارسي امروزي درسته اما شعر سعدي رو كه نمي شه با فارسي امروز تطبيق داد بگذريم قصه كوتاه من مي گم
عرب را كه در دجله باشد ورود
چه غم دارد از تشنگان زرود
درسته
مدرك مي خوايين رو چشمم از خود سعدي در جاي ديگري سعدي در گلستان تو داستان شتر و روباه مي گه كرا غم تلخيص من دارد خوب اين نثر امكان اشتباه كتاب بوده شعر نمونه مي يارم كه وزن و قافيش رو نشه تغيير داد سعدي در غزليات مي فرمايد
ترا زحال پريشان ما چه غم دارد
اگر چراغ بميرد صبا چه غم دارد
و چند تا بيت ديگه كه فوت كوزه گريه ذكر نمي كنم باشه براي بعد خوب ديديم كه حرف « را »اضافه نيست و كنار فعل نشسته حالا اگر راست مي گويد تو اين غزل « دارد » رو به« باشد » تغيير بديد خوب نمي شه نه بسياق فارسي امروز جور در مي ياد نه فارسي قديم واقعا كه سعدي استاد سخن فصاحت و بلاغت رو به كمال رسونده و قولش حجته و چه حيف كه هنوز كه هنوزه يك چاپ منقح و صحيح از كليات سعدي در دست نداريم
واي ديگه خسته شدم از تايب كردن اصلا يكي نيست بگه آخه بچه عرب تو رو چه به اين فضوليها كه درباره متون فارسي فضولي مي كني تو برو قربون بي افت برو چه كارت به اين كارا

17 يناير, 2007

باز هم تقديم به پورياي عزيزم

به زجری که سر می دهد گردنم را
کفن می تند تار هستی تنم را
جهان در غبار فلاکت نشیند
زمن گر تکانند پیراهنم را
چو مهمان ناخوانده عشق دوچشمت
به آتش کشد عاقبت خرمنم را
نه شوقی که بر آسمان نشاند
نه تیغی که رنگین کند گردنم را
بیا و برایم کمی دل بسوزان
بیا و ببین خون دل خوردنم را
بغل وا کن ای لذت بی گناهی
که با عشق تو تر کنم دامنم را
بغل وا کن ای همچو من خسته از دهر
در آغوش خود دفن گردان تنم را

تقديم به پورياي عزيزم

خون روان است ز چشمم همه وقتي آري
خنده زخم بجز گريه ندارد كاري
سركه در پاي تو باشد به همين دلشادم
غم سنگيني سر نيست بدوشم باري
من كه يك ذره غبار ازتو ندارم بر دل
گر چه تو هرنفسي بر سر من آواري
من كه چون سنگ ز چشم همه دور افتادم
گوهرم گر توام از روي زمين برداري
چند روزي است كه دانسته‌ام از اهل جهان
هيچكس نيست بجز بيدلي و دلداري
دوست در صفحه عمرم زده نقشي تازه
عشق در كشور جانم شده نهري جاري
گر چه امروز مرا با تو سر و كاري نيست
سخني هست اگر حال شنيدن داري
بی تو یا با تو جهان گذران می گذرد
ای که محکوم به این هستی گردن باری
اگر از عشق شب و روز به خود مي‌پيچي
يا چو من از همه اهل جهان بيزاري
مرگ ناخوانده به مهماني ما مي‌آيد
تا دگر مردن خود را به نفس نشماري

16 يناير, 2007

خليتني يا هوي اوقف علي البيبان

15 يناير, 2007

اسير بيداد

خواهي نشوي اسير بيداد كسي
در خاطر خود راه مده ياد كسي
مانند جرس چند گلو پاره كني
اينجا نرسد كسي به فرياد كسي


--------------------------

تا چرخ به هر لحظه به طرزي دگر است
خوب و بد و تلخي و خوشي در گذر است
غره مشو از تواضع اهل جهان
آن تيغ كه كج تر است خونريز تر است

