الجمعة، 20 نوفمبر 2009

زیبا شناسی جمال مرد در غزل مذکر

04 أغسطس, 2007

زیبا شناسی جمال مرد در غزل مذکر _ خط عذار


گل بود به سبزه نيز آراسته شد
يکي از مظاهر جمال و دلايل عشق از نظر شعرا که آن را از محاسن پسران جوان شمرده اند خط سبز آنان است که در ادب عربي و فارسي بسيار بدان پرداخته‌اند.1 دوران جمال در ادب فارسي و عربي از زمان سبز شدن خط پشت لب شروع مي گردد و به بلند شدن و انبوهي ريش ختم مي شود و تغزل به امردان ساده رو و نو خط که در هر دو ادب ديده مي شود از بارزترين شواهد غزل مذکر است در سرزمين خاور ميانه و در ميان مسلمين بيش از هر جاي ديگر به تزئين موي صورت مي پردازند و اين در زمان ما به خوبي پديدار است که جوانان مکشوف الراس تا چه حد در پرداخت خط ريش دقت بکار مي برند و در تجميل آن چه مقدار مي کوشند و حلق و تزئين هر روزه موي صورت بيشترين وقت آرايش جوان را مي گيرد و هنر هر حلاق (آرايشگر) استادي او در پرداختن ريش است.
اما در بين جوانان خليج پرواضح است که بيش از موي سر به موي صورت بپردازند چرا که موي سر در زير عقال و اشماغ نهان است و موي صورت اولين مظهر جمال مرد به شمار مي رود.
و نيک معلوم است که به عقيده مسلمين موي صورت از قداست و اعتبار بسيار برخوردار است تا آنجا که تراشيدن تمام ريش حرام و بزرگداشت محاسن از شعائر اسلام محسوب مي شود.
و همين بس که رسول اسلام درباره آن گفته است: سبحان الذي زين الرجال بللحي و نيز گفته شده است الليحه حليه (ريش زينت است)
و درباره ارزش ريش در بين مسلمين همين را يادآور شوم که انصار رسول الله درباره قيس بن سعد که موي در صورت نداشت مي گفتند دوست داشتيم که با اموال خود براي قيس ريش بخريم. 2
و در فضيلت نوخطي حديث نبوي وارد است که ان اهل الجنه جرداٌ مرداٌ ـ و ان اهل الجنه يدخلونها جرداً مکحلين
اما شعرا و عشاق درباره امردان بر دو گروهند3ـ گروهي که با امردان ساده رو سر خوشند و گروهي که ريش را مرهم دلهاي خسته مي دانند و آن را از محاسن معشوق مي شمارند.
مقاع کفر و دين بي مشتري نيست

گروهي اين گروهي آن پسندند
از ديدگاه پيشينه شعراي عرب و فارس موي صورت که در ادب شرق آن را خط خوانده اند از محاسن معشوق به شمار مي رود و اغلب جواني را که موي صورتش بر آمده و صاحب لحيه باشد برنورس ساده رو ترجيح مي دهند و درباره آن اشعار فراواني سروده اند و چه زيباست قول شاعر در اين باره
قال قوم عشقته امرد الخـ
د و قد قيل انه نکريش4
قلت فرخ الطاوس احسن ماکا
ن اذاما علي عليه الريش
قوم گفتند عاشق جوان امردي شده اي و گفته شده که او صاحب محاسن (ريش) ـ است گفتم جوجه طاووس هرچه پر و ريشش بر او بلندتر شود زيباتر مي شود

و اين رباعي را که شعراي ايران سروده اند و ضرب المثل شده است
زان سبزه که بر عارض تو خاسته شد
تا ظن نبري ز حسن تو کاسته شد
در باغ رخت بهر تماشاي دلم
گل بود به سبزه نيز آراسته شد5

و نيز گفته اند

تا خط و سلسه زلف تـو پيوســـت بهــم
داد اسباب پريشاني مـا دســت بهــم
دست بردم به دل خسته که تيرش بکشم
تير ديگر بزد و دوخت دل و دست بهم
و نيز گفته اند
بقربان غم عشقت که هم درد است و هم درمان

فداي آن خط سبزت که هم ريش است و هم مرهم
و گفته اند
حسن سبزي بخط سبز مرا کرد اسير

دام همرنگ زمين بود گرفتار شدم
و گفته اند
کسي که حسن خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد
و گفته اند
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن کس که اين سخن گويد
يعني از روي نيکوان خط سبز

دل عشاق بيشتر جويد
و
همه دانند که من سبزة خط دارم دوست
نه چو ديگر حيوان سبزه صحرايي را

هر کرا با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد

از براي خوبيت خط حلقه زنجير شد
اين غبار از بهر حسنت خاک دامن گير شد
ز موج خط و قار شعله حسنش تماشا کن
که تمكين مي‌چکد همچو رگ ياقوت از دودش
ز بس دامان باز افشاند زلف عنبر افشانش
خط مشکين دميد آخر زموج گرد دامانش
مگر پشت لبي خواهد تبسم سبز کرد امشب
قيامت بر جگر مي خندد از گرد نمکدانش

خط مشکيني که در چشم جهان تاريک کرد
سرمه دارد چشم خورشيد از غبار دامنش



اي در سواد خطت صد آب زندگاني
بي ريش حظ نفسي با ريش قوت جاني
برات خوبي و منشور حسن و زيبايي
نوشته بر گل رويش بخط سبز غبار
خط سبز و لب لعلت بچه ماننده کني
بريا حين لب چشمه حيوان ماند
صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط بر نيارد دانه بي حاصل است

آهوي مشکين به آساني نمي آيد بدست
در کمند آوردن خوبان نو خط مشکل است
از رباعي بيت آخر مي زند ناخن بدل
خط پشت لب بچشم ما ز ابرو خوشتر است
يکي هزار شد از خط صفاي او صائب
اگر چه سبزه بيگانه دشمن چمن است
جلوه پا در رکاب خط دو روزي بيش نيست
غافل از فرصت مشو وقت تماشا نازک است

روي او در دور خط دلخوش کن احباب شد
راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
خط سبزي که برون آمد زان تنگ دهن
راز از غيب نمايان شده را مي ماند
نو خط ما گر ندارد رحم در دل دور نيست
چند روزي هست اين کافر مسلمان گشته است

ايمان بخط سبز تو آورد هر که بود
چشم سياه مست ترا کافري بجاست

ما ها همه شيريني و لطف و نمکي
نه ماه زمين که آفتاب فلکي
نو آدمئي و ديگران آدميند
ني ني که تو خط سبز داري ملکي
سعدي خط سبز دوست دارد
پيرا من خد ارغواني
يکي از زيباترين اشعار را درباره خط ابي نواس سروده است که شعراي ايران نيز اين مضمون را با استقبال رفته اند
کانما خده و الشعر ملبسه
شق من البدر منشق عن الظلم
کانما کاتب خطت انامله
بالمسک في خده سطرين بالقلم
گو اينکه صورتش و مويي که آن را پوشانده ماهپاره ايست که سياهي ريش آن را شق القمر کرده است و گويي انگشتان نويسنده اي خوش خط با قلم مشک آگين بر روي او دو سطر خط نوشته است.
قال الوشاة بدت في الخد لحيته
فقلت لا تکثرو ما ذاک عائبه
الحسن منه علي ما کنت اعهده
و الشعر حرز له ممن يطالبه
ابهي و اکثر ما کانت محاسنه
ان زال عارضه و اخضر شاربه
ملامتگران گفتند که بر صورتش ريش پيدا شد گفتم بسيار سخن مگوييد که ريش باعث عيب او نمي شود حسن او همانگونه است که من مي خواستمش و موي صورت براي او حرزي است در برابر ديگر اغيار که خواستاران اويند ـ همينکه خط پشت لبش سبز شد جمال او بيشي گرفت و محاسنش بر حسن او افزود.
و جا دارد اينجا ياد کنم از همشهري ابي نواس که او نيز از خوزستان و اهل حويزه است ـ يعني ابن معتوق حويزاوي (1087ـ 1025) که يکي از عجيب ترين تعابير را درباره موي صورت دارد مي گويد رمزي از حسن بوده است که حسودان آن را خط ناميدند.

يراع يا قوت في ياقوت خدک خط
رمزاً من الحسن سمَّته الحواسد خط 6
ابو الصلت اميه بن عبدالعزيز المغربي (520ـ 460) را در اين باره تعبير ديگري است گويد7
دب العذار بخده ثم انثني
عن لثم ميسمه البرود الانشب
لا غروان خشي الردي في لثمه
فالريق سم قاتل للعقرب
موي مشکين بر رخسارش روييد و سپس متمايل شد که لب و دندان خوش آب و رنگش را ببوسد گو اينکه در اين راه از بوسيدن لبهاي او مي ترسد چرا که آب دهان براي عقرب سم قاتل است.
اما عجيب تر از همه اينها عقيده ابو نواس است که مي گويد ريش لجامي است که بردهان امردان سرکش زده اند هم باعث زيبايي آنهاست و هم آنان را رام مي کند.
يا ابا القاسم قلبي
بک صب مستهام
با بي مرکبک الصعب
الذي ليس يرام
و عذار زانه من
ز غب الشعر لجام
فابن لي اکعاب
انت ام انت غلام
اي ابا القاسم دلم حيران و لرزان تو است ـ پدرم فداي مرکب سرکش تو گردد که رام نمي شود و عذار تو که موي نرم و کم پشت آن را چون لگامي زينت داده است.
پس براي من روشن کن که تو دختري يا پسر
جاءت طرائق شعر انت ناقضها
فکيف تصنع لو قد جاء اجمعه
الله اکبر لا انفک من عجب
اانت تحصد ما ذوالعرش يزرعه
موي کم پشتي بر عارضت برآمد که تو آن را از بين مي بري پس اگر همه و تمامي آن بيايد چه مي کني ـ الله اکبر از تعجب رهاييم نيست که آيا تو آنچه را که خداوند کاشته است مي دروي


از اين اشعار معلوم مي شود که در ادب شرق معمولاً جواني که دوران بلوغ را سپري کرده است بر پسران نا بالغ ترجيح مي دهند.
با اين تفصيل که اصطلاحات ساده و ساده رو و ساده رخ که در ادب فارسي باب شده است و تقريباً با معاني امرد و اجرد و نو خط مترادف است کنايه از پسران نورس است و اصطلاح ساده و باده بر گرفته از همين مقوله است که گفته اند بي باده و ساده زندگي نتوان کرد.8
با اين توضيح معمولاً ساده و ساده رو به پسر نورسي اطلاق مي شود که خط پشت لب او سبز ولي موي بر گونه نداشته باشد يا اينکه خط صورتش نو دميده باشد9 عشق بازي با طفلان ساده رو و سادگان طفل خو نيز از ديگر موارد غزلي در ادب شرق محسوب مي شود ابونواس گويد

