الثلاثاء، 26 نوفمبر، 2013

فضحتنی یا هوی

أكتوبر, 2007


فضحتنی یا هوی





شمع را تا کی به راه باد باید زیستن

----------- دلم گرفته
ایکاش همانگونه که به روح بدوی ام به تن نیز بودم

بی آدابی روح بدوی و بی آلایشم طاقت تمدن فرا مدرنیته شما را ندارد

به هیچ آهنگ عرض مدعا صورت نمی بندد
چو مضمون بلند افتاده ام در خاطر لالی




26 أكتوبر, 2007


قاضي همدان

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سؤالی از وضعیت همجنسگرایان در ایران پاسخ داد، "در کشور ما مثل کشور شما همجنسباز وجود ندارد. چنین چیزی در کشور ما وجود خارجی ندارد
شهر همدان یکی از شهر های مشهور آمریکاست که سعدی در باره آن می گوید
قاضي همدان را، حکايت کنند که با نعلبند پسري سر خوش بود، و نعل دلش در آتش. روزگاري در طلبش متلهف بود و پويان، و
مترصد و جويان، و بر حسب واقعه گويان:
در چشم من آمد آن سهي سرو بلند
بربود دلم زدست و درپاي فکند
اين ديده شوخ مي‌کشد دل به کمند
خواهي که به کس دل ندهي ديده‌ ببند
شنيدم که درگذري پيش قاضي آمد؛ برخي ازين معامله بسمعش رسيده و زايدالوصف رنجيده دشنام بي‌تحاشي داد و سقط گفت، و سنگ برداشت و هيچ از بي‌حرمتي نگذاشت. قاضي يکي را گفت از علماي معتبر که هم عنان او بود
آن شاهدي و خشم گرفتن بينش
وان عقده بر ابروي ترش شيرينش
در بلاد عرب گويند: ضرب الحبيب زبيب
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خويش نان خوردن
همانا کز وقاحت او بوي سماحت همي آيد
انگور نو آورده ترش طعم بود
روزي دو سه صبر کن که شيرين گردد
اين بگفت و به مسند قضا باز آمد. تني چند از بزرگان عدول، در مجلس حکم او بودندي . زمين خدمت ببوسيدند، که به اجازت سخني بگوييم؛ اگر چه ترک ادبست، و بزرگان گفته‌اند:
نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
الا بحکم آنکه، سوابقِ انعام خداوندي ملازم روزگار بندگانست، مصلحتي که بينند و اعلام نکنند نوعي از خيانت باشد. طريق صواب آنست که با اين پسر، گرد طمع نگردي و فرش وَلَع در نوردي. که منصب قضا پايگاهي منيع است تا به گناهي شنيع ملوّث نگرداني؛ و حريف اينست که ديدي و حديث اينکه شنيدي
يکي کرده بي آبرويي بسي
جه غم دارد از آبروي کسي
بسا نام نيکوي پنجاه سال
که يک نام زشتش کند پايمال
قاضي را نصيحت ياران يکدل پسند آمد، و بر حُسن راي قوم، آفرين خواند و گفت: نظر عزيزان در مصلحت حال من، عين صوابست و مساله بي‌جواب؛ وليکن:
ملامت کن مرا چندان که خواهي
که نتوان شستن از زنگي سياهي
از ياد تو غافل نتوان کرد بهيچ
مسر کوفته مارم نتوانم که نپيچم
اين بگفت و کسان را به تفحص حال وي برانگيخت، و نعمت بي‌کران بريخت. و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست؛ وانکه بردينار دسترس ندارد، در همه دنيا کس ندارد.
هر که زر ديد سر فرو آورد
ور ترازوي آهنين دوشست
في‌الجمله، شبي خلوتي ميسر شد و در آن شب شحنه را خبر شد. قاضي همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتي و بترنم گفتي:
