الجمعة، 20 نوفمبر، 2009

زیبا شناسی جمال مرد در غزل مذکر

04 أغسطس, 2007

زیبا شناسی جمال مرد در غزل مذکر _ خط عذار


گل بود به سبزه نيز آراسته شد
يکي از مظاهر جمال و دلايل عشق از نظر شعرا که آن را از محاسن پسران جوان شمرده اند خط سبز آنان است که در ادب عربي و فارسي بسيار بدان پرداخته‌اند.1 دوران جمال در ادب فارسي و عربي از زمان سبز شدن خط پشت لب شروع مي گردد و به بلند شدن و انبوهي ريش ختم مي شود و تغزل به امردان ساده رو و نو خط که در هر دو ادب ديده مي شود از بارزترين شواهد غزل مذکر است در سرزمين خاور ميانه و در ميان مسلمين بيش از هر جاي ديگر به تزئين موي صورت مي پردازند و اين در زمان ما به خوبي پديدار است که جوانان مکشوف الراس تا چه حد در پرداخت خط ريش دقت بکار مي برند و در تجميل آن چه مقدار مي کوشند و حلق و تزئين هر روزه موي صورت بيشترين وقت آرايش جوان را مي گيرد و هنر هر حلاق (آرايشگر) استادي او در پرداختن ريش است.
اما در بين جوانان خليج پرواضح است که بيش از موي سر به موي صورت بپردازند چرا که موي سر در زير عقال و اشماغ نهان است و موي صورت اولين مظهر جمال مرد به شمار مي رود.
و نيک معلوم است که به عقيده مسلمين موي صورت از قداست و اعتبار بسيار برخوردار است تا آنجا که تراشيدن تمام ريش حرام و بزرگداشت محاسن از شعائر اسلام محسوب مي شود.
و همين بس که رسول اسلام درباره آن گفته است: سبحان الذي زين الرجال بللحي و نيز گفته شده است الليحه حليه (ريش زينت است)
و درباره ارزش ريش در بين مسلمين همين را يادآور شوم که انصار رسول الله درباره قيس بن سعد که موي در صورت نداشت مي گفتند دوست داشتيم که با اموال خود براي قيس ريش بخريم. 2
و در فضيلت نوخطي حديث نبوي وارد است که ان اهل الجنه جرداٌ مرداٌ ـ و ان اهل الجنه يدخلونها جرداً مکحلين
اما شعرا و عشاق درباره امردان بر دو گروهند3ـ گروهي که با امردان ساده رو سر خوشند و گروهي که ريش را مرهم دلهاي خسته مي دانند و آن را از محاسن معشوق مي شمارند.
مقاع کفر و دين بي مشتري نيست

گروهي اين گروهي آن پسندند
از ديدگاه پيشينه شعراي عرب و فارس موي صورت که در ادب شرق آن را خط خوانده اند از محاسن معشوق به شمار مي رود و اغلب جواني را که موي صورتش بر آمده و صاحب لحيه باشد برنورس ساده رو ترجيح مي دهند و درباره آن اشعار فراواني سروده اند و چه زيباست قول شاعر در اين باره
قال قوم عشقته امرد الخـ
د و قد قيل انه نکريش4
قلت فرخ الطاوس احسن ماکا
ن اذاما علي عليه الريش
قوم گفتند عاشق جوان امردي شده اي و گفته شده که او صاحب محاسن (ريش) ـ است گفتم جوجه طاووس هرچه پر و ريشش بر او بلندتر شود زيباتر مي شود

و اين رباعي را که شعراي ايران سروده اند و ضرب المثل شده است
زان سبزه که بر عارض تو خاسته شد
تا ظن نبري ز حسن تو کاسته شد
در باغ رخت بهر تماشاي دلم
گل بود به سبزه نيز آراسته شد5

و نيز گفته اند

تا خط و سلسه زلف تـو پيوســـت بهــم
داد اسباب پريشاني مـا دســت بهــم
دست بردم به دل خسته که تيرش بکشم
تير ديگر بزد و دوخت دل و دست بهم
و نيز گفته اند
بقربان غم عشقت که هم درد است و هم درمان

فداي آن خط سبزت که هم ريش است و هم مرهم
و گفته اند
حسن سبزي بخط سبز مرا کرد اسير

دام همرنگ زمين بود گرفتار شدم
و گفته اند
کسي که حسن خط دوست در نظر دارد

محقق است که او حاصل بصر دارد
و گفته اند
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن کس که اين سخن گويد
يعني از روي نيکوان خط سبز