ابن ثمان بعدها اربعه
طفل و کهل السن في ظرفه
در ادب فارسي ـ شعراي سبک خراساني و سبک بازگشت معمولاً به تغزل پسراني پرداخته اند که کم سن و سالند ولي در سبک عراقي و مکتب وقوع و سبک هندي معشوق جواني است که موي صورتش دميده باشد و آثار بلوغ بر ظاهر او هويدا باشد ـ
البته اين دو نوع سليقه در هر دوره طرفداراني داشته است و منوط به يک برهه نمي شود ـ و حتي در ديوان يک شاعر نظريات عکس و نقيض نيز ديده مي شود ـ
اين نظريه از ديرباز مورد توجه همجنسگرايان بوده است و در آثار فلاسفه يونان در اين باره بحث شده است ـ افلاطون در رساله ضيافت بر اين عقيده است که اوج جمال مرد در بدايت بلوغ و بعد از آن است که آثار خردمندي در او ظاهر شده است و خط صورت روييده باشد و مي افزايد که بايد قانوني وضع شود که عشق به پسران نورس را ممنوع سازد ـ
همانطور که گفتم بيشتر در سبک خراساني و سبک بازگشت معشوق پسران نورس و کم سن و سالند و از آنجا که اين گونه اشعار حکايت از عشق جسماني صرف دارد شاعر از روييدن موي صورت معشوق ناخرسند است و تغزل او رو به پسران نورس و طفل دارد ـ
اين گونه شعر را بيشتر از هر جا مي توان در ديوان فرخي سيستاني مشاهده کرد.
با دوستان يکدل با مطربان چابک
با ريدكان زيبا با ساقيان دلبر
ريدكان خواب ناديده مصاف اندر مصاف
مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز
چون توان ديدن آن عارض چون ماه سياه
روزگار آنچه توانست بر آن روي بکرد
به ستم جايگه بوسه من کرد تباه
لغت ريدكان که در سبک خراساني ديده مي شود و فرخي بسيار آن را به کار برده است به معناي پسران نورس است که هنوز محتلم نشده اند و به قول فرخي خواب ناديده اند ـ
از اشعار سنايي غزنوي نيز بر مي آيد که او نيز پيرو مکتب فرخي است
دي بدان رسته صرافان من بر در تيم
پسري ديدم تا بنده تر از در يتيم
رفتم و چشمکگي کردم و شد بر سر کار
کودک جلد بد و زيرک و دانا و فهيم
گفتم اي جان پدر آيي مهمان پدر
گفت چون نايم و رفتيم همي تا سوي تيم
بند شلوارش بگشاده نگه کردم من
جفته اي ديدم آراسته با هر چه نعيم
و از ميان شعراي سبک بازگشت بسنده مي کنم به شعر قا آني شيرازي و معشوق يازده ساله اش
يازده ساله کودکي هست به کاخم اندرون
سست وفا و سخت دل خرد قضيب و گردكون
معشوق حافظ نيز طفل و کم سن و سال است و کارهاي بچه گانه مي‌کند و شاعر از ديدن موي صورت او ناخرسند است
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و ببازي روزي
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديده ست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد
گر چه خون مي‌چكد از شيوه چشم سيه‌اش
چهارده ساله بتي چابك و شيرين دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چهاردهش
از پي آن گل نو رسته دل ما يا رب
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
دوران چو مي نويسد بر عارض بتان خط
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
اما نکته ي که لازم بتذکر است اين است که در ادب شرق خوش خطي امردان را نيز حدي دانسته اند که بدايت آن معمولاً از ابتداي روئيدن خط پشت لب است و همراه با خشن گشتن ريش به نهايت مي رسد11 در اين مذهب12 ريش تا لطيف است محاسنش دانند و چون خشن شد از مقابح شمارندش و با اين همه سعدي معاصر ابدي از اعجوبه هاي آخر الزمان ياد مي کند که امردان سي ساله اند 13
شعرا در اين باره داد سخن داده اند گاهي در حسرت دوران حسن به پايان رسيده اظهار تأسف مي کنند و گاهي بر آوردن ريش را عقوبت جفاکاريهاي معشوق مي دانند

دل ستمزده اکنون بداد خويش رسيد

که شانه از سر گيسوي او بريش رسيد


سوال کردم و گفتم جمال روي تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشيده است
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيده است
خطي بدور روي نکويان کشيده حسن
کاينش سزاست هر که به عاشق ستم کند

خط مشکين شد و بال غنچه جان پرورش

گشت در گرد يتيمي خشک آب گوهرش


رنگ گلش بهار خط از دور ديد و رفت

اين وحشي از خيال سياهي رميد و رفت


گر صبر کني ور نکني موي بنا گوش
اين دولت ايام نکويي بسر آيد
گر دست بجان داشتمي همچوتو بر ريش
نگذاشتمي تا بقيامت بدر آيد


آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندي
امروز بيامدي به صلحش
کش فتحه و ضمه بر نشاندي

بمويي بسته ربط بلهوس با ساده رخساران
تنفر مي شود ده روز ديگر اين تعشقها

هيچکس منکر جمال تو نيست
نيست حاجت که خط برون آري
مير محمد باقر داماد


بعارض تو شبيخون بوسه تا بردم
سپاه خط تو ناگه سر از زمين برداشت
غبار خط تو از دل بهيچ باب نرفت
خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت
دل از مشاهده آن خط سياه شکست
فغان که پشت مرا گرد اين سپاه شکست
خط بگرد عارض دلدار ديدن مشکل است
دامن گل را بدست خار ديدن مشکل است
کرد خط سبز را زلف سياهش جانشين
وقت رفتن ز هر خود را عاقبت اين مار ريخت
رخ تو از خط مشکين رقم خطر دارد
سياه زود شود صفحه اي که خوش قلم است
خط شبرنگ ز روي تو عيان خواهد شد
علم زلف در اين گرد نهان خواهد شد
خط زبان بند بتان بود نمي دانستم
که ترا جوهر شمشير زيان خواهد شد
پرواي خط آن عارض گل فام ندارد
از سادگي اين صبح غم شام ندارد

اميد جان شيرين داشتم از لعل سيرابش

ندانستم که از خط ز هر در زير نگين دارد

و جا دارد در اينجا از رساله ريش نامه عبيد زاکاني ياد کنيم که رساله کوچکي تقريباً ده صفحه در مذمت ريش است که چگونه بر جمال طلعت خوبان هجوم مي آورد عبيد در اين رساله با شخصي روبرو مي‌شود که به او ريش الدين ابو المحاسن مي گويند و آمده است تا داد دل بيجاره از خيال محبوب جفاکار بستاند ـ
عبيد در اين رساله به مناظره با ريش مي پردازد و ريش که عبيد بدان شخصيت بخشيده است محاسن خود را فرا ياد مي آورد و آنچه از احاديث و آيات و روايات در مناقب خود به خاطر دارد ياد مي کند و آنگاه با ذکر ابياتي چند به مفاخر خود مي افزايد.
مي گويد منم ريش الدين ابو المحاسن ـ منم که خداوند متعال مرا در قرآن ياد کرده است در قصه آدم ـ
و ريشاً و لباس التقوي ذلک خيرٌ و در قصه موسي لاتأخذ بلحيتي وراسي
و حضرت رسول بر نام من تسبيح فرموده است
سبحان الذي زين الرجال باللحي ـ و امير المومنين علي رضي الله عنه در حق من گفته است ـ عليکم بحسن الخط فانه من مفاتيح الرزق 14 و فصحاي عرب در حق من گفته اند ـ الحيه حليه ـ مولد و منشأ من از بهشت است گروهي پر جبرئيلم خوانند و از اينجا گفته اند


فلما التحي المعشوق طارجماله
فلحيته ريش يطير به الحسن
و ارباب دل مرا خضر نبي خوانند

فوه ماء الحياه شاربه
خضر لم يصل الي الظلم
قومي مرا به سنبل نسبت کرده باشند و گفته

چو سنبل تو سر از برگ ياسمين برزد
غمت بريختن خونم آستين برزد
عجيب تر آنکه جماعتي مرا حلاج خوانند و از زبان من گويند

پنبه کنم جمله را من از سر کويت
تا تو بداني که چند مرده حلاجم
آن لطيفم که اگر بر نازنيني نظر لطف گمارم صحيفه عذارش بخط غبار بنگارم چنانکه هر صاحب دل که بيند گويد

بنده آن خط مشکينم که گويي مورچه
پاي مشک آلود بر برگ گل و نسرين نهاد
و آن قهارم که اگر در محبوبي جفا کاري عاشق آزاري به نظر قهر نگاه کنم در پيش جهانيانش رو سياه کنم و هر پنج روزي در زير تيغش نشانم و زيبايي روز افزونش به رسوايي روز افزون بدل کنم ـ آنگاه عبيد از در معارضه مي گويد
رندان سر محله گويند

ريش آورده اي و کنده اي مي دانيم
ور زانکه نکنده اي کجا شد ريشت

و طالب علمان در کنج مدرسه ها به ياد او گويند
جمع بي ريشان بتازي چيست مرد
زين جماعت هر که ريشي آورد مرد

ريش تو بر آمد آبروي تو بريخت
گر جانت بر آمدي به از ريش بدي
آدم چون در بهشت بود اول ريش نداشت ملائک او را سجده کردند و چون ريش بر آورد آغاز ريش خند کردند
و سپس عبيد بذکر داستان معشوق جفاکاري مي پردازد که ريش بر آورده و عشاق از او فرار مي کنند ـ بعد از چند روز معشوق مصيبت رسيده به کوچه باغي مي گذشت باغباني را ديد که بر ديوار باغ پرچين مي نهاد گفت پرچين چرا مي نهي گفت تا کسي در باغ نرود گفت بدين زحمت کشيدن محتاج نيست دو تاره از موي ريش بر طرف ديوار باغ نشان تا هيچ آفريده پيرامون آن نگردد و من تجربه کرده ام
سرانجام عبيد بداستان ترسا بچه اي مي پردازد که در کودکي حسن يوسفي داشت و چون ريش بر آورد او را به خوک چراني گماشتند و هاتفي در اندرون زاهد که جوان ترسا را در هر دو حال ديده بود ندا داد که ـ اول چنين مردودشان کنيم آنگاه بدوزخشان فرستيم.

در پايان به عنوان ختامه مسک اين حکايت سعدي را ذکر مي کنيم.

يکي را پرسيدند از مستعربان بغداد ما تقول في المرد گفت لا خير فيهم مادام احدهم لطيفاً يتخاشن فاذا خشن يتلاطف يعني چندان که خوب و لطيف و نازک اندام است درشتي کند و سختي ، چون سخت و درشت شد چنان که به کاري نيايد تلطف کند و دوستي نمايد.
امرد آنگه که خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردم آميز و مهرجوي بود



1ـ شايد پرداختن به چنين موضوعي چندان محققانه ننمايد اما اين هم نوعي تحقيق است تا بيشتر به سيطره همجنسگرايي در اين منطقه
پي ببريم.
2ـ و هو قيس بن سعد بن عبادة الانصاري الخزرجي فکان هو سيد الخزرج و ابن سادتها و لم يزل قيس سيداً في الجاهليه و الاسلام... و اعطاه رسول الله الرايه يوم فتح مکه و ذکر الزبيربن بکار انه کان سناطاً ليس في وجهه شعره و کان مع ذلک جميلاً فقال ان الانصار کانو يقولون وددنا ان نشتري لقيس بن سعد ليحه باموالنا قال ابو عمرو کذلک کان شريح وعبدالله بن الزبير لم يکن في وجوههم شعر
(الاصابه في تمييز الصحابه لابن حجر العسقلاني و الاستيعاب في اسماء الاصحاب لابن عبدالبر ج3 ص239)
3ـ الامرد امردان: الغلام الحسن الامرد و هو الحليق الاجرد و الثاني من لم تنبت له لحيه و قد طرَّ شاربه ـ و هذا مذهب المختار عند القدماء و المتأخرين
4ـ النکريش: الملتحي
5- شعر از شعراي سبک خراساني است شعراي ايران بيشترين نگاه زيبا شناختي را به خط امردان داشته اند اما هيچکدام به قدر صائب تبريزي به خط شاهدان نپرداخته است و کثرت اشعار او در اين مورد از همگان بيشتر است ـ اما در نثر زيباترين توصيف به سعدي اختصاص دارد آنجا که در گلستان مي گويد بر سيب ز نخدانش چون به گرد نشسته بود.
6ـ منظور از ياقوت اولين ياقوت مستعصمي خطاط معروف است و از ياقوت دوم ياقوت خد معشوق است.
7ـ اين حکيم را در عداد افرادي چون ابو علي ابن سينا شمرده اند امام عبدالله اليافعي و علامه مقري و ابن خلکان و صاحب طبقات الاطباء و بسياري ديگر شرح حال او را آورده اند.
8ـ عبيد زاکاني گويد
آمد رمضان و موسم باده برفت
دورمي سرخ و زنخ ساده برفت
هر باده که داشتيم ناخورده بماند
هر ساده که يافتيم ناگاده برفت

9ـ من مي دانم و از شما نيز پنهان نيست که اينچنين ميوه نوبري به چه غايت گران بها است و تا چه اندازه مشتري دارد و لکن بمذهب من آنکه حلاوت ميوه رسيده داند گرد اين غوره ها نمي گردد.
10ـ آنقدر که حتي به طفل غنچه نيز رحم نکرده اند و به اندکي زر خرده دهانش بسته اند
آوازه گل در انجمن چيزي هست
طفل ست و دريده پيرهن چيزي هست
خوي کرده و سرخ گشته و شرم زده
وانگه زرخرده در دهن چيزي هست
راستي بيچاره گل چه تهمتها كه به او نبستند
بلبل نبود عاشق گل اين کلاه را
ما دوختيم و بر سر بلبل گذاشتيم

11ـ گو اينکه شعرا بيش از آن که نگران موي صورت پسران باشند نگراني آنها از موي جاي ديگر است وگرنه موي صورت را تا زماني که خشن نباشد بر مي تابند و حتي آن را محاسن مي شمارند و شايد همين باشد که مولانا جلال الدين بلخي مي گويد

بر ز نخدان چهار مو بهر نمون
بهتر از سي خشت پيرامون کون
البته اگر اين شعر فراياد کسي نيايد که گفته اند

