در تاریخ بخارا آمده است که «ابو الحسن نیشابوری در خزائنالعلوم به ترتیب آوردهاست که
چون خلافت به امیرالمؤمنین مهدی رسید، و هیچکس از خلفای عباسی از وی پارساتر نبودی، پس امیری جمله خراسان ابو العباس فضل بن سلیمان طوسی را داد، در سال صد شصت و شش، و او بیامد تا به مرو، و آنجا بنشست، پس وجوه و مهتران و بزرگان [بخارا] به نزدیک او رفتند، و مهتران سغد نیز جمله به مرو رفتند، به سلام امیر خراسان. او از حال ولایت ایشان پرسید، اهل بخارا گفتند که ما را از کافران ترک رنج است، که به هر وقت ناگاه میآیند و دیهها غارت میکنند؛ و اکنون به تازگی آمدهاند، و دیهه سامدون را غارت کردهاند، و مسلمانان را اسیر کرده بودهاند. ابو العباس طوسی گفت هیچ تدبیری دارید تا بفرمایم. یزید بن غورک ملک سغد آنجا بود گفت بقای امیر خراسان باد. به روزگار پیشین در جاهلیت ترکان ولایت سغد را غارت میکردهاند به سغد زنی پادشاه بودهاست، او سغد را باره برآوردهاست، ولایت سغد از ترکان امان یافته. ابو العباس طوسی بفرمود مر مهتدی بن حماد بن عمرو الذهلی را که که امیر بخارا بود از جانب او، تا بخارا را باره زند چنانکه همه روستاهای بخارا اندرون آن باره بود به شکل سمرقند، تا دست ترکان به ولایت بخارا نرسد. این مهتدی بن حماد بفرمود تا این دیوار بزنند، و [در فرسنگی] دروازهای نهند، و به هر نیمه میلی یکی برج استوار بر آرند.»
الثلاثاء، 11 فبراير 2020
همگان مخفیند و فاشم من
عاشق اهل پارسواشم من
چه کنم دستپخت خوبانم
کاسه داغ تر ز اشم من
گرچه ابروی چون کمان دارد
کشته ان دو چشمهاشم منهر چه خوب هراتی و بلخیست
گر قبولم کند فداشم من
چشمهایش چو اریا ملکیست
کی انوشه کی اریاشم من
دهیاؤ َ منا پتی پائیش
داريَؤَؤَش خشاثیاشم من
نیست این زندگی که من دارم
غرق جان کندن یواشم من
هستیم انفجار بدبختیست
قتل خونین و دلخراشم منمردنم مژده جهان نویست
شاه اشکانیان بلاشم من
کفنم را سیاه بافته اند
یارب اخر ز چه قماشم من
یک جهان از وجودم ازرده
خلق اسوده گر نباشم من
نیست گردم که زحمت خویشم
هیچ بادم ز هم بپاشم من
نفسم را خدا ببراند
کمرم بشکند مباشم من
گوییا سگ دریده مردارم
بسکه خونین و اش و لاشم منباید از جمع خلقتم برداشت
نقش بد شکل بدتراشم من
ریدنم کرده اند نی خلقت
ای به این بخت خود بشاشم من
الاشتراك في:
الرسائل (Atom)