14 يناير, 2007

زيبا شناسي جمال مرد در تاريخ تمدن شرق

لحي الله قوم اذا جئتهم
بصدق الاحاديث قالو كفر
نوط ابوالالف(1)
درباره تفضیل جنس مرد بر جنس زن از دیرباز در آثار قدما و در فرهنگ خاورميانه شواهد و قراین بسیاری دیده می شود و پیوسته مردان را در عقل و قوت جسم و وفاداری و دینداری و حلم و سخا و شجاعت در کنار سلب این صفات از زنان ستوده اند و این در آثار شعرا و حکما به خوبی پدیدار است که بدان اشاره خواهیم کرد - اما نکته ای که ما در این مقاله بدان می پردازیم و آن را مورد بحث قرار می دهیم نگاهی به تفضیل جمال مرد بر جمال زنان است که بحث درباره آن در اوایل حکومت بنی عباس شدت گرفت و بدان به عنوان نوعی طرز تفکر روشمند و مستقل پرداختند و البته حلقه های متصل سلسله فرهنگ و سنت در این گفتار بی دخیل نیستند و همانطور که ذکر کردیم برتری مردان در فرهنگ مردم خاورمیانه از قدیم الایام در اکثر زمینه ها مشهود است و اگر چه این اواخر بعضی کوشیده اند که مثلاً ریشه های زن گرایی را در تاریخ باستان ایران و بین النهرین بکاوند و براهینی چند پیرامون این موضوع بافته اند اما اگر با نگاهی عمیق در فرهنگ و تاریخ تمدن خاورمیانه دقت کنیم می بینیم نه تنها در بین این مردم آثاری از برابری زن و مرد نخواهیم دید بلکه زن ستیزی از تفکرات نمادین آنهاست. بحث درباره تفضیل جمال مرد بر جمال زن در بین مسلمین در اوایل حکومت بنی العباس یعنی تقریباً صد و پنجاه سال پس از ظهور اسلام شدت گرفت، یعنی دوران آزادی بیان و در هم آمیختن تمدنها - و در این باره در آثار شعرا و کتب نثر موارد فراوان دیده می شود و بازار این بحث با پیش زمینه های ذهنی مسلمانان گرم تر شد (2)- در این تفکر مردان را در صورت و جسم و صفات زیباتر از زنان می دانند و اصل این برتری را برذکور بودن جنس مرد قرار می دهند و معتقدند که خداوند عالمیان در همه صنفی جنس ذکور را به جمال و حسن و هیبة ممتاز گردانیده و نر بودن را مزین این همه صفات کرده است (3) و تا آنجا که من اطلاع دارم در هیچ فرهنگی و در هیچ زمانی به قدر دوران بنی عباس به این موضوع نپرداخته اند و شعرا و حکمای این دوره در شعر و نثر در این باره تحقیق و بحث و احتجاج کرده اند و منظور من تنها تغزل به مردان در شعر آنان نیست بلکه مواردی است که درباره تفضیل جمال مرد بر جمال زن احتجاج کرده اند و دواوین شعر دوران بنی العباس مشحون از این شواهد است و نمونه آن در شعر ابی نواس و والبة بن الحباب و غیرهما به فراوانی دیده می شود و همانگونه که گفتیم بحث آنها تنها و تنها درباره جمال شناسی مردان است و در همین راستا لواط را نیز بر زنا با زنان و نکاح ترجیح می دهند و اگر به برتری صفاتی دیگر از مردان اشاره کنند در راستای تحکیم مقصود است و یکی از روش های متداول بحث در این مورد بر شمردن عیوب زنان از نگاه جمال شناسی بوده است يعنی به ذکر تمامی عیوب زنان نمی پردازند که این در اجتماع امری مشهود بوده است بلکه فقط بر روی نقاط ضعف زنان در مورد مسائل زیبا شناختی و جنسی دست می نهند و زنان را به زشت ترین صفات یاد می کنند و در مقابل همجنسان خود را می ستایند.
فد یتک انما اختر ناک عمداً لانک لا تحیض و لا تبیض (4)
فدایت شوم به درستی که ما ترا به عمدا و با چشم باز انتخاب کرده ایم چرا که تو چون زنان حیض نمی شوی و جوجه ( تخم ) نمی گذاری
و هذا النعت لا نعتی فتاة
اشبهها لجهلی بالغلام
اتجعل من تحیض بکل شهر
و ینبح جروها فی کل عام
کمن القاه فی سر و جهر
و اطمع منه فی رد السلام
و این توصیف من چون توصیف زنان نیست که آنها را از سر نادانی به پسران جوان تشبیه کنم - آیا آن را که هر ماه حیض می شود و توله هایش همه سال وق وق مي‌‌کنند مانند او قرار می دهی که به آسانی در نهان و آشکارا دیدارش می کنم و از او در رد سلام طمع می دارم.
و جاحظ می گوید: از نشان برتری پسر بر دختر این است که اگر دختر را به کمال حسن توصیف کنند گفته می شود گو اینکه پسر گونه است
لها زی الغلام و لم اقسها الیه و لم اقصر بالغلام (5)
آن دختر را لباس پسران است و من به پسر تشبیهش نمی کنم و با این کار از مقام پسران نمی کاهم
احذر فدیتک ما حییـ ت حبائل المتشکلات
فلهن یفلسن الفتی و کفی بهن مفلسات (6)
فدایت شوم تا زنده ای از زنان نگارین حذر کن که آنان جوان را مفلس می کنند و همین بس که آنان مفلس کنندگانند.
و رساله مفاخرة الجواری و الغلمان از جاحظ یکی از بهترین نمونه های تاریخی و ادبی در این موضوع است. اگر چه جاحظ نسبت به لواطه نظر خوبي ندارد ولی بازهم از ذکر عیوب زنان و مفاخر پسران غفلت نورزیده است (7)
و از آنجا که مردگرایی و زن ستیزی در خاورمیانه با موضوع بحث ما بی ربط نیست ناچار به ذکر پاره ای موارد می پردازیم (8)
خوب می دانیم که در فرهنگ اسلامی زنان را در عقل و دین ناقص خوانده اند و قول شعرا و حکما در مذمت آنها چقدر بسیار است و گفته اند از عیب زنان یکی این است که چون مرد با او پیوندد زن موی سر او را سفید کند و به پیریش کشاند و عرق بدنش را بد بو گرداند و رویش را سیاه کند و زنانند دام های ابلیس و ریسمان های شیطان. مرد توانگر را خسته گردانند و فقیر را بر آنچه ندارد تکلیف کنند و چه بسیار مرد تاجر خوشنام که زنش او را مفلس گرداند و آب رویش بریخت و او را به زمین زد و نبی اکرم گفت که : فتنه ای بر مردان پر زیان تر از زنان پس از خود وانگذاشتم (9)
و شعرای ایران بیش از همه کس به مذمت زنان پرداخته اند که زن و اژدها هر دو در خاک به (10)
وگفته اند- زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای(11)
و گفته اند- چون نقش وفا و مهر بستند
برنام زنان قلم شکستند (12)
و گفته اند- زن بد در سرای مرد نکو
هم در این عالم است دوزخ او (13)
و به شعری چند در این موضوع اقتصارمی کنیم.