آنچه در آينه جوان بيند
پير درخشت خام آن بيند
بهرحال جوان نيز بايد آينه پاک دارد تا جمال معشوق را آنگونه ببيند که هست
گفتم که رخت آينه لطف خداست
گفتا سخني هست چو بالايم راست
گفتم که يکي موي بر اين کونت نيست
گفتا آري از نظر پاک شماست
ايرج ميرزا نيز که از اين پشم کلاهي دارد مي گويد
ساده را بايد يک موي نباشد بسرين
ظرف مودار اگر مفت دهندش مخرش
همچنان گرد-دو شبانروز نيابي خورشي
هر غذايي که در او موي ببيني مخورش
باري رنداني که موي از ماست مي کشند معتقدند که پنير خوب در خيک سياه است
.
12ـ استاد ج م بيکي از تلاميذ امرد خود که بيش از يک قبضه ريش داشت گفته بود اندکي بيش نمانده که محاسنت به مقابح بدل بشود ـ و شنيده ام که آن جوان صاحب کمال که از ادب بهره کافي داشت به برکت همان يک قبضه ريش از صاحب منصبان ادب شده ست و عليکم بحسن الخط فانه من مفاتيح الرزق ـ


آن را که محاسنش تو باشي
بنگر که مقابحش چه باشد

راستي که چه قدر دلم مي خواهد که آن شاگرد استاد را ببينم که حقوقش بر گردن ما ثابت و از دوستان قديم است ـ چند سالي است که او را نديده ام بهر حال هر کجا هست خدايا بسلامت دارش ـ

و البته پر واضح است آنچه كه شعراي همجنسگرا با آن به تغزل پرداخته‌اند غير از ريش مردم رياكار است يزيد بن مفرغ الحميري در هجاي ريش انبوه عباد بن زياد بن سميه سروده است.
الا ليت اللحي كانت حشيشا
فنعلفها خيول المسلمينا
اي كاش ريش‌ها گياهان خشكيده بود تا با آن اسب‌هاي مسلمين را علوفه مي‌داديم.
الكامل في التاريخ-لابن اثير الجوزي ج 3 ص 522 بيروت 1385
بيدل دهلوي گويد:
اين همه ريش چــــه معني دارد
غير تشويش چه معني دارد
آدمي خرس چه ظلم است به خود
مرد حق ميش چه معني دارد
13ـ و سعدي درباره اين پسران که هر روزه به آرايش صورت خود مي‌پردازند گويد
نديدم امرد سي ساله چون تو در عالم
عجوبه هاي چنين آخر الزمان باشد
اگر دو دست تو يک هفته بر قفا بندند
به هفته دگرت ريش تاميان باشد
گو اينکه سعدي در خيابانهاي امروزي قدم زده است و امردان سي ساله طفل خو را ديده است که هر هفت کرده از طفلان ساده رو سبق برده اند.
باري

هزار نکته باريکتر ز مو اينجاست
نه هر که ريش تراشيد بچه خوشکل شد

14ـ بر شما باد به تحصيل خوش خطي ـ (نوشتار) که کليد روزي است ـ برداشت رندانه عبيد از کلام اميرالمؤمنين

15ـ همينکه معشوق ريش در آورد جمالش پرواز کرد پس ريش او پري بود که حسن را به پرواز در آورد.

تاریخ همجنسگرایی - یحیی ابن اکثم

ر, 2007

تاریخ همجنسگرایی - یحیی ابن اکثم


يحيي بن اكثم فقيه اصولي و قاضي القضات و مشاور مأمون خليفه عباسي يکي از نام آورترين همجنسگرايان تاريخ اسلام است (159ـ 243هـ)

يحيي به علت نزديکيش با مأمون خليفه بلند آوازه سلسله عباسي در تاريخ داراي شهرتي شايان است و معمولاً همه کتب تاريخ عباسي روايات خود را از او نقل مي کنند ـ چرا که او در سفر و حضر پيوسته همراه مأمون بود و تدبير امور مملكتي خليفه همواره بدست او بود ـ

او به دليل چيره دستي اش در علوم اسلامي در سن 21سالگي1 به قضاوت بصره منصوب شد اما طولي نکشيد که به علت همجنسگرايي و به فساد کشاندن جوانان شهر از او در نزد مأمون شکايت شد ـ

مأمون که خود نيز به همجنسگرايي شور و اشتياق فراواني داشت2 از شکايت کنندگان خواست تا براي طرح شکايت دلايل محکمي بياورند ـ آنها هم شهرت او را در همجنسگرايي و اشعارش را در اين زمينه پيش کشيدند ـ مأمون او را از قضاي بصره معزول و به قاضي القضاتي بغداد که پايتخت جهان اسلام به شمار مي رفت نصب کرد و چيزي نگذشت که او رفيق حجره و گرمابه و گلستان مأمون شد3 و در امور ملک مشاور و وزير او قرار گرفت و اينها همه در روزگار جواني يحيي بود ـ البته شيرين زباني و حاضر جوابي يحيي از عوامل موثر در نزديکي و دوستي او با مأمون بوده است که در کتابها به آن اشاره شده است شرح احوال يحيي بن اکثم به عنوان اولين فقيه همجنسگراي تاريخ اسلام قابل تحقيق و بررسي است ـ کما اينکه او در زمان خود داراي مقامات مهم علمي و حکومي نيز بوده است ـ آنچه از فحواي کلام تاريخ نويسان بر مي آيد يحيي در زمان مأمون شخص دوم حکومت محسوب مي شده است که همواره همراه با خليفه و طرف مشاوره او بوده و از حرمت و عزت بسياري برخوردار بوده است.

بعد همجنسگرايي يحيي همواره مورد بحث تاريخنويسان و علماي رجال بوده تا آنجا که ثعالبي صاحب کتاب معروف يتيمه الدهر مأمون را در همجنسگرايي متأثر از يحيي بن اکثم مي‌داند. 4

گو اينکه محققين نظرات فقهاي ديگر را در حليت لواط با غلام مملوک متأثر از فتاوي يحيي مي دانند و حتي چنين فتاوي را مستقيم به او ربط مي دهند ـ

البته من در اين مورد مدرک مستند و معتبري نديده ام و از آنجا هم که او از شيوخ حنا بله (مذهب امام احمد بن حنبل) به شمار مي رود بعيد به نظر مي رسد که قائل به حليت لواطه بوده باشد ـ چرا که مذهب حنبلي يکي از سختگيرترين مذاهب خمسه اسلامي در مورد لواطه است و اين در آثار فقهاي حنبلي نيک مشهود است من اقوال و عقايد مذاهب مختلف را درباره لواطه ذيل يکي از مقالات ذکر کرده ام و نيازي به تکرار آن نمي بينم و بعيد هم مي دانم يحيي همجنسگرايي خود را در نظريات فقهي دخيل کرده باشد ـ از طرفداري امام احمدبن حنبل نيز نسبت به يحيي چنين بر مي آيد که او لواطه و فقاهت را به هم نياميخته باشد5 ـ

فقها و محدثين مخالف نيز پيوسته او را به علت همجنسگرايي شخصي مذمت کرده اند و چيزي درباره فتاوي او ذکر نکرده اند و ايراد نگرفته اند و طبعاً اگر يحيي فتوايي در حليت لواطه داشت فقهاي مخالف از ذکر آن صرف نظر نمي کردند.

باري معمولا همه کساني که شرح يحيي بن اکثم را آورده اند مقامات علمي و فضل او را ستوده اند و کتب او را از معتبرترين کتب دانسته اند و مخالفين فقط به علت همجنسگرايي او درباره اش نظر خوبي ندارند ـ سيد ابو القاسم خويي از پرسش و پاسخ او با جواد الائمه ياد کرده است ولي او را بدليل انحراف از مذهب شيعه موثق نمي داند6.

صاحب طبقات الحنابله او را مي ستايد7 و از شيوخ مذهب حنبلي مي داندش و ابن حجر شرح مبسوطي از اقوال مخالفين و موافقين در جرح وتعديل او آورده است8.

من جمله حکايتي در همجنسگرايي او ذکر مي کند که در جواب مسائل دهگانه طرح شده از طرف داود بن علي پنج سوال را بخوبي جواب مي دهد اما در مسئله ششم با ديدن جوان زيبارويي که به مجلس وارد مي شود مضطرب مي گردد و در جواب سؤال مي ماند از متأخرين نيز زرکلي در اعلام9 و عمر رضا کحاله10 در معجم المؤلفين او را ياده کرده اند.

صرف نظر از مقام علمي او

به هر حال يحيي به علت حضور پيوسته در جلسات مأمون يکي از معتبرترين راويان اخبار و رجال مشهور تاريخ مي باشد ـ کما اينکه او مشاور خليفه و قاضي القضات جهان اسلام و فقيه صاحب تصنيف نيز بوده است ـ يحيي در عداد محدثين نيز به شمار مي رود او حديث را از فضل بن موسي و عبدالعزيز بن ابي حازم و وکيع و ديگران فرا گرفت و محدثين مشهوري مثل ترمذي و بخاري و بسياري ديگر از او روايت مي کنند ابن حبان و حاكم و احمدبن حنبل او را توثيق كرده‌اند ولي گروهي چون ابن معين و اسحق بن راهويه و اباعاصم او را به سرقت حديث متهم داشته‌اند. او در سر تا سر حکومت مأمون قاضي و مشاور و جليس و انيس خليفه بود و تدبير ملک را بدست داشت قضاوت دوراني از ايام متوکل نيز با او بوده است و سرانجام در عهد متوکل در ربذه به سال 242 يا 243 بدرود حيات گفت11.

کتابهاي التنبيه في الفقه و ايجاب التمسک بالاحکام القرآن از تأليفات اوست12 با همه مراتبي که کتب تاريخ و ادب و فقه و حديث براي يحيي بن اکثم ذکر کرده اند شهرت او بهمجنسگرايي پرده بر سر ديگر ابعاد شخصيت او کشيده است.

آنچه درباره يحيي بن اکثم در متن کتابها آمده است حاکي از اين است که او هميشه در روي خوبان همجنس حيران بوده و به نگاه و بوسه نيز بسنده نمي کرده است. همجنسگرايي شديد يحيي بن اکثم باعث اعتراضات فراواني در زمان او شد و حتي شخص خليفه را نيز به اين عمل يحيي هجو گفتند اما اين هجويه ها هيچ گاه باعث نشد که مابين مأمون و يحيي و همجنسگراييشان اختلافي واقع شود. يحيي بن اکثم مرد اديب و شاعري نيز بوده13 و اشعاري در همجنسگرايي از او ذکر شده است ما سرگذشت يحيي بن اکثم را بصورت ترجمه از مروج الذهب مسعودي نقل مي کنيم تا ذهن پوياي خواننده بدون واسطه نويسنده بيشتر با ابعاد همجنسگرايي او آشنا شود14.

قال المسعودي ـ يحيي بن اکثم بيش از آنکه رابطه ما بين او و مأمون محکم شود متولي قضاي بصره بود ـ پس به مأمون شکايت بردند که اولادشان را به کثرت لواطه فاسد کرده است پس مأمون گفت اگر درباره او طعني وارد کنيد از شمال قبول مي شود پس گفتند يا اميرالمؤمنين از او فواحش ظاهر شده و به گناهان کبيره مرتکب گشته و آن از او نمايان است. اوست اي اميرالمؤمنين که گفته است در صفت غلمان و طبقات و مراتب و اوصافشان و قول او مشهور است ـ

پس مأمون گفت 15 چه چيز گفته است پس از او حکايتي آوردند که در آن متهم مي شد و من جمله از او در اين معني بود ـ

اربعه تفتن الحاظهم
فعين من يعشقهم ساهره

فواحد دنياه في وجه
منافق ليس له آخره

و آخر دنياه مفتوحه
من خلفه آخره وافره

و ثالث قد حاز کلتيهما
قد جمع الدنيا مع الآخره

و رابع قد ضاع ما بينهم
ليست له دنيا و لا آخره


چهار کسند که نگاه و خواباندن پلک چشمشان فتنه انگيز است و چشم آنکه عاشقشان باشد بيدار مي ماند ـ اول آنکه دنياي او در روي اوست منافق است و براي او آخرتي نيست و ديگر آنکه دنياي او باز است و در پشتش آخرتي فراوان است ـ و سوم آنکه هر دو را به دست آورده هم دنيا و هم آخرت را ـ و چهارم آنکه در ميان آنها ضايع شده است نه آخرتي دارد و نه دنيايي.

درباره يحيي و آنچه بر عليه اوست در بصره ابن ابي نعيم مي گويد:

يا ليت يحيي لم يلده اکثمه
و لم تطأ ارض العراق قدمه

الوط قاض في العراق نعلمه
اي دواة لم يلقها قلمه

و اي شعب لم يلجه ارقمه

اي کاش که يحيي را هرگز اکثم نزاييده بود
و پايش زمين عراق را طي نکرده بود

لواط کارترين قاضي در عراق مي دانيمش
کدام دوات است که قلم او بدان نرسيده است

و کدام دره که مارش در آن نخزيده است


و پس روزگار ضربان خود بزد و يحيي را به مأمون رساند و نديم او کرد و به او در کارهاي بسياري رخصت بخشيد.

پس روزي مأمون به او گفت: يا ابا محمد: چه کسي است که مي گويد

قاض ير الحد في الزنا ولا

يري علي من يلوط من باس

قاضئي که درباره زنا حد جاري مي داند و در لواط هيچ اشکالي نمي بيند»

(يحيي) گفت يا اميرالمومنين او ابن ابي نعيم است و اوست که گفته است

اميرنا يرتشي و حاکمنا
يلوط و الرأس شرما راس

قاضي يري الحد في الزناء ولا
يري علي من يلوط من باس

ما احسب الجور ينقضي و علي الـ
امة وال من آل عباس

امير ما رشوه مي گيرد و حاکم ما لواط مي کند و رئيس بدترين رئيس است قاضئي که در زنا حد جاري مي داند و در لواط هيچ اشکالي نمي بيند.

گمان ندارم جور پايان پذيرد تا بر سر امت ولايت آل عباس است.

پس مأمون ساعتي از سر به زير انداخت و سپس سربلند کرد و گفت ابن ابي نعيم به سند تبعيد شود.

و همينکه يحيي همراه مأمون به سفر سوار مي شد با او با کمربند و قبا و شمشير تزئين کاري شده بر مي نشست و اگر زمستان بود با قباهاي خز و کلاه سمور و ساز و برگ فراوان سوار مي شد و مجاهرت و تظاهر در لواط را به جايي رساند که مأمون به او امر کرد که گروهي را با خود فرض داشته باشد که با سوار شدن او سوار شوند و در امور او تصرف کنند ـ (به امور او بپردازند) پس چهارصد غلام امرد فرض خود ساخت و آنها را از زيبا رويان انتخاب کرد و به آنها رسوا شد و درباره يحيي و گروهش مي گويد و يادآور مي شود راشد بن اسحاق

خليلي انظرا متعجبين
لاظرف منظر مقلتهُ عيني

لفرض ليس يقبل فيه الا
اسيل الخد حلو المقلتين

و الا کل اشقر اکثمي
قليل نبات شعر العارضين

يقدم دون موقف صاحبيه
بقدر جماله و بقبح ذين

يقودهم الا الهيجاء قاض
شديد الطعن بالرمح الرديني

اذا شهد الوغا منهم شجاع
تجدل للجبين و لليدين

يقودهم علي علم و حلم
ليوم سلامة لا يوم حين

و صار الشيخ منحنيا عليه
بمدمجه يجوز الرکبتين

يغادرهم الي الاذقان صرعي
و کلهم جريح الخصيتين

اي دو دوست من به ظريف ترين منظري که چشمانم ديده است شگفتزده نگاه کنيد ـ گروهي که جز لطيف صورتان شيرين دهن در آن پذيرفته نمي شود جز هر زيبا روي اکثمي که موي عارضش کم گياه باشد.

در پيش صاحب خود مقدم مي شود به قدر جمال و زشتي کارش

قيادتشان مي کند به سوي هيجاء و مبارزه قاضئي که نيزه اش بلند و ضربتش کاري و شديد است اگر شجاعي از آنها به جنگ حاضر شود با پيشاني و دو دست خود جدال مي کند آنها را بسوي علم و بردباري رهبري مي کند براي روز سلامت نه روز كارزار

شيخ بر آن خم مي شود طوري که از دو زانو در مي گذرد

به روي صورت طوري که زنخدان آنها روي زمين باشد آنها را چون جنازه هاي نيم کشته در مي اندازد در حالي که تخم آنها مجروح شده است.

و نيز راشد درباره او مي گويد

و کنا نرجي ان نري العدل ظاهراً
فاعقبنا بعد الرجاء قنوط16

متي تصلح الدنيا و يصلح اهلها
و قاضي قضاة المسلمين يلوط

و اميدوار بوديم که عدالت را ظاهر و آشکارا ببينيم پس بعد از اميد به نا اميدي دچار شديم کي دنيا و اهلش درست مي شود و قاضي قضاة مسلمين لواط کار است.

يحيي بن اکثم بن عمر بن ابي رباح اهل خراسان و از شهر مرو و مردي از بني تميم بود و بصريين من جمله عثمان البتي و غير او شاگردان او بودند و براي او مصنفاتي است که در رد فقهاي عراق است بين او و ابي سليمان احمد بن ابي داود بن علي مناظرات فراوان است. 17 (پايان سخن مسعودي)

حدثنا ابو العيناء: مأمون نگاه کرد يحيي بن اکثم را که به خادم او زير چشمي نگاه مي کرد به خادمش گفت همينکه برخاستم متعرض او شو پس مأمون برخاست و يحيي را امر به جلوس کردهمينکه برخاست خادم به يحيي چشمک زد يحيي گفت «لو لا انتم لکنا مومنين» اگر شما نبوديد ما از مؤمنين بوديم. 18

مردي که مدعي پيامبري بود پيش مأمون آوردند يحيي بن اکثم نيز نزد او بود گفت تو را چه وحي شده است گفت آنکه تو لواط کاري و در دوران کودکي چيزهاي ديگري نيز بوده‌اي19.

1- و قال طلحه بن محمد بن جعفر کان احد اعلام الدنيا واسع العلم و الفقه کثيرالادب حسن المعارضه قائما لکل معظلة

ابن حجر ـ تهذيب التهذيب ج11 ص179ـ 183.

2ـ درباره مأمون و همجنسگراييش در مقاله همجنسگرايي خلفاء بحث کرده ايم.

و قال المامون ليحيي بن اكثم-يا ابا محمد اخبرني عن اظرف غلام مربك قال نعم يا اميرالمؤمنين: احتكم الي غلام فدخل الي حين خلوة فلما وصل الي قال يا ايها القاضي: اعدي علي خصمي فقلت له من يعدي علي عينيك يا بني قال شفتي و ادناهما مني فلما شممت الخمر من فيه و بلغت حدا من القبل قلت له يا ابني ما بال شفتيك متشققتين فقال احلي مايكون التين اذا تشقق قلت له و يدي في ثيابه يا بني ما انحفك فلما قال كلما دق القصب السكر كان احلي-فضحك المامون و وقع له بمأئتي دينار وقال اوصلها اليه و لو علي اجنحة الطير-فلو لا شعف المأمون بالغلمان فمالذة حديث كهذا.

3ـ مابين الخلفاء و الخلعاء ص52ـ 48ـ الاغاني ج20 ص231ـ همچنين نگاه کنيد به همين کتاب

4-و احب المامون الغلمان و الولدان فاتخذهم بدلا من النساء و يذكر الثعالبي ان الفضل في ذلك يعود الي يحيي بن اكثم فهو الذي زين للمامون وغرس في قلبه محاسن الغلمان و فضائلهم و خصاصئهم و ذكران المامون نظر يوما الي يحيي في مجلسه و هو يحد النظر الي ابن اخيه الواثق و هو اذ ذاك امرد تاكله العين فتبسم اليه و قال يا ابا محمد حوالينا و لا علينا (صلاح الدين المنجد ما بين الخلفاء و الخلعاء)

5ـ التهذيب التهذيب و طبقات الحنابله نگاه کنيد به تهذيب التهذيب و طبقات الحنابله ـ معمولاً حنابله نسبت به لواطه و نظر بازي بسيار سخت مي گيرند ـ ابن جوزي و ابن قيم جوزيه از بزرگان آنان به شمار مي رود که مخالفتهاي آنان نسبت به عشق و لواطه در کتبشان مشهود است ـ خاصه که حنابله متهم به اعتقاد امرد بودن خداوند نيز بودند ـ الراضي بالله خليفه عباسي توقيعي به سال 322 در توبيخ حنابله دارد که در آن به حنابله تهمت مجسمه (تجسم خدا) مي بندد ـ به هر حال مذهب حنبلي توحيد گراترين مذاهب اربعه به شمار مي رود و شاهد بازي را مخالف توحيد مي‌دانند.ـ نگاه كنيد به كتاب مصائد الشيطان لابن قيم الجوزيه همچنين از حكايت ابو الفرج الاصفهاني معلوم مي‌شود يحيي همجنسگرايي را مخالف ايمان مي‌دانسته است حدثنا ابوالعيناه: نظر المامون الي يحيي بن اكثم يلحظ خادما له فقال للخادم: تعرض له اذا قمت و قام المأمون و امر يحيي بالجلوس فلما قام غمزه الخادم فقال يحيي «لولا انتم لكنامومنين» الاغاني ج 20 ص 224.

6ـ الامام الخويي ـ معجم رجال الحديث ج20ـ رقم 13458 لبنان 1403هـ سبط ابن الجوزي او را از شهود عهد نامه مامون و علي بن موسي الرضا (ع) مي‌داند البته درست نمي‌نمايد چرا كه عهدنامه قبل از شهرت يحيي بن اكثم و در خراسان تنظيم شده است تذكرة الخواص ص 318 بيروت (1401 ه.ق)

7ـ سمع عبدالله بن المبارک و سفيان بن عيينه و وکيعاً و خلقاً کثيرا و حدث عن امامنا احمد بأشياء و روي عن يحيي بن اکثم، محمدبن اسماعيل البخاري و ابو حاتم الرازي و اسمعيل بن اسحاق القاضي ـ طبقات الحنابله للقاضي ابي الحسين محمدبن ابي يعلي الجزء الاول بتحقيق محمد حامد الفقي ـ ص410ـ 413

8ـ يحيي بن اکثم بن محمد بن قطن بن سمعان بن مشنج بن عبد عمرو بن عبدالعزي بن اکثم بن صيفي التميمي الاسيدي ابو محمد المروزي القاضي الفقيه ـ روي عن الفضل بن موسي السيناني و ابن مبارک و عبدالله ابن ادريس و عيسي بن يونس و عبدالعزيز بن ابي حازم و ابن عيينه و وکيع و غيرهم

و روي عنه الترمذي و البخاري في غير الجامع و علي بن خشرم و هو من اقرانه و ابوداود السنجي و ابو حاتم و اسمعيل القاضي و ابراهيم بن ابي طالب و محمدبن اسحاق السراج و آخرون ذكره ابن حبان في الثقات و قال الحاكم كان من ائمه اهل العلم و قال جعفر بن عثمان الطيالسي عن ابن معين يقول كان يكذب و قال الساجي عن عبدالله بن اسحاق الجوهري سمعت اباعاصم يقول يحيي بن اكثم كذاب

و قال الخرائطي عن فضلک الرازي قال مضيت انا و داوود بن علي الي يحيي بن اکثم و معنا عشره مسائل فالقي عليه داود خمسه مسائل فاجاب فيها احسن جواب فلما کان في السادسه دخل عليه غلام حسن الوجه فلمارآه اضطرب في المسئله

و قال طلحه ابن محمد بن جعفر کان احد اعلام الدنيا واسع العلم و الفقه کثير الادب حسن المعارضه قائماً لکل معضله.

ابن حجر تهذيب التهذيب ج11 ص183ـ 179ـ

9ـ خير الدين الزرکلي ـ الاعلام ج9 ص167

10ـ عمررضا کحاله ـ معجم المؤلفين ج13 ص186ـ 187

يحيي بن اكثم (159-242) فقيه اصولي مجتهد من القضاة اتصل باالمأمون ايام مقام بها فولاه قضاء البصره ثم قضاء بغداد و اضاف اليه تدبير مملكته

11ـ همان مأخذ

12ـ همان مأخذ

13ـ ناگفته نماند که نسب يحيي بن اکثم به حکيم عرب اکثم بن صيفي مي رسد (630م/ 9هـ) خطبه اي که در حضور کسري انوشيروان عادل خوانده است در حکمت و فصاحت مشهور است.

14ـ طبعاً همجنسگرايي آشکار چنين بزرگ مرداني در تاريخ نمايانگري لواطه بي تأثير نبوده است براي آشنايي با احوال يحيي نگاه کنيد به

ابن عساکرـ تاريخ دمشق 8ـ 13/ 2ـ 22/1 الذهبي سيرالنبلاء ج8 ص150ـ 148 ابن حجر ـ لسان الميزان ج6 ص760ـ مختصر دول الاسلام ص115

مابين الخلفاء والخلعاء ص 48-52- الحضارة الاسلاميه ج 2- ص 134

15- اشتياق مأمون را در اطناب کلام او در اين حديث نظر کنيد.

16-ابو الفرج الاصبهاني شعر را به ابراهيم بن ابي محمد يحيي بن مبارک اليزيدي نسبت مي دهد و قال اخبرني محمد بن العباس اليزيدي قال: حدثني عمي عبيدالله قال حدثني اخي احمد قال زامل في بعض اسفاره بين يحيي بن اکثم و عبادة المخنث فقال عمي ابراهيم في ذلک

و حاکم ز امل عباده
و لم يزل تلک له عاده

لو جازلي حکم لما جازان
يحکم في قيمه لباده

کم من غلام عز في اهله
وافت قفاه منه سجاده

اثر السجود في الجبهه : و اراد انها تکون في قفاه

و قال قال في يحيي ايضا

و کنا نرجي ان نري العدل ظاهراً

17-مروج الذهب ج 4 ص 436-434.