امشب مگر به وقت نمي‌خواند اين خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
يک دم که دوست فتنه خفته است زينهار
بيدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوي ز مسجد آدينه بانگ صبح
يا از در سراي اتابک غريو کوس
لب بر لبي چو چشم خروس ابلهي بود
برداشتن، بگفتن بيهوده خروس
قاضي در اين حالت که يکي از متعلقان درآمد و گفت: چه نشستي، خيز و تا پاي داري گريز، که حسودان بر تو دقّي گرفته‌اند؛ بل که حقي گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبيري فرونشانيم؛ مبادا که فردا چو بالا گيرد عالمي فرا گيرد. قاضي متبسم درو نظر کرد و گفت:
پنجه در صيد برده ضيغم را
چه تفاوت کند که سگ لايد
روي در روي دوست کن بگذارتا عدو پشت دست مي‌خايد
ملک را هم در آنشب آگهي دادند، که در ملک تو چنين منکري حادث شده است چه فرمايي؟ ملک گفتا: من او را از فضلاي عصر مي‌دانم و يگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وي خوضي کرده‌اند، اين سخن در سمع قبول من نيايد، مگر آنگه که معاينه گردد. که حکما گفته‌اند:
بتندي سبک دست بردن بتيغ
بدندان برد پشت دست دريغ
شنيدم که سحرگاهي با تني چند خاصان، ببالين قاضي فراز آمد. شمع را ديد ايستاده و شاهد نشسته و مي‌ ريخته و قدح شکسته و قاضي در خواب مستي، بي‌خبر از مُلک هستي. بلطف اندک اندک بيدار کردش که خيز آفتاب برآمد. قاضي دريافت که حال چيست. گفتا: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قِبل مشرق. گفت: الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حديث که لايغلق علي العباد حتي تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب اليک.
اين دو چيزم برگناه انگيختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر گرفتارم کني مستوجبم
ور ببخشي عفو بهتر کانتقام
ملک گفتا، توبه درين حالت که بر هلاک اطلاع يافتي سودي نکند. فلم يک ينفعهم ايمانهم لما راوا باسنا.
چه سود از دزدي آنگه توبه کردن
که نتواني کمند انداخت برکاخ
بلند از ميوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست برشاخ
ترا با وجود چنين منکري که ظاهر شد، سبيل خلاص صورت نبندد. اين بگفت و موکلان در وي آويختند. گفتا: که مرا در خدمت سلطان يکي سخن باقيست. ملک بشنيد و گفت: اين چيست؟ گفت:
بآستين ملالي که بر من افشاني
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
اگر خلاص محالست ازين گنه که مراست
بدان کرم که تو داري اميدواري هست
ملک گفت: اين لطيفه بديع آوردي و اين نکته غريب گفتي، وليکن محال عقلست و خلاف شرع، که ترا فضل و بلاغت، امروز از چنگ عقوبت من رهايي دهد. مصلحت آن بينم که ترا از قلعه بزير اندازم تا ديگران نصيحت پذيرند و عبرت گيرند. گفت: اي خداوند جهان، پرورده نعمت اين خاندانم و اين گناه نه تنها من کرده‌ام ديگري را بينداز، تا من عبرت گيرم. ملک را خنده گرفت و به عفو از خطاي او درگذشت، و متعندان را که اشارت بکشتن او همي کردند گفت:
هر که حمال عيب خويشتنيد
طعنه بر عيب ديگران مزنيد