مرد آزاده به گیتی نکند میل دو کار
تا همه عمر ز آفت به سلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد (14)
دید در خواب زنی حافظ شیرازی را
گفت با ما ز چه اغلب شعرا چون تو بدند
فی المثل درغزل خویش نگفتی تو چرا
گل حوا بسرشتند و به پیمانه زدند
خواجه فرمود که پیمانه ترک برمی داشت
قدسیان مصلحت خویش به از ما بلدند (15)

آن شخص که زن گرفت دانا نبود
از غصه فراغتش همانا نبود
دارد به جهان خانه و زن نیست در او
نازم به خدا چرا توانا نبود (16)
اما درباره ی فضل لواط بر زنا همین بس که لواط طریقی کافی برای اشباع غریزه است (17)
خداوند لواطة را به لفظ الفاحشه خوانده و با الف و لام معرفه مزین گردانده که معنای آن جمع تمام و کمال کل فواحش است (18) و بالعکس زنا را ساء سبیلا یعنی بدترین راه ها می گوید (19)
و پسران به قول نحویان موضع اشتغالند و از دو طرف به کار آیند و ذووجهین اند که دو معنی پدید آورند (20) و مردان را با مردان نسبت متقارن است (21) که گفته اند الجنس یمیل الی الجنس و آورده اند که الجنسیة علة الضم و همین است که لواطیین در عقاید خود و رویگردانی از زنان سخت پایبند بوده اند (22)
اما تاریخ همجنسگرایی و تأثیر آن در تمدن خاورمیانه و فرهنگ و سنت آن علائم و شواهد بسیاری دارد (23) تا آنجا که پاره ای از شهرها بدان شهرت یافته اند (24) و اگر به تأثیر آن در فرهنگ ایران بپردازیم آنقدر هست که نه تنها شهرها بدان مشهورند(25) بلکه در زبان فارسی ضرب المثل های عامیانه فراوانی خواهیم دید که بی ربط با قاموس لواطه نیستند (26)
1- یعنی نوط هزاری و این اصطلاح ما بین بعضی جوانان همجنسگراي خلیج رایج است يعني شاهد پسر مثل نوط هزاري جامع تمام زیر مجموعه ها است و بدل کل از کل است
2- در احادیث و اخبار در مذمت زنان نمونه های فراوان دیده می شود و در تفضیل پسران همین بس كه پسران را جانشين و عقب پدر مي‌دانند و مرد را در زادن پسر بشارت گويند و مرد بدون پسر گو اینکه نسلش منقطع است الغضبان القبعثري الشيباني حكيم عرب را به نزد حجاج آوردند گفت واي برتو خبرم ده ز بدترين زنان. گفت آنكه در شكمش دختري و در برش دختري و در پي اش دختري ست. حجاج گفت (علي هذه لعنةالله) واي بر تو خبرم ده ز بهترين زنان. گفت آنكه در شكمش پسري و در برش پسري و در پي اش پسري (مروج الذهب ج3 ص 150)
3- و این به رغم زن بارگان در تمام موجودات صادق است، طاوس و گنجشک و خروس و کبک و شیر نر و قوچ و آهوان صحرا و ... فتبارک الله احسن الخالقین.
4- در فکر زن مپیچ که این رخنه فساد درخون گرم غوطه دهد جان مرده را
(صائب تبریزی)

5- روی زیبا و جامه ی دیبا عرق و عود و رنگ و بوی و هوس
این همه زینت زنان باشد مرد را کیر و خایه زینت بس

دختران را زروزیور حاجت است تا برانگیزند مهر شوهری
خط زنگاری و خال مشکبو در نمی باید به حسنش زیوری

6 - دو منظور موافق روی درهم همه کس دوست می دارند و منهم
رفیق حجره و گرماوه و کوی به صحرا با هم و در خانه برهم
گر این صرفه نگه داری همه عمر نه دینارت زیان باشد نه درهم
7- جاداشت که خلاصه ای از رساله جاحظ را برای نمونه بیاوریم اما مقدور نبود به هر حال ذهن پویای خواننده را به رساله مفاخرة الجواری و الغلمان جاحظ ارجاع می دهیم شعرای ایران درباره ی جاحظ سروده اند

در بیان و در فصاحت کی بود یکسان سخن
گرچه گوینده بود چون جاحظ و چون اصمعی
در کلام ایزد بی چون که وحی منزل است
کی بود تبت یدا مانند یا ارض ابلعــــی