دل عشاق بيشتر جويد
و
همه دانند که من سبزة خط دارم دوست
نه چو ديگر حيوان سبزه صحرايي را

هر کرا با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد

از براي خوبيت خط حلقه زنجير شد
اين غبار از بهر حسنت خاک دامن گير شد
ز موج خط و قار شعله حسنش تماشا کن
که تمكين مي‌چکد همچو رگ ياقوت از دودش
ز بس دامان باز افشاند زلف عنبر افشانش
خط مشکين دميد آخر زموج گرد دامانش
مگر پشت لبي خواهد تبسم سبز کرد امشب
قيامت بر جگر مي خندد از گرد نمکدانش

خط مشکيني که در چشم جهان تاريک کرد
سرمه دارد چشم خورشيد از غبار دامنش



اي در سواد خطت صد آب زندگاني
بي ريش حظ نفسي با ريش قوت جاني
برات خوبي و منشور حسن و زيبايي
نوشته بر گل رويش بخط سبز غبار
خط سبز و لب لعلت بچه ماننده کني
بريا حين لب چشمه حيوان ماند
صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط بر نيارد دانه بي حاصل است

آهوي مشکين به آساني نمي آيد بدست
در کمند آوردن خوبان نو خط مشکل است
از رباعي بيت آخر مي زند ناخن بدل
خط پشت لب بچشم ما ز ابرو خوشتر است
يکي هزار شد از خط صفاي او صائب
اگر چه سبزه بيگانه دشمن چمن است
جلوه پا در رکاب خط دو روزي بيش نيست
غافل از فرصت مشو وقت تماشا نازک است

روي او در دور خط دلخوش کن احباب شد
راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
خط سبزي که برون آمد زان تنگ دهن
راز از غيب نمايان شده را مي ماند
نو خط ما گر ندارد رحم در دل دور نيست
چند روزي هست اين کافر مسلمان گشته است

ايمان بخط سبز تو آورد هر که بود
چشم سياه مست ترا کافري بجاست

ما ها همه شيريني و لطف و نمکي
نه ماه زمين که آفتاب فلکي
نو آدمئي و ديگران آدميند
ني ني که تو خط سبز داري ملکي
سعدي خط سبز دوست دارد
پيرا من خد ارغواني
يکي از زيباترين اشعار را درباره خط ابي نواس سروده است که شعراي ايران نيز اين مضمون را با استقبال رفته اند
کانما خده و الشعر ملبسه
شق من البدر منشق عن الظلم
کانما کاتب خطت انامله
بالمسک في خده سطرين بالقلم
گو اينکه صورتش و مويي که آن را پوشانده ماهپاره ايست که سياهي ريش آن را شق القمر کرده است و گويي انگشتان نويسنده اي خوش خط با قلم مشک آگين بر روي او دو سطر خط نوشته است.
قال الوشاة بدت في الخد لحيته
فقلت لا تکثرو ما ذاک عائبه
الحسن منه علي ما کنت اعهده
و الشعر حرز له ممن يطالبه
ابهي و اکثر ما کانت محاسنه
ان زال عارضه و اخضر شاربه
ملامتگران گفتند که بر صورتش ريش پيدا شد گفتم بسيار سخن مگوييد که ريش باعث عيب او نمي شود حسن او همانگونه است که من مي خواستمش و موي صورت براي او حرزي است در برابر ديگر اغيار که خواستاران اويند ـ همينکه خط پشت لبش سبز شد جمال او بيشي گرفت و محاسنش بر حسن او افزود.
و جا دارد اينجا ياد کنم از همشهري ابي نواس که او نيز از خوزستان و اهل حويزه است ـ يعني ابن معتوق حويزاوي (1087ـ 1025) که يکي از عجيب ترين تعابير را درباره موي صورت دارد مي گويد رمزي از حسن بوده است که حسودان آن را خط ناميدند.

يراع يا قوت في ياقوت خدک خط
رمزاً من الحسن سمَّته الحواسد خط 6
ابو الصلت اميه بن عبدالعزيز المغربي (520ـ 460) را در اين باره تعبير ديگري است گويد7
دب العذار بخده ثم انثني
عن لثم ميسمه البرود الانشب
لا غروان خشي الردي في لثمه
فالريق سم قاتل للعقرب
موي مشکين بر رخسارش روييد و سپس متمايل شد که لب و دندان خوش آب و رنگش را ببوسد گو اينکه در اين راه از بوسيدن لبهاي او مي ترسد چرا که آب دهان براي عقرب سم قاتل است.
اما عجيب تر از همه اينها عقيده ابو نواس است که مي گويد ريش لجامي است که بردهان امردان سرکش زده اند هم باعث زيبايي آنهاست و هم آنان را رام مي کند.
يا ابا القاسم قلبي
بک صب مستهام
با بي مرکبک الصعب
الذي ليس يرام
و عذار زانه من
ز غب الشعر لجام
فابن لي اکعاب
انت ام انت غلام
اي ابا القاسم دلم حيران و لرزان تو است ـ پدرم فداي مرکب سرکش تو گردد که رام نمي شود و عذار تو که موي نرم و کم پشت آن را چون لگامي زينت داده است.
پس براي من روشن کن که تو دختري يا پسر
جاءت طرائق شعر انت ناقضها
فکيف تصنع لو قد جاء اجمعه
الله اکبر لا انفک من عجب
اانت تحصد ما ذوالعرش يزرعه
موي کم پشتي بر عارضت برآمد که تو آن را از بين مي بري پس اگر همه و تمامي آن بيايد چه مي کني ـ الله اکبر از تعجب رهاييم نيست که آيا تو آنچه را که خداوند کاشته است مي دروي


از اين اشعار معلوم مي شود که در ادب شرق معمولاً جواني که دوران بلوغ را سپري کرده است بر پسران نا بالغ ترجيح مي دهند.
با اين تفصيل که اصطلاحات ساده و ساده رو و ساده رخ که در ادب فارسي باب شده است و تقريباً با معاني امرد و اجرد و نو خط مترادف است کنايه از پسران نورس است و اصطلاح ساده و باده بر گرفته از همين مقوله است که گفته اند بي باده و ساده زندگي نتوان کرد.8
با اين توضيح معمولاً ساده و ساده رو به پسر نورسي اطلاق مي شود که خط پشت لب او سبز ولي موي بر گونه نداشته باشد يا اينکه خط صورتش نو دميده باشد9 عشق بازي با طفلان ساده رو و سادگان طفل خو نيز از ديگر موارد غزلي در ادب شرق محسوب مي شود ابونواس گويد