12 أكتوبر, 2007


نمونه نثر صائب

شاه عباس ثانی در سال 1055 هجری بعد از کشتن میرزا تقی اعتماد السلطنه و نصب سلطان العلماء بجای وی بلافاصله منع استعمال و ارتکاب اعمال نامشروع کرد و شرح ذیل را مولانا صائب در ینباب نوشته است
غرض از تحریر این پریشان رقم آنکه در اواخر ماه رمضان از جانب نواب سکندر شان سلیمان مکان فرمان قضا جریان مشتمل بر منع شراب و آزار میخوارگان رسید . رندان باده نوش که آماده این معنی شده بودند که به اشاره ابروی هلال عید بدست سبو بیعت تازه کنند و با سبزان ته گلگون شیشه دست در گردن کرده چهره زعفرانی ارغوانی سازند از استماع این خبر وحشت اثر دست از دامن دختر رز شستند هلال عید که ناخنی بر دل ارباب طرب می زد در نظرها به عینه حکم ناخنه بهم رسانید جوانان خم و حوران شیشه و پیاله که از مستی در جوش و ازنشاط در خروش بودندهمگی شکسته خاطر شدند و از اشک عقیق رنگ چهره تاک را لعل گون ساختند پیاله از دست رفته و صراحی از پای در آمده و تاک را از واهمه خون در رگها خشک گشته و از خوشه گریه در گلو گره گردیده . مستوره بنت العنب را که چون نور دیده جای در پرده زجاجی بود جهت اجرای حکم آبروی حرمتش در کوچه و بازار به خاک مذلت ریختند شمع که مجلس افروز رندان بود از مشاهده این حالت دود از نهادش برآمد و جهان روشن در چشمش تاریک شد حباب کاسه سرنگون که چشم از روی پیاله بر نمی داشت و چون عیش از خانه زادان ساغر بود کشتی عمرش دریایی گشت و نای که در همدمی ارباب طرب انگشت نما بود بنداز بندش جدا ساختند کمانچه که ثابت قدم بزم عشرت بود خاک در کاسه سرش کردند و به تیرش زدند دایره که حلقه بندگی نغمه در گوش کشیده بود و از شادی این معنی در پوست نمی گنجید به ضرب طپانچه از دایره اهل نشاط بیرونش کردند چنک را که همیشه جای در کنار زهره جبینان بود به جهت ضبط قانون موی کشان از پرده بیرون کشیدند و پرده ناموسش به چنگ بی اعتباری دریدند طنبور را گوش مالی دادند که دیگر هوس نغمه پردازی نکند ،و رباب را چنان نواختند که بعد از این با حریفان ناسازی نکند ، اگر بوی برند که عود بر عشاق نوای مخالف خوانده در زمانش چون عود قماری می سوزانند و اگر بشنوند که موسیقار با کسی همنفس گشته سرب در گلویش می ریزند امید که منشور رخصت ار دیوان رحمت پادشاهی صادر گردد و آب رفته می به جوی شیشه شکسته باز آید و مستوره بنت العنب که در پرده خفا محجوب مانده شهرروا شود و چشم پیاله به دیدار قرة العین خویش روشن گردد / یارب دعای خسته دلان مستجاب کن /
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
صائب در نظر بزرگان زمان خود ، احمد گلچین معانی ، دوره مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد شماره سوم سال پنجم ص 456

05 أكتوبر, 2007


اربعه عشر ألف جلدة لشابين في قضيةاللواط

دو جوان سعودی به علت همجنسگرایی هر یک به هفت هزار ضربه شلاق محکوم شدند
نفذت ادارة سجون منطقة الباحة ليلة الثلاثاء 1428/9/20هـ حكماً بجلد شابين 7000 جلدة لكل واحد منهما، وذلك على دفعات. وكان قاضي محكمة الباحة اصدر حكماً بجلدهما 7000 جلدة وذلك لارتكابهما فعل اللواط. تواجد عدد كبير من الدوريات الامنية اثناء تنفيذ الحكم في ساحة العدل كما نفذ حكم آخر بجلد مواطن 470 جلدة على دفعات، وذلك لتعاطيه المخدرات ومقاومته رجال الامن. بعد تنفيذ الاحكام اعيد الاشخاص الى السجن لاكمال باقي محكومياتهم.
عبدالخالق الغامدي (الباحة

ليست هناك تعليقات: