همگان مخفیند و فاشم من
عاشق اهل پارسواشم من
چه کنم دستپخت خوبانم
کاسه داغ تر ز اشم من
گرچه ابروی چون کمان دارد
کشته ان دو چشمهاشم منهر چه خوب هراتی و بلخیست
گر قبولم کند فداشم من
چشمهایش چو اریا ملکیست
کی انوشه کی اریاشم من
دهیاؤ َ منا پتی پائیش
داريَؤَؤَش خشاثیاشم من
نیست این زندگی که من دارم
غرق جان کندن یواشم من
هستیم انفجار بدبختیست
قتل خونین و دلخراشم منمردنم مژده جهان نویست
شاه اشکانیان بلاشم من
کفنم را سیاه بافته اند
یارب اخر ز چه قماشم من
یک جهان از وجودم ازرده
خلق اسوده گر نباشم من
نیست گردم که زحمت خویشم
هیچ بادم ز هم بپاشم من
نفسم را خدا ببراند
کمرم بشکند مباشم من
گوییا سگ دریده مردارم
بسکه خونین و اش و لاشم منباید از جمع خلقتم برداشت
نقش بد شکل بدتراشم من
ریدنم کرده اند نی خلقت
ای به این بخت خود بشاشم من
ليست هناك تعليقات:
إرسال تعليق