8- یکی دیگر از این موارد این است که در تعریف و تمجید زن می گویند فلان زن چون مرد است و در توبیخ مرد می گویند فلان نامرد و زن صفت است و درباره ی زنان و حیله ی زنان داستان های فراوان آورده اند. مثلاً در کتاب محمد عوفی جوامع الحکایات نمونه های آن را می توان دید و در کتب ابن المقفع مثل ادب کبیر و ادب صغیر این امر وضوح فراوان دارد. و ابن مفقع در كليله و دمنه مي‌گويد: ان الذهب يعرف بالنار وامانة الرجل بالاخذ و العطاءوقوةالدواب تعرف بالحمل الثقيل والنساء ليس لهن شيء يعرفن به)النساء ليس بهن ولا يسترسل اليهن ) (باب القردوالغيلم)
09
- مفاخرة الجواری و الغلمان - و دیگری گفته است زنان چه حد مردانند که عقلشان کوچکتر و مکرشان بزرگتر است حیلشان بیشتر و حلمشان کمتر جز به طمع به مردان ننگرند و جز طریق خداع نسپرند مشتی ترسو که هر ماهه حیض شوند و هر ساله توله ها بیاورند لعنت خدا بر ایشان برعکس مردان که علمشان سرشار و حلمشان بسیاراست صبورند و شکور برکشیدگان خدایند و زینت دنیا پاکند و بی باک
قوم بلوغ الغلام عند هم طعن النحور الکماة لا الحلم
10- 11- فردوسی
12- نظامی گنجوی
13- سعدی
14- شعر از شعرای خراسانی است - شاعر را فراموش کرده ام و متأسفانه به منابع و مآخذ دسترسی ندارم و عزیز خواننده را همین بگویم که: به شغل و منصب پر كار بي كاري گرفتارم ندارم فرصت خاراندن سر بسكه بي كارم اما غرامت این فراموشی که از چون منی بعید می نماید یاد آورم از شعر خاقانی که گوید:

یکی دو زایند آبستنان و مادر طبع ز من بزاد بیکبار صد هزار پسر
یکان یکان حبشی چهره و یمانی اصل همه بلال معانی همه اویس هنر
یگانه ی دو سرا و سه بعد و چار ارکان امیر پنج حس و شش جهات و هفت اختر
مرا چه غصه کنون گر که جفت من زائید به چشم زخم هزاران پسر یکی دختر
چه دختری که از این سان برادران دارد عروس دهرش خوانند و بانوی کشور
اگر بمیرد باشد بهشت را خاتون اگر بماند باشد مسیح را خواهر
اگر چه هست بدینسان خداش مرگ دهاد که گور بهتر داماد و دفن اولی تر
اگر نخواندی نعم الختن برو برخوان اگر ندیدی دفن البنات شو بنگر
مرا بزادن دختر چه خرمی زاید که کاش مادر من هم نزادی از مادر
سخن که زاده ی خاقانی است دیر زیاد که آن ز نه فلک آمد نه از چهار گهر