18- الاغاني ج20 ص224ـ

19- رساله دلگشا ـ عبيد الزاکاني ـ قسم الطايف العربيه

تاریخ همجنس گرایی در شبه جزیره

فبراير, 2007

تاریخ همجنس گرایی در شبه جزیره

مردم عرب دو گروه بودند - حضری و بدوی - ( شهر نشین و صحرانشين) - بیشینه ی عرب بدوی بودند با همان روحیات بدوی - فرد در خدمت قبیله و شهرت قبیله - در چنین جایی هر چه به نیکنامی عشیره و قبیله لطمه بزند طبعاً در همان ریگهای صحرا باید دفن شود تا دشمنان با ذکر آن به هجو قبیله نپردازند . فرد در فضای بسته عادات و تقالید وابسته و در میان خانواده عمر به سر می برد همراه با اعمام و اخوالش و شیخ عشیره که بزرگ اوست (1) . هیچ نکته کوچک و بزرگی از شیخ و جامعه پنهان نمی ماند وسعت صحرا تنها پناه گاه است و شنهای صحرا همه ردپایی را پاک می کند - در چنین محیط هزار تویی یعنی صحرا طبعاً هر چه پنهانی بود به دست فراموشی سپرده می شود .
وشعر جاهلی که به حق آن را دیوان العرب خوانده اند هیچ تاریخی از لواطه به دست نمی دهد که اکثر در فخراست و هجا و توصیف. اطلال است و دمن و خمر و طرد و در جایی که به آثار خانه چندان پرداخته اند که به اهل آن نپرداخته در پس سالیانی دراز ذکرامری که دستاویز دشمنان قبیله است و ناهنجار اجتماعی به شمار می رود چندان خوشایند نیست و شاید به همین دلیل است که جاحظ می گوید : این شهوت در نزد عرب شایع نبود و گرنه ذکری از آن در شعر خود می آوردند . زبان کنایه آمیز عرب در جاهلیة از این امر با کنایه یاد کرده است (2) و شواهد و قراین نشان می دهد که در صحاری شبه جزیره این امر شیوع تام نداشته است و این به دلیل زندگی سنت گرا و وابسته به عشیره ی بدویان بوده است . و در واقع عداوت قومی و فخر و هجا جایی برای ذکر این گونه موارد نگذاشته است . و این بدین معنی نیست که هیچ دو چوپان نوجوانی در وسعت ناپیدای صحرا با هم خلوت نکرده اند و اعراب از لذت این شهوت بی خبر بوده اند - که با این همه می بینیم که در بعضی ضواحی عرب این امر آنقدر شیوع داشته است که خالد بن ولید به خلیفه ی اول نامه می نویسد و از مردی که با مردان نکاح می شود ذکر می کند . (3)
اما در محیط حضری و شهری شبه جزیره امر بیش از اینها شایع بوده است و گو اینکه این امر در حجاز بیشتر رواج داشته است بعضی از مخنثین غلامان جوانان بنی مخزوم یعنی فرهنگی ترین و ظریف ترین مردم عرب بودند هیت و ماتع دو نفر از اولین همجنسگرایان بنام هستند که تاریخ نام آنها را در صدر اسلام ذکر کرده است و طویس مغنی که بنیانگذار موسیقی در جهان اسلام است از دست پروردگان هیت می باشد - شیوع این امر در صدر اسلام خاصه در مرکزیت آن سرزمین حجاز به وضوح دیده ميشود با گسترش شهر مدینه که به صورت یک مر کز علمی و فرهنگی نیز در آمده بود نجیب زادگان و دانشمندان و هنرمندان از هر قوم در این شهر گرد مي آمدند و از طرفی دیگر هر روزه غلامهای ترک و روم به صورت کالا وارد این سرزمین می شد - دیگر غلامها سیاهان حبشی نبودند که فقط و فقط در کارهای سخت به خدمت گماشته شوند یا آنها را در جنگها به کار گیرند تا فلان را بکشد که بهای آزادیش باشد اینک به حق بندگان را با لفظ غلام یعنی نوجوان و جوان خطاب می کردند و زیبا رویان ترک و روم جایگزین سیاهان حبشی می شدند بر این غلامان لباسهای زیبا در می پوشاندند و آنها را نوعی کالای تزئینی به شمار می آوردند و همین است که تاریخ از غلامی یاد می کند که در زمان خلیفه ی دوم ارباب خود را به جرم اینکه می خواسته با او به زور لواط کند کشته است (4) - پس از دوران خلفای راشدین نامهای فراوانی را می بینیم که در مجالس اهل مدینه رفت و آمد داشته اند و تاریخ نام آنها را به عنوان مخنثین ( همجنسگرایان ) ذکر کرده است . از رفت و آمد آنها در مجالس اشراف و همچنین از توضیحی که درباره ی نوع لباس آنها آمده معلوم می شود که آنها از آزادی نسبی برخوردار بوده اند و نوع لباس را شعار قرار داده اند
توضیح و تفسیر درباره ی ایشان را به کتاب الاغانی ارجاع می دهیم تا ذهن پویای خواننده چگونگی کار و فضای اجتماع آن روزگاران را بدون واسطه نویسنده مشاهده کند فقط اندکی از سرگذشت آنها را به روایت صاحب کتاب الاغانی ابوالفرج الاصفهانی که در ذیل نام طویس و دلال آورده است برای نمونه ذکر می کنیم که اندکی نشان بسیار است
- هیت - الماتع - النغاشی - زرجون - مخه - الولید المخنث - طویس - ابن سریج - الطریف - حبیب نومة الضحی - دلال (5)
1- هیت . او غلام عبد الله بن ابی امیه بن المغیرة المخزومی بود که پیامبر او را از مدينه تبعید کرد(6)
2- ماتع - او نیز در همان دوران تبعید شد
3- نغاشی - ابو الفرج می نویسد که : در مدینه مخنثی بود که به آن نغاشی می گفتند به مروان بن الحکم که امیر مدینه بود گزارش آوردند که او چیزی از کتاب خدا نخوانده و نمی خواند - پس روزی او را طلبید و به او گفت چیزی از ام الکتاب ( قرآن ) بخوان - گفت من به دختران نمی پردازم تا چه رسد به مادر آنها - گفت مرا مسخره می کنی بی مادر . پس امر به قتل او داد (6) (الاغانی ج 3 ص 27 - 34 )
4- طویس - مغنی و موسیقیدان مشهور جهان اسلام . او و ابن سریج از مشهورترین بزرگان موسیقی جهان اسلام به شمار می رفتند - اسم او عیسی بن عبدالله و کنیه اش ابو عبدالمنعم بود که مخنثین آن را به ابوعبدالنعیم تغیر دادند - او نیز از موالی بنی مخزوم است
طویس اولین کسی است که در مدینه به عربی آواز خواند و موسیقی را با همجنسگرایی در آمیخت (8)اواز پروردگان هیت می باشد (غلام عبدالله بن ابی امیة المخزومی )(9)
جمال و ظرافت و صوت خوش را با هم گرد آورده و بزرگان و جوانان مدینه را شیفته خود ساخته بود(10) او پیوسته ندیم اشراف مدینه من جمله (ابان بن عثمان بن عفان ) پسر خلیفه سوم و عبدالله بن جعفر الطیار بود(11) و همواره در مجالس اهل مدینه رفت و آمد داشت - او را بدین جهت طویس گفتند که زیباروی بود مانند طاوس - در شب رحلت رسول اسلام به دنیا آمد و مسلمانان در شومی و شور بختی به او مثل می زنند ( اشأم من طویس ) (12)
4- ابن زهیر المخنث - این دو شعر را به او منسوب داشته اند (13)
یا خلیلی نابنی سهدی لم تنم عینی و لم تکد
کیف تلحونی علی رجل آنس تلتذه کبدی
ای دوستی که آرامش را از من گرفتی چشمانم به خواب نمی رود و روی آسایش را نمی بیند چگونه مرا نکوهش می کنی و باز می داری از مردی که انس گیرنده و مأنوس است و جگرم لذت او را درمی یابد
5- زرجون المخنث - نام ایرانی او قابل توجه است البته شاید هم سرجون رومی باشد
6- الولید المخنث - در مجالس اهل مدینه شرکت داشته است صاحب الاغانی نام او را ذکر کرده است کان باالمدینه عرس فاتفق فیه الدلال و طویس و الولید المخنث
7- الدلال - مولی عائشة بنت سعید بن العاص - اسمه ناقد و کنیه ابوزید اما لقب بالدلال لشکله و حسن دله -
در مخنثین مدینه خوش لباس تر و زیباتر و ظریف تر از دلال نبوده است . ظرافت او به حدی بود که خلیفه سلیمان بن عبد الملک او را از مدینه به شام احضار کرد و همین که رسید او به خلیفه گفت مرا خواندی از پیش رو آمدم از پشت نیز می توان -
سلیمان از او دلجویی کرد چرا که قبلاً به امر سلیمان اخته شده بود گویند سلیمان نامه ای به ابی بکربن محمد بن عمرو بن حزم الانصاری نوشت و به او امر کرد مخنثین مدینه را احصا (سر شماری) کند ولی ابن حزم کلمه احصا را به غلط اخصا (اخته کردن)خواند(14)
و در نتیجه دلال با چندی دیگر (طریف- حبیب نومة الضحی) اخته شد و همینکه ابن حزم او را اخته کرد گفت الآن تم الخنث یعنی الآن مخنثی به اتمام و کمال رسید
دلال از اهل مدینه بود و اهل آنجا جز سه نفر را از ظرفا و اصحاب نوادر مخنثین بر نمی شمردند- هيت طويس و دلال. هیت از همه آنها قدیمی تر و دلال از همه کوچکتر بود و بعد از طويس کسی از دلال ظریف تر و ملیح تر نبود -
روزی دلال با گروهی از جوانان قریش بیرون رفت همراه آنان جوان زیبا رویی بود که نظر دلال را جلب کرد طوری که اهل مجلس به موضوع پی برده بودند -پس از شرب خمرو خواندن، سروصدا و عربده جوانان به گوش شرطه رسید-همه فرار کردند غیر از پسرک و دلال که آویخته هم بودند - آنها را به نزد امیر مدینه بردند - (امیر) گفت ای فاسق آیا خانه ات بر تو تنگ آمد که با این جوان به صحرا بیرون شدی تا با او گرد آیی - گفت اگر می دانستم که دوست داشتی فسق ما را آشکارا ببینی از خانه خارج نمی شدم پس امیر دستور داد او را بخوابانند و تعزیرش کنند (دلال) گفت گو اینکه امیر اشتها دارد ببیند چگونه می کنندم – پس (امير) دستور داد او را بر پا دارند و همراه با پسرک در شهر بگردانند پس آنها را در کوچه و بازار گردانند- مردم پس از مشاهده آندو می گفتند ای دلال این چه وضعی ست - پاسخ می داد -امیر دوست داشت که دو سر با هم گرد آیند پس من و این پسر را با هم جمع آورد و ندا در آورد - حال اگر کسی به او بگوید قواد است خشمگین می شود -(15)
---------------------------
1-گوم درج لی وامش جدامی - لا تخاف من اهلی و الاعمامی0
يلومني خالي و عني مادري(حمد بن سوقات)
2- (فلان مصفر استه ) کنایة عن انه یلاط به ( روح المعانی للآلوسی ج 8 ص 174 و کان ابو جهل عمر و بن هشام المخزومی من القوم و قال له عتبة بن ربیعة یوم بدر یا مصفراسته شرح نهج البلاغه ج 7 ص 280
3- بما ثبت عن خالد بن الولید انه وجد فی بعض ضواحی العرب ر جلاً ینکح کما تنکح المرأة فکتب الی ابوبکر الصدیق رضی الله عنه فاستشار ابوبکر الصدیق الصحابة رضی الله عنهم فکان علی بن ابی طالب اشدهم قولاً فیه فقال : مافعل هذا الا امة من الامم واحدة و قد علمتم ما فعل الله بها اری ان یحرق با لنار فان العرب لا تري القتل شيئا فکتب ابوبکر الی خالد فحرقه
4- به نقل از بسیاری من جمله ابن شهر آشوب
5- رجوع کنید به کتاب الاغانی ج 3 ص 34 - 27 و ج 4 - ص 225 و 302 - 271
6- من شرح القاموس : ان النبی صلی الله علیه و سلم - نفی مخنثین - احدهما "هیت " و الآخر " ماتع " قال انما هو " هنب" فصححه اصحاب الحدیث و قال الازهری: رواه الشافعی و غیره " هیت " و اظنه صواباً ( حاشیة الاغانی ص 272 ج4 ) و (قاموس المحیط مادة هنب )
7- الاغانی ج 3 ص 27 - 34
8- الاغاني و من مشاهدات التی يقررها العلامه " ها فلوک ایلیس " توافر الفنی و شدة المیل الی الموسيقی عند اللواطیین
9- الاغانی ج 3 ص 27 - 34
10-روی خوش وآواز خوش دارندهریک لذتی
بنگرکه لذت چون بودمحبوب خوش آواز را
در کتاب الاغانی به موضوع نگرانی اهل مدینه از فساد اخلاقی جوانان توسط طویس اشاره شده است
11- رجوع کنید به کتاب الاغانی
12- ابوالفتح البستی گوید : علیه الطوس اشأم من طویس - و خاقانی شروانی گوید
در غیبت من آید پیدا حسود آری
چون زادن مخنث در مردن پیمبر
13- قال ابوالفرج الاصفهانی هذه الابیات فیما ذکرالحرمی بن ابی العلاء عن الزبیر بن بکار لابن زهیر المخنث ص 34 ج 3
(14)- در این باره روایات دیگر نیز هست
(15)- الاغانی ج 4 ص 302-271- شاید دلیل اخصای دلال همین زبان درازي او باشد