ابن ثمان بعدها اربعه
طفل و کهل السن في ظرفه
در ادب فارسي ـ شعراي سبک خراساني و سبک بازگشت معمولاً به تغزل پسراني پرداخته اند که کم سن و سالند ولي در سبک عراقي و مکتب وقوع و سبک هندي معشوق جواني است که موي صورتش دميده باشد و آثار بلوغ بر ظاهر او هويدا باشد ـ
البته اين دو نوع سليقه در هر دوره طرفداراني داشته است و منوط به يک برهه نمي شود ـ و حتي در ديوان يک شاعر نظريات عکس و نقيض نيز ديده مي شود ـ
اين نظريه از ديرباز مورد توجه همجنسگرايان بوده است و در آثار فلاسفه يونان در اين باره بحث شده است ـ افلاطون در رساله ضيافت بر اين عقيده است که اوج جمال مرد در بدايت بلوغ و بعد از آن است که آثار خردمندي در او ظاهر شده است و خط صورت روييده باشد و مي افزايد که بايد قانوني وضع شود که عشق به پسران نورس را ممنوع سازد ـ
همانطور که گفتم بيشتر در سبک خراساني و سبک بازگشت معشوق پسران نورس و کم سن و سالند و از آنجا که اين گونه اشعار حکايت از عشق جسماني صرف دارد شاعر از روييدن موي صورت معشوق ناخرسند است و تغزل او رو به پسران نورس و طفل دارد ـ
اين گونه شعر را بيشتر از هر جا مي توان در ديوان فرخي سيستاني مشاهده کرد.
با دوستان يکدل با مطربان چابک
با ريدكان زيبا با ساقيان دلبر
ريدكان خواب ناديده مصاف اندر مصاف
مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز
چون توان ديدن آن عارض چون ماه سياه
روزگار آنچه توانست بر آن روي بکرد
به ستم جايگه بوسه من کرد تباه
لغت ريدكان که در سبک خراساني ديده مي شود و فرخي بسيار آن را به کار برده است به معناي پسران نورس است که هنوز محتلم نشده اند و به قول فرخي خواب ناديده اند ـ
از اشعار سنايي غزنوي نيز بر مي آيد که او نيز پيرو مکتب فرخي است
دي بدان رسته صرافان من بر در تيم
پسري ديدم تا بنده تر از در يتيم
رفتم و چشمکگي کردم و شد بر سر کار
کودک جلد بد و زيرک و دانا و فهيم
گفتم اي جان پدر آيي مهمان پدر
گفت چون نايم و رفتيم همي تا سوي تيم
بند شلوارش بگشاده نگه کردم من
جفته اي ديدم آراسته با هر چه نعيم
و از ميان شعراي سبک بازگشت بسنده مي کنم به شعر قا آني شيرازي و معشوق يازده ساله اش
يازده ساله کودکي هست به کاخم اندرون
سست وفا و سخت دل خرد قضيب و گردكون
معشوق حافظ نيز طفل و کم سن و سال است و کارهاي بچه گانه مي‌کند و شاعر از ديدن موي صورت او ناخرسند است
مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و ببازي روزي
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل
كه بد و نيك نديده ست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شكرش مي‌آيد
گر چه خون مي‌چكد از شيوه چشم سيه‌اش
چهارده ساله بتي چابك و شيرين دارم
كه به جان حلقه به گوش است مه چهاردهش
از پي آن گل نو رسته دل ما يا رب
خود كجا شد كه نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
دوران چو مي نويسد بر عارض بتان خط
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
اما نکته ي که لازم بتذکر است اين است که در ادب شرق خوش خطي امردان را نيز حدي دانسته اند که بدايت آن معمولاً از ابتداي روئيدن خط پشت لب است و همراه با خشن گشتن ريش به نهايت مي رسد11 در اين مذهب12 ريش تا لطيف است محاسنش دانند و چون خشن شد از مقابح شمارندش و با اين همه سعدي معاصر ابدي از اعجوبه هاي آخر الزمان ياد مي کند که امردان سي ساله اند 13
شعرا در اين باره داد سخن داده اند گاهي در حسرت دوران حسن به پايان رسيده اظهار تأسف مي کنند و گاهي بر آوردن ريش را عقوبت جفاکاريهاي معشوق مي دانند

دل ستمزده اکنون بداد خويش رسيد

که شانه از سر گيسوي او بريش رسيد


سوال کردم و گفتم جمال روي تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشيده است
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيده است
خطي بدور روي نکويان کشيده حسن
کاينش سزاست هر که به عاشق ستم کند

خط مشکين شد و بال غنچه جان پرورش

گشت در گرد يتيمي خشک آب گوهرش


رنگ گلش بهار خط از دور ديد و رفت

اين وحشي از خيال سياهي رميد و رفت


گر صبر کني ور نکني موي بنا گوش
اين دولت ايام نکويي بسر آيد
گر دست بجان داشتمي همچوتو بر ريش
نگذاشتمي تا بقيامت بدر آيد


آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندي
امروز بيامدي به صلحش
کش فتحه و ضمه بر نشاندي

بمويي بسته ربط بلهوس با ساده رخساران
تنفر مي شود ده روز ديگر اين تعشقها

هيچکس منکر جمال تو نيست
نيست حاجت که خط برون آري
مير محمد باقر داماد


بعارض تو شبيخون بوسه تا بردم
سپاه خط تو ناگه سر از زمين برداشت
غبار خط تو از دل بهيچ باب نرفت
خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت
دل از مشاهده آن خط سياه شکست
فغان که پشت مرا گرد اين سپاه شکست
خط بگرد عارض دلدار ديدن مشکل است
دامن گل را بدست خار ديدن مشکل است
کرد خط سبز را زلف سياهش جانشين
وقت رفتن ز هر خود را عاقبت اين مار ريخت
رخ تو از خط مشکين رقم خطر دارد
سياه زود شود صفحه اي که خوش قلم است
خط شبرنگ ز روي تو عيان خواهد شد
علم زلف در اين گرد نهان خواهد شد
خط زبان بند بتان بود نمي دانستم
که ترا جوهر شمشير زيان خواهد شد
پرواي خط آن عارض گل فام ندارد
از سادگي اين صبح غم شام ندارد