15- شعر از محمود هدایت برادر صادق هدایت است نسب آنها طبق گفته جد امجدشان رضاقلي خان هدايت در مجمع الفصحاء به كمال خجندي مي‌رسد. كمال خجندي نيز در تبريز عاشق جواني رويگر شده و در هواي او غزليات فراواني سروده است.
16- اسدالله غالب دهلوی
17- اللواط طریقة کافیة لاشباع العاطفة الجنسیة لان فیها ملامسة التامة و الخبر لیس کالمعاینه - یرّب و لومرة (تجربه كن ولو براي يك بار)
18- ان الله تعالی سمی الزنا (فاحشة) و سمی اللواط (الفاحشة) و الفرق بین التسمیتین واضح : فکلمة فاحشة بدون الالف و اللام نکره و یعنی ذلک ان الزنا فاحشة من الفواحش لکن عند دخول الالف و اللام علیها فتصیر معرفة و یکون حینئذ لفظ ( الفاحشة) جامعاً لمعانی اسم الفاحشة لذلک فانه قوله تعالی: (اتأتون الفاحشة وانتم تبصرون ))النمل 55) و لكنه جل و علا قال عن الزنا (لا تقربوا الزني انه كان فاحشة و ساء سبيلا (الاسراء 34)
فاستحق و صف الزنا انه فاحشة من الفواحش و استحق وصف اللواط انه الفاحشة (المعروفةالمعرفة)- و کل الصید فی جوف الفراء - چون که صد آمد نود هم پیش ماست نوط ابوالالف
19- واقعاً که بدترین راه است و ما بندگان فرمان شنو و لواط کار
20- فاعلی و مفعولی
21- نسبت ها دوگونه اند نسبت متقارن چون نسبت مرد با مرد همجنس و نسبت نامتقارن چون نسبت مرد با زن ناجنس
22- گویند جماعتی درباب جماع سخن می گفتند و کلامشان همه درباره ی زنان بود لوطئی در آنجا بود گفت به خدایتان قسم می دهم رها کنید سخن «كس» را خدایش لعنت کند - یکی از جمع گفتش آخرین عهد تو با آن کی بود گفت روزی که از آن خارج شدم (الجاحظ مفاخرة)
و قال بعض اللواطیین: انما خلق الایرللفقحه مدور لمدورة و لوکان للحرکان علی صیغة الطبرزین - ( الجاحظ) گرد و مدور ساختند
23- مثلاً در عراق و ایران عیار و پاکباز را لوطی ( لواط كار) می‌گویند.
24- در خلیج کویت و لار و مقام و باطنه در لواطه ضرب المثلند - و درباره کویتی ها و شدت ولع آنها به لواط داستان های فراوانی نقل می شود و همینکه می خواهند با کسی شوخی کنند می گویند کویت نرفته باشی - و درباره ی لاریان سروده اند که سه سی ساله پسر لاری پسنده، یعنی پسری که سه سی سال ( نود سال ) عمر دارد پسند خاطر لاریان است – یک روز در سبخه (محلي در دبي) از یكي از اهل مقام پرسیدم که مقام چگونه مکانی است، با همان لهجه مقامی گفت مقام وقتی مقام بود که 1300 در خانه مخنث داشت خاصه وقت طماشه - حال که مقام خراب شده همه دبی آمدند. مقام از شهرهای ساحلی فارس است و مردم آن عرب اند می گویند خنیث الباطنی و باطنه از مناطق سلطنت عمان است - طماشه به مواکب جشن عروسی می گویند و این واژه در جنوب فارس و جزر آن استعمال دارد و یاد کنم از این بیت که مواطنین عجم تبار خلیج سروده اند و زبانزد گشته
قلم از هند و کاغذ از ملیبار خنیث از مسقط است و کون کن از لار
25- در ايران كازرون و قزوين و قمشه و خراسان به لواطه مشهورند.
26- ضرب المثل هاي عاميه كه نشانگر فرهنگ بومي هر قوم است يكي از طرق پي بردن به اوضاع اجتماعي و آشنايي با مظاهر فرهنگي هر منطقه است و راستي چرا اين همه در ايران زمين اينگونه ضرب المثل ها به كار مي‌رود.
- نه كون به ديوانه بده نه كون ديوانه بگذار- كون بده كالا بده يك چيزي سربالا بده – سياه و سفيدي كون لب گود معلوم مي شود – فلان خيلي كون داده و حساب نكرده – هر كه كون داد مرد ميدان شد – سزاي كون كافر كير ملحد – كير از كون زياد – ما را بگو كه براي ثواب كون بچه يتيم گذاشتيم – كونش از دهن امام جمعه تميز تر است – به گنجشك گفتند منار تو كونت گفت يك چيزي بگو كه بگنجد – انگشت جاي كير باز نمي كند – كون دادن شب جمعه - كون لق دروغگو – كون خر نر پاره كردن – پنير خوب در خيگ سياه است – كير را از بهر كون گرد و مدور ساختند
اين مقاله در مجله چراغ نشر شده است اما حسب الامر بعضي دوستان دوباره اينجا منتشر مي شود