فهرست نسخه های خطی دانشگاه کویت

يو, 2007

فهرست نسخه های خطی دانشگاه کویت

فهرست نسخه های خطی دانشگاه کویت ( تازه هاي فهارس نسخ خطي )فهرس المخطوطات الاصلیة . الکویت : مطبعة جامعة الکویت ، ثلاثة الأجزاء ، 2003 م
دوست عزیز و گرامی بنده جناب آقای سید علی طباطبایی زیده عزه سفری به دیار کویت داشت و از باب لطفی که داشتند دو عنوان فهرست نسخه ی خطی البته به غیر از کتب و فهارسی که برای کتابخانه محقق طباطبایی ابتیاع نمودند برای این حقیر سوغات آوردند يکی فهرستی که دراین مقال به معرفی آن خواهم پرداخت و دیگری فهرستی است با عنوان "فهرس المخطوطات الطبية في المنظمة الاسلامية للعلوم الطبية" که به امید خداوند متعال در مقالی دیگر به معرفی آن خواهم پرداخت .
درست پنج سال بعد از استقلال کویت در سال 1961م بود که دانشگاه کویت با راه اندازی دانشکده علوم تربیتی و دانشکده دختران فعالیت خود را آغاز نمود ، این دانشگاه دارای 7 کتابخانه مجزا می باشد که از آنجمله می توان از کتابخانه جابر الأحمد الصباح [1] نام برد که در سال 2001 ميلادی = 1423 قمری در زمینی به مساحت 18 هزار متر مربع و در سه طبقه افتتاح گردید این کتابخانه دارای منابعی در موضوعات علوم انسانی؛ حقوق؛ علوم اداری؛ علوم اجتماعی ؛ نسخه های خطی و منابع دیداری و شنیداری است.

کتابخانه جابر الأحمد الصباح دارای 1197 جلد نسخه خطی ، 14181 جلد نسخه ی عکسی و 35 نسخه بصورت ميکروفیش می باشد ، نسخه های خطی این مجموعه در سه جلد کتاب با عنوان " فهرس المخطوطات الاصلیة " به چاپ رسیده است
.فهرست حاضر در سه مجلد بصورت مسلسل فهرست گردیده است ، در این فهرست ابتدا شماره ی نسخه و بعد از آن عنوان نسخه و موضوع و نام مؤلف ذکر گردیده است و در این بین ، تاریخ کتابت ، نام کاتب ، تاریخ تألیف ، ابعاد ، تعداد صفحات ، تعداد سطور ، نوع خط ، زبان نسخه ، آغاز ، انجام و ملاحظات ظاهری نسخه ذکر شده است و در انتها مراجعی برای آشنایی هر بیشتر با محتوای کتاب معرفی گردیده است .
در مجلد آخر نمایه موضوعات ، عناوين نسخه ها ، مؤلفین ذکر شده و همچنین تصاویری از نسخه های خطی منتخب این کتابخانه آمده است .
قدیمی ترین نسخه ی خطی موجود در این کتابخانه کتاب المیسر في شرح مصابیح السنة نوشته ی شهاب الدین أبو عبدالله فضل الله بن حسین الحنفي التربشتی ( م 661 ق ) است که تاریخ کتابت آن سنه ی 665 قمری می باشد .
از جمله نسخه های قابل توجه در این مجموعه می توان از کتاب نهاية الادراک في دراية الأفلاک نوشته ی محمود بن مسعود بن مصلح قطب الدین شیرازی ( م 710 ق ) کتابت شده در سنه ی 796 قمری است [2]
حاشیه بر حاشیه سید شريف بر شرح شمسيه نوشته ی ملا صدرا نیز که کتابت شده در سده 9 می باشد از جمله کتب جالب توجه در این مجموعه می باشد . [3]
نسخه های خطی فارسی

در این کتابخانه کلا 26 عنوان نسخه ی خطی فارسی موجود می باشد که به قرار زیر است :
الأمثلة في التصريف
تأليف : ؟
ش 3/261 ، نستعليق ، سده 12 [ 1/483 ]
بحر الغرائب
تألیف : لطف الله بن یوسف حلیمی آماسی ( م 922 ق )
ش 562 ، نستعلیق ، سده 12 [ 2/562 ]
پندنامه
فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری ( م 618 یا 27 ق )
ش 2/317 ، نسخ و نستعلیق ، سده 11 [ 1/604 ]
ش 6/261 ، نستعلیق ، حدود 1220 ق [ 1/486 ]
ترجمه مصباح المتهجد شیخ طوسی
مترجم : ؟
ش 424 ، نسخ ، سده 12 [ 2/789]
چهل حدیث
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898 ق )
ش 2/563 ، نستلعیق ، 976 ق [ 2/993 ]
رساله عروض
تأليف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی (م 898 ق )
ش 4/111 ، نستعلیق ، 1243 ق [ 1/217 ]
ش 5/261 ، نستعليق ، حدود 1220 ق [ 1/485 ]
رساله در تجويد
تألیف : ؟
ش 2/994 ، نستعلیق ، ؟ [ 3/1591 ]
رساله در تصوف
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی (م 898ق )
ش 4/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/995 ]
رساله در شرح کلمه لا اله الا الله
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898ق )
ش 5/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/996 ]
سخنان
تألیف : محمد بن محمد پارسا ( م 822 ق )
ش 8/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/999 ]
سلسلة الذهب
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی (م 898 ق )
ش 1/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/992 ]
شرح بیتی از مثنوی
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898 ق )
ش 7/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/998 ]
شرح بیتی از امیر خسرو دهلوی
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898 ق )
ش 9/563 ، نستعلیق ، ؟ [ 2/1000 ]
شرح پندنامه
تألیف : علی بن احمد بن علی حسرتی ( زنده در 1097 ق )
ش 897 ، نستعلیق ، 1173 ق [ 3/1494]
شرح حديث عماء
تألیف: نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898 ق )
ش 3/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/994 ]
شرح قصيدة الطنطرانية
تألیف : علی بن شبلی
ش 2/932 ، نسخ ، 1061 ق [ 3/1550 ]
کلیات
تألیف : کمال الدین وحشی بافقی ( م 991 ق )
ش 428 ، نستعلیق ، 1057 ق [ 2/793 ]
گلشن راز
تألیف : محمود بن عبدالکریم شبستری ( م 720 ق)
ش 10/563 ، نستعلیق ، ؟ [ 2/1001 ]
لوایح
تألیف : نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد جامی ( م 898ق )
ش 6/563 ، نستعلیق ، 974 ق [ 2/997 ]
مرقعات
تألیف : ؟
ش 816 ، نستعلیق ، سده 11 [ 2/1409 ]
معميات
تألیف : شهاب الدین بن نظام الدین حقیری ( م 923 ق )
ش3/950 ، نستعلیق ، سده 12 [ 3/1573 ]
نجوم
تألیف : ؟
ش 427 ، نستعلیق ، سده 13[ 2/792 ]
المواهب العلية
تألیف : حسین بن علی کاشفی ( م 910 ق )
ش 859 ، نسخ ، سده 13 [ 3/1450 ]

وب سایت : http://jacl.kuniv.edu.kw
پست الکترونيک : jacl@kuniv.edu
آدرس پستی : جامعة الكويت، إدارةالمكتبات مكتبة جابر الأحمد المركزيةصندوق پستی : 23558 الصفاة الرمز البريدي 13096
تلفن : 4988888
نمابر : 4810473
[1] .شیخ جابر الاحمد الجابر الصباح امیر کویت در سال 1928 م متولد گردید و در سال 1977 م بعنوان امیر کویت انتخاب گردید .
[2] . ج 3 / ص 1455
[3] . ج 3 / ص 1481
۱۷:۲۳
نقل از سایت بیاض

http://www.bayaz.net/?cat=2

جروح و اشتیاق

14 فبراير, 2007

جروح و اشتیاق

خجالت صد قیامت صعب تر از مرگ می باشد
جدا از آستانت مردنم این بس که جان دارم

5 التعليقات:

غير معرف يقول...

دوست دارم عشقم بمیرد
در گورستان باران بگیرد
و در کوچه هایی که گام برمی دارم، ا
ببارد، ا
همان عشق گریانی که گمان می کرد مرا دوست دارد
**ساموئل بکت **


پوریا
porya_22@yahoo.com

غير معرف يقول...

خداوندا مــرا ايــن بار ارضا مي كنـي يا نه؟!
بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كني يا نه؟!
هوس كردم كه با ترياك و بنگ و باده بنشينم
دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كني يا نه؟!


ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمي تا قسمتي ناپاك
مــــرا مهمان آغوش زليخا مي كنــــي يا نه؟!
مرا اي اوّلين و آخريـــــن زنجيــر شوريـــدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها مي كني يا نه؟!

رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كنــي يا نه؟!
خدايا حاجتــــي دارم كه بايد مطمئـــــن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا مي كني يا نه؟!


مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــوده فــرسودن
اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا مي كني يا نه؟!
براي آخــريــن پرسش، و حتّي آخرين تهديد
قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كني يا نه؟


*****
پوریا

غير معرف يقول...

نامه ء آخر تو را خواندم ، گفته بودي : « تمام ! » ، محبوبم !
گفته بودي كه «…»… باز يادم رفت ، آخ ! اول سلام محبوبم !


گفته بودي كه « عاشقي سخت است، خيري از عاشقي نديدم من
چقدر پُر غم اند ، تاريك اند ، روزها ، لحظه هام » …محبوبم !


گاهي از اين سوال مي كردي ، گاهي از آن … فداي معرفتت !
حالی از ما ولي نپرسيدي ، از من و شعرهام ، محبوبم !


هي ! بدك نيست حال ما چونكه با غم اين زمانه مي رقصيم
با غم اين زمانه اينجوري : دي دي دام دام دادام محبوبم !


من به اندازهء خدا ، به خدا ، آي ليـ… لا اله الا الله !
دوستت دارم و نمي داني ، بيست سال تمام ! محبوبم !!

ناگهان مرد نامه شد ، تا شد ، بعد كبريت بود و بنزين و
زيرلب هي خدا خدا مي كرد … و دلش : بوم – بام - مح - بو – بم !

مرد فرياد مي زد و مي سوخت ، نامه ء ناتمام بودم كه
تكه تكه تمام مي شد و گفت : «حالا تمام ، محبوبم ! »

غير معرف يقول...

- تو با لهجه راه می روی
از جای پایت نمی توان فهمید
کجای زمین گم خواهی شد
هیچ راه به انجامی در کف دستت دیده نمی شود.



- پیش بینی های شما
به تابلوهای کنار جاده می ماند
تازه گی را از پشت پیچ برمی دارند
و من بی آن که پیچیده تر شده باشم
از سوآل های شما
به ساده گی می رسم،
این راه را پیش تر قدم هایی کهنه کرده اند
تا می توانید بیراهه برایم بیاورید.


در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست!
وقتی دستان تو لرزید هم...
در کوچه باد می آمد...

******
خوشحالم از اینکه مرتب وبلاگ را به روز میکنی
ضمنا حتما به این وبلاگها سر بزن و نظرت را هم بنویس
http://www.naghdeman.blogfa.com/
http://aboutpglo.blogfa.com/
http://rivalry.blogfa.com/

پوریا

khashaayaar يقول...