اميد جان شيرين داشتم از لعل سيرابش

ندانستم که از خط ز هر در زير نگين دارد

و جا دارد در اينجا از رساله ريش نامه عبيد زاکاني ياد کنيم که رساله کوچکي تقريباً ده صفحه در مذمت ريش است که چگونه بر جمال طلعت خوبان هجوم مي آورد عبيد در اين رساله با شخصي روبرو مي‌شود که به او ريش الدين ابو المحاسن مي گويند و آمده است تا داد دل بيجاره از خيال محبوب جفاکار بستاند ـ
عبيد در اين رساله به مناظره با ريش مي پردازد و ريش که عبيد بدان شخصيت بخشيده است محاسن خود را فرا ياد مي آورد و آنچه از احاديث و آيات و روايات در مناقب خود به خاطر دارد ياد مي کند و آنگاه با ذکر ابياتي چند به مفاخر خود مي افزايد.
مي گويد منم ريش الدين ابو المحاسن ـ منم که خداوند متعال مرا در قرآن ياد کرده است در قصه آدم ـ
و ريشاً و لباس التقوي ذلک خيرٌ و در قصه موسي لاتأخذ بلحيتي وراسي
و حضرت رسول بر نام من تسبيح فرموده است
سبحان الذي زين الرجال باللحي ـ و امير المومنين علي رضي الله عنه در حق من گفته است ـ عليکم بحسن الخط فانه من مفاتيح الرزق 14 و فصحاي عرب در حق من گفته اند ـ الحيه حليه ـ مولد و منشأ من از بهشت است گروهي پر جبرئيلم خوانند و از اينجا گفته اند


فلما التحي المعشوق طارجماله
فلحيته ريش يطير به الحسن
و ارباب دل مرا خضر نبي خوانند

فوه ماء الحياه شاربه
خضر لم يصل الي الظلم
قومي مرا به سنبل نسبت کرده باشند و گفته

چو سنبل تو سر از برگ ياسمين برزد
غمت بريختن خونم آستين برزد
عجيب تر آنکه جماعتي مرا حلاج خوانند و از زبان من گويند

پنبه کنم جمله را من از سر کويت
تا تو بداني که چند مرده حلاجم
آن لطيفم که اگر بر نازنيني نظر لطف گمارم صحيفه عذارش بخط غبار بنگارم چنانکه هر صاحب دل که بيند گويد

بنده آن خط مشکينم که گويي مورچه
پاي مشک آلود بر برگ گل و نسرين نهاد
و آن قهارم که اگر در محبوبي جفا کاري عاشق آزاري به نظر قهر نگاه کنم در پيش جهانيانش رو سياه کنم و هر پنج روزي در زير تيغش نشانم و زيبايي روز افزونش به رسوايي روز افزون بدل کنم ـ آنگاه عبيد از در معارضه مي گويد
رندان سر محله گويند

ريش آورده اي و کنده اي مي دانيم
ور زانکه نکنده اي کجا شد ريشت

و طالب علمان در کنج مدرسه ها به ياد او گويند
جمع بي ريشان بتازي چيست مرد
زين جماعت هر که ريشي آورد مرد

ريش تو بر آمد آبروي تو بريخت
گر جانت بر آمدي به از ريش بدي
آدم چون در بهشت بود اول ريش نداشت ملائک او را سجده کردند و چون ريش بر آورد آغاز ريش خند کردند
و سپس عبيد بذکر داستان معشوق جفاکاري مي پردازد که ريش بر آورده و عشاق از او فرار مي کنند ـ بعد از چند روز معشوق مصيبت رسيده به کوچه باغي مي گذشت باغباني را ديد که بر ديوار باغ پرچين مي نهاد گفت پرچين چرا مي نهي گفت تا کسي در باغ نرود گفت بدين زحمت کشيدن محتاج نيست دو تاره از موي ريش بر طرف ديوار باغ نشان تا هيچ آفريده پيرامون آن نگردد و من تجربه کرده ام
سرانجام عبيد بداستان ترسا بچه اي مي پردازد که در کودکي حسن يوسفي داشت و چون ريش بر آورد او را به خوک چراني گماشتند و هاتفي در اندرون زاهد که جوان ترسا را در هر دو حال ديده بود ندا داد که ـ اول چنين مردودشان کنيم آنگاه بدوزخشان فرستيم.