09 يناير, 2007

درد محرومي

بس كه از بخت سياه خود به كام دشمنم
چون سر پر درد سر دائم وبال گردنم
اشك چشم سرمه آلودم كه هر جا مي روم
نيست فرقي شام غربت را ز روز روشنم
هيچ كس اينجا براي رفتنم اشكي نريخت
شمع را ترسم نسوزد دل شبي بر مدفنم
هيچ كافر مبتلاي نا قبوليها مباد
تيغ هم اينجا نگرديد آشناي گردنم
حسرت يك جلوه ام آيينه در حيرت گداخت
جان به لب آورد آخر شوق از خود رفتنم
كس گرفتار فريب درد محرومي مباد
چون نيم لب بر لب او هست و غرق شيونم
رحم بر خود مي كند هر كس كه بر من رحم كرد
مي شوم چون تيغ بران گر چو شيشه بشكنم
همچو عمر ظالمانم در هجوم انتقام
عالمي جان مي دهد از اشتياق مردنم
چون رم آهوي تصويرم شتاب ساكني ست
نه توان رفتنم باشد نه تاب ماندنم





م

01 يناير, 2007

التماس

قرارها كلاسهاي مخ زني تماسها
نمي رسد به دامن تو دست التماسها
منم كه قدر تو شناختم منم كه هيچ وقت
نبود و نيستم ز خيل قدر ناشناسها
پسر حساب من جدا كن از تمام ديگران
به پاس اين كه نيستم ز جمع ناسپاسها
چرا اميد من هميشه در ستيزحادثه
جوانه هاي من هميشه در هجوم داسها
وجود من هميشه دستبرد لحظه هاي تلخ
حريم من هميشه پايمال التماسها
ببين عزيز من چقدر كشته مرده توام
كه در عزاي خود سياه كرده ام لباسها
نه طاقتي كه بي وجود دوست سر كنم
نه قدرتي كه بشكنم حريم التماسها
به آن خدا كه پاك آفريده هستي ترا
ز عادت زنانه اي تو برتر از قياسها
حواس پنجگانه ام بهانه ات گرفته اند
بدون تو چه پاسخي دهم به اين حواسها
بيا كه خنده در دهان غنچه بشكند پسر
بيا كه مثل گچ سفيد مي شوند ياسها

يلدا بازي

خودمونيم اين يلدا بازي هم عجب كاري هستا خصوصا اگر يه آدم آهني به بازي دعوتت كنه به هر حال مثل اينكه از مقامات بالا هم دستور اومده كه اعتراف كنم چشم
يك - وقتي ناراحت مي شم با يك من عسل نمي شه منو خورد
دو - خوب ما چيمون از آرشام پارسي كمتره پس منهم اعتراف مي كنم كه تاحالا سكس نداشتم
سه - وقتي كتاب به دستم مي يوفته اگر كسي كونم هم بذاره حاليم نمي شه به همين خاطر هميشه براي كتاب خوندن دنبال يه جاي خلوت مي گردم
چهار - خيلي سر مايي هستم و تو اين هواي سرد نياز مبرم به يك آغوش گرم دارم
اما پنج -بزرگترين تفريحم تو كافي شاب رفتنه از سر و صداي ديسكو اصلا خوشم نمي ياد واز جمع بيش تر از دو نفر متنفرم
خوب منهم روغن رو مي مالم به تن پوريا و هزل وطنز و مردانه ها و آتش پنهان و كيوان

هناك تعليق واحد:

ahmed يقول...

چهار - خيلي سر مايي هستم و تو اين هواي سرد نياز مبرم به يك آغوش گرم دارم
اما پنج -بزرگترين تفريحم تو كافي شاب رفتنه از سر و صداي ديسكو اصلا خوشم نمي ياد واز جمع بيش تر از دو نفر متنفرم
خوب منهم روغن رو مي مالم به تن