شعر از کیه هم قبیله ؟

موسیقی ایرانی عربی صدیقه ملایه

سبتمبر, 2007

موسیقی ایرانی عربی صدیقه ملایه

شابد یکی از اولین خواننده های زن که در شرق صدای او مسجل شده مرحوم صدیقه ملایه باشد او در تداوم فرهنگی ما بین موسیقی ایرانی عربی صاحب اعتبار ست رشته ای که امروز از هم گسیخته شده این آهنگ عربی فارسی از نوادر یادگار اوست



من الاصوات النسوية البارزة في غناءها العراقي المرحومة صديقة الملاية ، التي استطاعت ان تجد لها مكانا بارزا ومرموقا بين الاصوات التي عاصرتها ، على الرغم من انها خريجة الوسط الشعبي ، الذي كانت طقوسه تنحصر في الافراح والتعازي ، حيث كانت تقام العزاءات والندب في البيوت ، فكان صوت " فرجة بنت عباس" وهذا اسمها الاصيل ينطلق من بيت الى بيت يشدو ليفرح ويبكي في ان واحد. وقد قدر لهذه الفتاة ان تصبح نجمة الملاهي والمسارح . وان يتوفر لها الوقت خاص في دار الاذاعة العراقية لتقدم اغانيها الشعبية المحببة سنة 1936 والذي يتفحص الوثائق ، يعرف ان صديقة الملاية ولدت عام 1909 في بغداد ، ومن بيوت الندب غنت في ملهى الشورجة وفي عام 1918 بزغ نجم هذه المطربة التي هام بها اكثرمن شخص من مشاهير عصرها. سجلت عل الاسطوانات مجموعة كبيرة من الاغاني منها "الافندي" "الجار خويه الجار" وفراكم بجاني ، وعبودي جاي من النجف وعلى جسر المسيب سيبوني.
في اواخر ايامها فقدت بصرها ولجات الى الاستجداء في باب شعبة الحسابات في الاذاعة لولا المعونة التي كانت تقدمها الاذاعة اليها.يضيف الاستاذ عبد الرحمن فوزي بعض المعلومات عن اخريات ايام المطربة صديقة الملاية في ذلك اليوم الذي لا زلت اذكره جيدا , كنت قاصدا الحسابات التي كانت بنايتها مستقلة عن مبنى الاذاعة ، وقبل ان اصل الى الدائرة استوقفني منظر امراة عجوز تبعث عن الشفقة والرثاء ، وعندما توفقت قليلا لاستجلي الامر واذا بي اصدم – المراة العجوز كانت المطربة صديقة الملاية ,يا للزمن ....كانت صديقة الملاية عندما تقصد الاذاعة لتسجيل اغانيها كانت تلبس عشرين حلية ذهبية ، حتى انها تعرضت مرة الى سلب حليها . كانت ترفل بالمال والعز واذا بالزمن يفعل فعله معها . المشهد دفني الى اذاعة اغانيها بصفة حفلات غنائية وكنت اصرف لها من 5-6 دينار متجاوزا بذلك التعليمات المالية.فقد تحملت المسؤلية لا عوض هذه المغنية التي كان لها شان ذات يوم . والامر الاخر انني كنت ادعو المرحوم حسن خيوكة للجلوس فقط في مقهى عزاوي واصرف له مبلغ حفلة كاملة . هكذا كان حال الفنان العراقي . ولكن الامر تغير الان لقد اصبح للفنان قيمة حقيقية

يقول عن صوتها الناقد الموسيقى عادل الهاشمي " صديقة الملاية" هي فرجة بنت عباس ثم اطلقت عليها مجالس التعزية النسائية اسم "صديقة" واضيف لها لقب الملاية، كناية عن الصداح والجهارة المؤثرة القوية التعبير التي كان يتمتع بها صوتها داخل هذه المجالس.امتازت بصوت رنان عميق قوي يعتبر كنزا من الكنوز فيما لو تعهدته بالرعاية والعناية والتربية الفنية المحكمة الصحيحة . لكن هذا الصوت النادر انحدر انحدارا مخيفا وحاصرته ....انشغالات طاحنة واجهت حياتها لتجبرها ...اخيرا الى الخلود للراحة والاستقرار ، حيث انعمت عليها دار الاذاعة العراقية بمنحة شهرية لسد حاجاتها ، اجادت على نحو عجيب غناء بعض المقامات العراقية السهلة والمت بمعرفة خبيرة بجمع الاغاني العراقية القديمة ان صوتها عانى من بعض الغلظة التي تجسمت في السنوات الاخيرة من حياتها الفنية. فهي تعني باقصى الطاقة ما بين القرار والجواب . بنبرات غليظة فخمة وحادة وتسلل اسمها من ذاكرة الاسماع .لكن بقيت لاغانيها تلك الحلاوة الخاصة التي تميزت بها.
اشتهرت المطربة الراحلة "صديقة الملاية" بعدة اغاني منها "الافندي" "ياكهوتك عزاوي بيها المدلل زعلان" وتروي بعض المصادر الى ان هذه الاغنية كانت تغنى "ياكهوتك حي جاسم،او ياسم" كان يغنيها كذلك بهذه الصيغة الاستاذ القبنجي وهنالك اسطوانة لهذه الاغنية بهذه الصيغة ايضا .وهي مقهى معروفة باسم صاحبها المرحوم "الحاج جاسم" وتقع في منطقة الصدرية .المطربة صديقة الملاية غنتها بـ "ياكهوتك عزاوي" وهي الاخرى مقهى معروفة ايضا حتى الان باسم مقهى الاوبرا في منطقة الميدان .فشاعت الاغنية في الاوساط الشعبية وطغت على كل الاغاني الشائعة انذاك

دستمال ابریشم برات خریدم

12 سبتمبر, 2007

شرب الیهود

گویند که ماه رمضان گشت پدید
من بعد به گرد باده نتوان گردید
در آخر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بیفتم تا عید

06 سبتمبر, 2007

جنس مخالف علیهن خزی الدنیا و الآخره

اکبر سردوزامی جایی را لینک داده که دیدن آن خالی از فابده نیست
هرچند دگر جنس گرایی


این هم دختران مساحقه گر کویت

05 سبتمبر, 2007

این هم برای رو کم کنی بعضی ها

این هم برای رو کم کنی بعضی ها


دبكة بدو شباب سعودیه

احلى دبكة

02 سبتمبر, 2007

بهترین بازیگر و طنز نویس کویت

این عبدالحسین عبدالرضا ایرانی الاصل بهترین بازیگر و طنز نویس کویت هم خوب عراقی ها را مسخره کرده
فلانی بنی اعمامت را ببین

تقلید عراقی مثل السمک بالمای ماغمضت عینی


اعیال الفقر اذونا اذونا اعیال الفقر

باقی مانده زبان فارسی

باقی مانده زبان فارسی در امارات عربی بین اماراتی ها
رقص معلاية
خیلی ها را می شناختم که در امارات کارت فنون شعبی داشتند و به فارسی می خواندند

01 سبتمبر, 2007

سرباز امریکی در عراق

سرباز امریکی در عراق
http://www.youtube.com/watch?v=YKSviBiWKYE&mode=related&search=


http://www.youtube.com/watch?v=a68MzGC_eAQ&mode=related&search=


هوسه نوعی شعر خوانی عراقی ها است همراه با رقص برای دیدن اصل هوسات اینجا کلیک کنید

19 سبتمبر, 2007

هر کنج دلم را پسری کرده تصرف

مهران نزدیکترین دوستم در این غربت بعد ازسفر یکماهه باز گشت براستی چقدر مشتاقش بودم
جدا این ترک پسران از ما چه می خواهند
هیچ کس مثل وصال شیرازی آنها را نشناخته در شعری که می گوید
شد ایران دلم از چهار ترک جنگجو ویران
هلاکو خان و اوکتای خان و منکو خان و آباقان

اما بعد آرشام عزیز
ای به حسن تو پسر چشم فلک نادیده
وی به مثل تو ولد مادر ایام عقیم
سالروز میلادت را تبریک می گویم

سلیم تهرانی می گوید
هر کس خوب که بینی به جهان شیرازیست
راست گفتند که خوبان همه از یک شهرند
این شعر خفن سعدی همشهری خودت در باره تو زبان حال من است
هههههههههه
خدا کند که شبی در کنار ما باشی

من قربون لهجه شیرینت برم

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد
زهی سعادت و دولت که یار ما باشد
اگر هزار غمست از جهانیان بر دل
همین بسست که او غمگسار ما باشد
به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق
گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد
از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان
وزین جهت شرف روزگار ما باشد
جفای پرده درانم تفاوتی نکند
اگر عنایت او پرده دار ما باشد
مراد خاطر ما مشکلست و مشکل نیست
اگر مراد خداوندگار ما باشد
به اختیار قضای زمان بباید ساخت
که دایم آن نبود کاختیار ما باشد
و گر به دست نگارین دوست کشته شویم
میان عالمیان افتخار ما باشد
به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندی
و گر قبول کنی کار کار ما باشد
نگارخانه چینی که وصف می‌گویند
نه ممکنست که مثل نگار ما باشد
چنین غزال که وصفش همی‌رود سعدی
گمان مبر که به تنها شکار ما باشد

پاورقی آزاد
مهران از ترک پسران واقعا دوست داشتنی ست اما وفای عهد همان ست که دوستان دانند
هنوز حافظه ام برای نقل بجاترین اشعار نمونه ندارد مثل اینکه همه شعر فارسی را دور زدم و بیتی را نقل کردم حیف که نمی شود بیشتر توضیح دهم
ولی سه نفر که خبر دارند می دانند چه می گویم

واژه ی دگرباش ناجور است
مهدی عقیلی

این بدیهی است که در جهان فرانوگرای ما خلق واژگان نو و یا باز پرداخت کلمات یکی از راهکارهای فرهنگ سازی است اما متأسفانه ما بدون سنجیدن زمان و مکان هنوز از دل سنت ها برنیامده پا بر سرفرانوگرایی گذاشته ایم – به قول ماشاءالله آجوداني ما مفهومی را از غرب می گیریم و بدون سنجش و بی آنکه مضمون آن را درست بفهمیم از معنی تهی می کنیم و به حساب بومی کردن تجدد می گذاریم.
در غرب تجدد از دل سنت برآمد - ولی در جامعه ی ما تجدد بر ما وارد شد و از بیرون نقد سنت کرد، به همین دلیل به جای نقد سنت نفی سنت کردیم – امروزه ما بیشتر از نقد سنت محتاج به نقد تجدد بیمار شرق هستیم.
متأسفانه نوگرایی و فرانوگرائی سنتی شده است که ما کورکورانه آن را تقلید می کنیم. نخبگان غرب از همان ابتدا سنت ها را نقد کردند و سپس طرحی نو در انداختند اما در شرق روشنفکران ما دست به هیچ نوآوری نزدند و دنباله رو غرب بودند، یعنی در هوای نوگرائی و تجدد به تقلید دچار شدند. و همین است که ما پس از صد و پنجاه سال تاریخ روشنفکری و تجدد گرائی هنوز سنتی ترین جوامع دنیا را داریم.
با این پیش زمینه سخنم را آغاز می کنم. به نظر من در پیشینه ی زوایای تاریک شرق نیاز به خلق واژگان نو و روشن داریم چه در راستای تجدد و چه در راستای بومی کردن آن. امروز پیشینه ی کلمات در غرب و جهان فرانوگرا، ساخته و پرداخته شده، به آسانی در دسترس ما قرار می گیرند و تنها کاری که ما می توانیم کنیم بومی کردن این واژگان است.
اما همین کار نیاز به دقت و آگاهی کافی دارد و باید بدانیم که گونه برداری از زبان بیگانه شاید در مواردی در راستای غنای زبان و فرهنگ کارساز باشد اما باید به دست اهل فن و با خمیر مایه ی صحیح انجام پذیرد.
امروزه اگر واژه های تازه پرداخته ی نوشابه، هواپیما، آسمان خراش و ... در زبان فارسی و بارد، طیاره، و ناطحه السحاب در زبان عرب گوئی هزار سال است در فرهنگ شرق ریشه دارد به خاطر آن است که به دست کاردانان سخن آگاه ساخته و پرداخته شده اند، واژگانی که شیر از پستان مادر خورده اند. ما نباید عجز خود را از آفرینش و خلق کلمات به حساب ضعف زبان بگذاریم اما می توانیم با شناخت ژن واژگان دست به تولید کلمات اصیل بزنیم. خوشبختانه زبان فارسی زبانی ساختاری و بسیار پویا است. شما به راحتی می توانید واژگان سره را با هم تزویچ کنید و معانی نو و نژاده به دست آورید. و همین است که می بینیم واژگان فارسی بیشتر مرکب اند، پسوندها و پیشوندها در کنار هم معانی را خلق کرده اند. از پسوندها و پیشوندها که بگذریم می توان کلمات را نیز با هم ترکیب کرد. شعر سعدی از شاهکارهای این زمینه است.
درم به جورستانان زر به زینت ده
بنای خانه کنانند و بام قصر اندای
اما همینگونه که این کار در زبان فارسی به آسانی انجام می پذیرد، نیاز به شناخت کافی و انتخاب دقیق دارد. یعنی باید بدانیم واژه را با چه عنصری و چگونه خلق کنیم و در چه موردی به کار ببریم. از طرفی دیگر و علاوه بر این باید فضای کاربرد واژگان را نیز در نظر گرفت. در مورد واژگانی که مربوط به مسائل جنسی می شود و اخیراً هم در مورد آن بحث هایی پیش آمده چند نکته را نباید فراموش کرد:
الف) اگر در غرب امروزه واژه ی کوئیر به کار برده می شود و معنای بد و توهین آمیز خود را از دست داده است باید بدانیم که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که هنوز همجنسگرایان را از دگرجنسگونه ها نمی شناسند. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که کسی چون صادق هدایت که از پیشروترین روشنفکران شرق به شمار می رود و گستاخانه همه ی سنت ها را به باد انتقاد می گیرد. در مورد همجنسگرایی سکوتی مرگ بار دارد.
ب) اگر در غرب امروزه واژه ی کوئیر به کار برده می شود، صد سال است که بر سر این موضوع فرهنگ سازی شده اما بی گمان در شرق لااقل سه هزار سال است که با این بحث مبارزه کرده اند، و، زین حسن تا آن حسن فرقی است ژرف
اخیراً واژه ی دگرباش را معادل کوئیر قرار داده اند و همجنسگرایان را نیز بدان نام می خوانند که کاملاً اشتباه و نابجاست. زبان فارسی زبانی ساختاری است و کلمات در کنار هم معنا می یابند مثلاً واژه ی دگر در کنار دگراندیش ارتقاء معنایی می پذیرد و در کنار حیوان القای قبح می کند.
همه دانند که من سبزه ی خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه ی صحرائی را
واژه ی دگر – غیر بودن و دیگرگون و دیگرسان را القا می کند – دگرباش و دگرسان و دگرگون را تقریباً می توان در یک ردیف قرار داد. مثلاً دگرباشان جنسی و یا دگرگونگان جنسی، دگرگونه ها – دگرسانان جنسی، دگرجنس گونه ها، دگرجنس باشان و ... این واژه ها را می توان بهتر از هر واژه ی دیگری برای دگرجنس گونه ها استفاده کرد. با توجه به معنای جزء به جزء و کلی آن دگر، باش و دگرباش نمی توان آنها را در مورد همجنسگرایان به کار برد. واژه ی دگر در زبان فارسی چندان بار مثبتی ندارد و معمولاً معنای غیر بودن و ناخودی و بیگانگی را می دهد.
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چشم به خود نمی کنم تا چه رسد به دیگری