در پايان به عنوان ختامه مسک اين حکايت سعدي را ذکر مي کنيم.

يکي را پرسيدند از مستعربان بغداد ما تقول في المرد گفت لا خير فيهم مادام احدهم لطيفاً يتخاشن فاذا خشن يتلاطف يعني چندان که خوب و لطيف و نازک اندام است درشتي کند و سختي ، چون سخت و درشت شد چنان که به کاري نيايد تلطف کند و دوستي نمايد.
امرد آنگه که خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوي بود
چون بريش آمد و بلعنت شد
مردم آميز و مهرجوي بود



1ـ شايد پرداختن به چنين موضوعي چندان محققانه ننمايد اما اين هم نوعي تحقيق است تا بيشتر به سيطره همجنسگرايي در اين منطقه
پي ببريم.
2ـ و هو قيس بن سعد بن عبادة الانصاري الخزرجي فکان هو سيد الخزرج و ابن سادتها و لم يزل قيس سيداً في الجاهليه و الاسلام... و اعطاه رسول الله الرايه يوم فتح مکه و ذکر الزبيربن بکار انه کان سناطاً ليس في وجهه شعره و کان مع ذلک جميلاً فقال ان الانصار کانو يقولون وددنا ان نشتري لقيس بن سعد ليحه باموالنا قال ابو عمرو کذلک کان شريح وعبدالله بن الزبير لم يکن في وجوههم شعر
(الاصابه في تمييز الصحابه لابن حجر العسقلاني و الاستيعاب في اسماء الاصحاب لابن عبدالبر ج3 ص239)
3ـ الامرد امردان: الغلام الحسن الامرد و هو الحليق الاجرد و الثاني من لم تنبت له لحيه و قد طرَّ شاربه ـ و هذا مذهب المختار عند القدماء و المتأخرين
4ـ النکريش: الملتحي
5- شعر از شعراي سبک خراساني است شعراي ايران بيشترين نگاه زيبا شناختي را به خط امردان داشته اند اما هيچکدام به قدر صائب تبريزي به خط شاهدان نپرداخته است و کثرت اشعار او در اين مورد از همگان بيشتر است ـ اما در نثر زيباترين توصيف به سعدي اختصاص دارد آنجا که در گلستان مي گويد بر سيب ز نخدانش چون به گرد نشسته بود.
6ـ منظور از ياقوت اولين ياقوت مستعصمي خطاط معروف است و از ياقوت دوم ياقوت خد معشوق است.
7ـ اين حکيم را در عداد افرادي چون ابو علي ابن سينا شمرده اند امام عبدالله اليافعي و علامه مقري و ابن خلکان و صاحب طبقات الاطباء و بسياري ديگر شرح حال او را آورده اند.
8ـ عبيد زاکاني گويد
آمد رمضان و موسم باده برفت
دورمي سرخ و زنخ ساده برفت
هر باده که داشتيم ناخورده بماند
هر ساده که يافتيم ناگاده برفت

9ـ من مي دانم و از شما نيز پنهان نيست که اينچنين ميوه نوبري به چه غايت گران بها است و تا چه اندازه مشتري دارد و لکن بمذهب من آنکه حلاوت ميوه رسيده داند گرد اين غوره ها نمي گردد.
10ـ آنقدر که حتي به طفل غنچه نيز رحم نکرده اند و به اندکي زر خرده دهانش بسته اند
آوازه گل در انجمن چيزي هست
طفل ست و دريده پيرهن چيزي هست
خوي کرده و سرخ گشته و شرم زده
وانگه زرخرده در دهن چيزي هست
راستي بيچاره گل چه تهمتها كه به او نبستند
بلبل نبود عاشق گل اين کلاه را
ما دوختيم و بر سر بلبل گذاشتيم

11ـ گو اينکه شعرا بيش از آن که نگران موي صورت پسران باشند نگراني آنها از موي جاي ديگر است وگرنه موي صورت را تا زماني که خشن نباشد بر مي تابند و حتي آن را محاسن مي شمارند و شايد همين باشد که مولانا جلال الدين بلخي مي گويد

بر ز نخدان چهار مو بهر نمون
بهتر از سي خشت پيرامون کون
البته اگر اين شعر فراياد کسي نيايد که گفته اند