اما واژه ی باش، آنگونه که فرهنگ کسرائی به اشتباه گفته بود، فعل امر از مصدر باشیدن و یا بودن نیست بلکه بن مضارع و پسوند وصفی است مانند تندرو و تیزبین. بنابراین واژه ی دگرباش به معنی خود نبودن و دگربودن است. می دانیم که یک همجنسگرا (مثلا گی) در جوهر ذاتی خود جنس مذکر است و هیچ فرقی با همجنسان خود ندارد و از نوع خلقت خود خرسند است و در خود احساس دگرسان و دگرباش بودن ندارد. به عبارتی دیگر هیچ همجنسگرایی نمی خواهد دگر باشد و او را دگرباش بخوانند. اصلاً وجه تمایز همجنسگرایان و دگرجنسگونه ها همین است. در واقع دگرجنسگونه ها را نمی توان در تقسیم بندی همجنسگرایان قرار داد و به نوعی می شود آن ها را دگرجنسگرا دانست. پس با توجه به اینکه همجنسگرایان در جوهره ی ذاتی با دیگر همجنسان دگرجنسگرای خود هیچ تفاوتی ندارند و تفاوت در نوع گرایش آنهاست نمی توان همجنسگرایان را دگرباش تلقی کرد.
نکته ی دیگر این که داریوش آشوری گفته بود: اکنون که واژه ی انگلیسی کوئیر تبدیل به یک ترم آکادمیک شده و در این کاربرد معنای بد و توهین آمیز خود را از دست داده و معنای خنثا ی عملی یافته است شاید بشود با واژه ی ناجور فارسی هم همین کار را کرد.
بیاییم اندکی واقع گرا تر باشیم. آیا واقعاً اکنون غرب با اکنون شرق یکی است؟ ناسزا نیست و قصد توهین ندارم اگر بگویم سخنی بسیار نسنجیده است. یعنی نه تنها زمان و مکان و فرهنگ و اقلیم و همه ی اینها را نسنجیده، بلکه فرق بین زبان انگلیسی و زبان فارسی را هم نسنجیده است. اول اینکه باید توجه داشت که واژه ی ناجور به معنای خلاف آمد جنسی نیست تا آن را معادل واژه ی کوئیر قرار دهیم.
دوم اینکه واژه هایی چون خوب، سزا، دانا، بخرد که در همه ی پیش زمینه های ذهنی در همه ی شرایط و در همه ی فرهنگ ها از صفات و نسبت های نیکو به شمار می روند و با آمدن حرف نای نافیه بر سر آنها با القای نفی و سلب به خودی خود تداعی منفی می کند، مانند این واژه ها: ناجور، ناسزا، ناخوب، ناسره، نابخرد، ناکس، ناحق، نامیزان و ... به عبارتی دیگر به کار بردن واژه ی ناسره ناجور در چنین موردی در زبان فارسی بسیار نابخرادانه، ناحق و ناسزاست.
سوم اینکه به فرض محال اینکه واژه ی کوئیر در سال های گذشته القای قبح می کرده و اکنون قبح خود را از دست داده است. یعنی به مرور زمان خواسته و یا ناخواسته به واژه ای مثبت بدل شده است. این چه دیوانگی است که ما دوباره پس از صد سال در زبان دیگر واژه ی قبیحی را معادل آن قرار دهیم. یعنی پس از صد سال فرهنگ سازی دوباره صد سال به عقب برگردیم. فرض اینکه اگر این واژه ی ناجور با همین کاربرد در فرهنگ ما وجود داشته و دنباله رو غرب، قبح خود را کمابیش از دست می داد، باز هم چیزی بود و جا داشت که بر سر آن درنگ کنیم و در این راستا بکوشیم اما اینکه بیاییم واژه ای را که مسلماً در فرهنگ ما القای قبح می کند را به عمد به کار بریم و سپس بکوشیم که گرد قباحت را از سر و روی آن بپیرائیم خلاف مطلوب است.
کس دیگری نظر داده بود که واژه ی کوئیر را در زبان فارسی به کار بریم همانگونه که در زبان دیگر کشورهای غربی به کار می برند. آری اما در پس هزار سال دگر این نکته بدیهی است که زبان مردم سوئد، فنلاند، آلمان، دانمارک، نروژ و فرانسه را نباید با زبان فارسی اشتباه گرفت. این ها همسایه ی دیوار به دیوار همند، زبان هم را خوب می فهمند. واژه هایشان برای هم غریب نیست، کلامشان برای هم آشناست. کلید قفل های خانه هایشان یکی است. رفیق و یار و زباندان و نکته دان هم اند. تاریخ و جغرافیای مشترک آنها را به هم دوخته و پیوند داده است (همانگونه که مثلاً در شرق در دواوین شعرای جاهلی، قبل از اسلام، واژه های فارسی ناشناس نبوده است و در اوستا کلمات هندی غریب نیستند. ) اما اما قفل های اینچنینی که بر در خانه ی فرهنگ ماست ای عزیز حداقل در این شرایط جز با کلید واژه های خودمان باز نمی شود.
اما نکته ی دیگری که قبلاً هم بدان اشاره کرده ام درباره ی کلمه ی نسبتاً تازه پرداخته ی همجنس باز است. این واژه که در چند دهه ی پیش توسط نخبگان جامعه ی شرق ساخته شد بر اثر کثرت استعمال و پیش زمینه های ذهنی جامعه ی همجنسگراستیز شرق منفور اذهان شد وگرنه پسوند باز به تنهایی القای قبح نمی کند و در عطف به ماقبل خود معنا می یابد، همچون پاک باز، دغل باز، عشق باز و هوس باز.
بی بدیل سخن خاقانی شروانی می گوید:
تخت نرد پاکبازان در عدم گسترده اند
گر سرش داری برانداز این بساط باستان
به هر حال ساخت و پرداخت واژگان نو درنگ و دقت بیش از این می طلبد و نیاز به سخن شناسان اهل فن دارد.


شرری از چراغ
عزتی داریم در شهر جنون کز راه دور
سنگ می آید به استقبال ما از هر طرف
نیک و بد را امتیازی نیست در بازار دهر
می شود در هر ترازو سنگ با گوهر طرف


دوما

ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر
از عنب می‌پخته سازند و ز حصرم توتیا

من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس
من چراغ عقل و آنها روز کوران هوا

حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس
قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا
من همی در هند معنی راست هم چون آدمم
وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا
چون میان کاسه‌ی ارزیز دلشان بی‌فروغ
چون دهان کوزه‌ی سیماب کفشان بی‌عطا
من عزیزم مصر حرمت را و این نامحرمان
قحبگان برزنند و غرچگان روستا

گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک
من سهیلم کآمدم بر قتل اولادالزنا

نمونه نثر صائب

كتوبر, 2007

نمونه نثر صائب

شاه عباس ثانی در سال 1055 هجری بعد از کشتن میرزا تقی اعتماد السلطنه و نصب سلطان العلماء بجای وی بلافاصله منع استعمال و ارتکاب اعمال نامشروع کرد و شرح ذیل را مولانا صائب در ینباب نوشته است
غرض از تحریر این پریشان رقم آنکه در اواخر ماه رمضان از جانب نواب سکندر شان سلیمان مکان فرمان قضا جریان مشتمل بر منع شراب و آزار میخوارگان رسید . رندان باده نوش که آماده این معنی شده بودند که به اشاره ابروی هلال عید بدست سبو بیعت تازه کنند و با سبزان ته گلگون شیشه دست در گردن کرده چهره زعفرانی ارغوانی سازند از استماع این خبر وحشت اثر دست از دامن دختر رز شستند هلال عید که ناخنی بر دل ارباب طرب می زد در نظرها به عینه حکم ناخنه بهم رسانید جوانان خم و حوران شیشه و پیاله که از مستی در جوش و ازنشاط در خروش بودندهمگی شکسته خاطر شدند و از اشک عقیق رنگ چهره تاک را لعل گون ساختند پیاله از دست رفته و صراحی از پای در آمده و تاک را از واهمه خون در رگها خشک گشته و از خوشه گریه در گلو گره گردیده . مستوره بنت العنب را که چون نور دیده جای در پرده زجاجی بود جهت اجرای حکم آبروی حرمتش در کوچه و بازار به خاک مذلت ریختند شمع که مجلس افروز رندان بود از مشاهده این حالت دود از نهادش برآمد و جهان روشن در چشمش تاریک شد حباب کاسه سرنگون که چشم از روی پیاله بر نمی داشت و چون عیش از خانه زادان ساغر بود کشتی عمرش دریایی گشت و نای که در همدمی ارباب طرب انگشت نما بود بنداز بندش جدا ساختند کمانچه که ثابت قدم بزم عشرت بود خاک در کاسه سرش کردند و به تیرش زدند دایره که حلقه بندگی نغمه در گوش کشیده بود و از شادی این معنی در پوست نمی گنجید به ضرب طپانچه از دایره اهل نشاط بیرونش کردند چنک را که همیشه جای در کنار زهره جبینان بود به جهت ضبط قانون موی کشان از پرده بیرون کشیدند و پرده ناموسش به چنگ بی اعتباری دریدند طنبور را گوش مالی دادند که دیگر هوس نغمه پردازی نکند ،و رباب را چنان نواختند که بعد از این با حریفان ناسازی نکند ، اگر بوی برند که عود بر عشاق نوای مخالف خوانده در زمانش چون عود قماری می سوزانند و اگر بشنوند که موسیقار با کسی همنفس گشته سرب در گلویش می ریزند امید که منشور رخصت ار دیوان رحمت پادشاهی صادر گردد و آب رفته می به جوی شیشه شکسته باز آید و مستوره بنت العنب که در پرده خفا محجوب مانده شهرروا شود و چشم پیاله به دیدار قرة العین خویش روشن گردد / یارب دعای خسته دلان مستجاب کن /
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
صائب در نظر بزرگان زمان خود ، احمد گلچین معانی ، دوره مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد شماره سوم سال پنجم ص 456