آنچه در آينه جوان بيند
پير درخشت خام آن بيند
بهرحال جوان نيز بايد آينه پاک دارد تا جمال معشوق را آنگونه ببيند که هست
گفتم که رخت آينه لطف خداست
گفتا سخني هست چو بالايم راست
گفتم که يکي موي بر اين کونت نيست
گفتا آري از نظر پاک شماست
ايرج ميرزا نيز که از اين پشم کلاهي دارد مي گويد
ساده را بايد يک موي نباشد بسرين
ظرف مودار اگر مفت دهندش مخرش
همچنان گرد-دو شبانروز نيابي خورشي
هر غذايي که در او موي ببيني مخورش
باري رنداني که موي از ماست مي کشند معتقدند که پنير خوب در خيک سياه است
.
12ـ استاد ج م بيکي از تلاميذ امرد خود که بيش از يک قبضه ريش داشت گفته بود اندکي بيش نمانده که محاسنت به مقابح بدل بشود ـ و شنيده ام که آن جوان صاحب کمال که از ادب بهره کافي داشت به برکت همان يک قبضه ريش از صاحب منصبان ادب شده ست و عليکم بحسن الخط فانه من مفاتيح الرزق ـ


آن را که محاسنش تو باشي
بنگر که مقابحش چه باشد

راستي که چه قدر دلم مي خواهد که آن شاگرد استاد را ببينم که حقوقش بر گردن ما ثابت و از دوستان قديم است ـ چند سالي است که او را نديده ام بهر حال هر کجا هست خدايا بسلامت دارش ـ

و البته پر واضح است آنچه كه شعراي همجنسگرا با آن به تغزل پرداخته‌اند غير از ريش مردم رياكار است يزيد بن مفرغ الحميري در هجاي ريش انبوه عباد بن زياد بن سميه سروده است.
الا ليت اللحي كانت حشيشا
فنعلفها خيول المسلمينا
اي كاش ريش‌ها گياهان خشكيده بود تا با آن اسب‌هاي مسلمين را علوفه مي‌داديم.
الكامل في التاريخ-لابن اثير الجوزي ج 3 ص 522 بيروت 1385
بيدل دهلوي گويد:
اين همه ريش چــــه معني دارد
غير تشويش چه معني دارد
آدمي خرس چه ظلم است به خود
مرد حق ميش چه معني دارد
13ـ و سعدي درباره اين پسران که هر روزه به آرايش صورت خود مي‌پردازند گويد
نديدم امرد سي ساله چون تو در عالم
عجوبه هاي چنين آخر الزمان باشد
اگر دو دست تو يک هفته بر قفا بندند
به هفته دگرت ريش تاميان باشد
گو اينکه سعدي در خيابانهاي امروزي قدم زده است و امردان سي ساله طفل خو را ديده است که هر هفت کرده از طفلان ساده رو سبق برده اند.
باري

هزار نکته باريکتر ز مو اينجاست
نه هر که ريش تراشيد بچه خوشکل شد

14ـ بر شما باد به تحصيل خوش خطي ـ (نوشتار) که کليد روزي است ـ برداشت رندانه عبيد از کلام اميرالمؤمنين

15ـ همينکه معشوق ريش در آورد جمالش پرواز کرد پس ريش او پري بود که حسن را به پرواز در آورد.

هناك تعليق واحد:

بوصالح يقول...

سال چهارم دبیرستان بودم. هر روز عصر از مدرسه که می امدم کتاب "اژدهای هفت سر" را می دیدم و کنجکاو شده بودم که چیست این اژدها.. آخر دل به دریا زدم و به 80 تومان کتاب را خریدم... و خواندم. سحرم کرد. شیفته این نوع نگارش شده بودم. باور نمی کردم که تاریخ را اینطور هم می شود روایت کرد، تا اخر سال بقیه هفت گانه پاریزی را به هر جان کندنی بود خریدم و خواندم. استاد تاریخی بود دانشگاه اصفهان حبیبی نام فکر کنم... از فرزندان میرزا حبیب خراسانی، آشنایی داشت با ما. نصیحتم کرد که پسرجان تاریخ نویسی پاریزی را رها کن برو بیهقی بخوان، فراهانی بخوان و ... بعدها بیهقی که خواندم خراب شده بودم در شعر و ادبیات و ...
خداوند از عذاب همه شان بکاهد! بمنه و کرمه!